« گریز از خانه پدری | صفحهی اصلی | همینجوری! »
بازهم «...»
April 7, 2007
بعضی حرفها توی هیچ داستانی پیدا نمیشوند، از وسط هیچ سکانس و فریم و بومی هم نمیشود کشیدشان بیرون، مال خودِ خودِ اینجا هستند. که یکشب بیایی و ندانی چه مرگت است و هی بنویسی و هی پاک کنی کلمههای خیس را و هی داد بزنی و بیخواب بشوی و ندانی که تا صبح با این تلخی مزمن چه باید بکنی.
بعضی حرفها...
لينک مطلب | 11:40 PM
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)