« گریز از خانه پدری | صفحه اصلی | همین‌جوری! »

بازهم «...»

شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶

بعضی حرف‌ها توی هیچ داستانی پیدا نمی‌شوند، از وسط هیچ سکانس و فریم و بومی هم نمی‌شود کشیدشان بیرون، مال خودِ خودِ اینجا هستند. که یکشب بیایی و ندانی چه مرگت است و هی بنویسی و هی پاک کنی کلمه‌های خیس را و هی داد بزنی و بی‌خواب بشوی و ندانی که تا صبح با این تلخی مزمن چه باید بکنی.
بعضی حرف‌ها...