« باید بروم... + پی نوشت | صفحه‌ی اصلی | آدم گم شده بود »

تماشای یک رویای تباه شده

February 7, 2007

عنوان‌ها گاهی دست آدم را رو می‌کنند؛ کلمات ترسناک، کلمات صریح، کلمات بازیگوش، قبل از آنکه بخواهی حرفی بزنی، توضیح بدهی یا چیزی را انکار کنی، مشتت را پیش خواننده باز می‌کنند. اگر قرار بود دو سال پیش این یادداشت را بنویسم، بدون شک چیزهای دیگری می‌نوشتم، همراه با ادعاهایی بزرگ شاید و رویاپردازی‌های بی‌حد و اندازه و شاید یادداشتم چیزی می‌شد شبیه مدح مطلق فضای مجازی و خدمات بی‌پایانش به ادبیات! چیزهای زیادی در این دو سال عوض شده‌اند. وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی یکی یکی تعطیل می‌شوند یا تغییر رویه می‌دهند. راستی سایت «قابیل» را یادتان هست؟ وبلاگ «آدم‌وحوا» آخرین بار کی به روز شده است؟ چرا دیگر خبری از گزارش بازار کتاب در «خوابگرد» نیست و نوک تیز پیکان خوابگرد سمت و سویی دیگر را نشانه گرفته است و یادداشت‌های انتقادی‌اش معضلات عمیق و زیربنایی فرهنگ را در تیررس خود قرار داده‌اند و دیگر نشانی از «معرفی‌کتاب» های موجز و جذاب‌اش نیست؟ از زمان فیلتر شدن سایت «دوات» چند بار به آن سرزده‌اید؟ همه چیز عوض شده است، همه چیز. فضای مجازی هم به دنبال آدم‌های حقیقی سرخورده شده است و سیاست‌های فرهنگی تازه، که بیش از دیگر شاخه‌های هنر، ادبیات را مورد توجه قرار داده است، هم در پدید آمدن این فضای تازه بی تاثیر نبوده است. سوال مهم، اساسی و تکراری اما این است که: «چرا ادبیات؟» آنچنان که در این سال‌ها دیده‌ایم، گرایش اهالی ادبیات به فضای مجازی و سایت‌ها و وبلاگ‌ها بیش از دیگر شاخه‌های هنر بوده است، یادداشت‌های این حوزه بازتاب بیشتری داشته‌اند و قلم به دستان ظاهرا بیشتر از دیگران این فضا و آدم ها و قواعدش را جدی گرفته‌اند و نسبت به اتفاقاتش واکنش نشان داده‌اند. البته آن سوال اساسی این بار ادامه‌ای هم دارد که:«چرا ادبیات داستانی و نقد ادبی در وب؟» من از شعر چیز زیادی نمی‌دانم، شعر مدعیان خاص خودش را دارد که هم شعر را می‌شناسند و هم با فضای حاکم بر سایت‌ها و وبلاگ‌های مرتبط آشنا هستند. نوشتن از شعر کار آن‌ها و از «اهمیت مدیریت سایت‌ها و وبلاگ‌ها در قالب و چهارچوب یک رسانه» نوشتن هم کار آن‌هایی که رسانه را می‌شناسند و فضای مجازی را هم. آدم‌هایی مثل سیدرضا شکرالهی یا مدیا کاشیگر که پیش از این در این‌باره حرف‌ها زده‌اند و تحقیق کرده‌اند و زیاد – و البته دقیق- نوشته‌اند؛ با این حال جهت‌گیری‌های خاصی که مدتی است در فضای مجازی و خاصه در وبلاگ‌ها شاهدش هستیم و بعضی رفتارهای عصبی و غیرقابل پیش‌بینی و خارج از دایره تعقل، نشان می‌دهد که باید در بعضی باورها و دانسته‌هایمان درباره این فضا – که دیگر هیچ کس نمی‌تواند جدی نگیردش- بازنگری کنیم و بعضی‌هایشان را از نو تعریف کنیم. آخر همه چیز عوض شده است...
-آفرینش دموکراتیک
فکر می‌کنم باید با بررسی جریان مدرنیته در ایران و ارتبطا تنگاتنگ‌اش با ادبیات داستانی شروع کنیم و در کنار آن نگاهی هم به دوره انقلاب مشروطه داشته باشیم که به باور من شباهت‌هایی با وضعیت فعلی جامعه ما دارد. واقعيت اين است كه ادبيات داستاني هرگز در نظام ادبي ما جدي گرفته نشده است . اين ادعا را البته در صورتي مي توان پذيرفت كه از 60 سال اخير در مقابل سابقه قابل توجه ادبيات در كشورمان صرف نظر كنيم . تا سالهاي پاياني قرن دهم اساسا ما چيزي به عنوان داستان بلند نداريم و داستان هاي كوتاهمان هم غالبا حكايتهاي حكيمانه اي هستند كه به دليل پيامهاي اخلاقي شان مورد توجه قرار مي گيرند . چه پيش و چه پس از آن نيز ادبيات داستاني همواره در سايه شعر قرار داشته است . تا آنجا كه به خاطر داريم فردوسي را نجات دهنده زبان فارسي دانسته اند و حافظ و مولانا را عامل جهاني شدن ادبيات ما و اين شاعران بوده اند که همواره در توصيف ادبيات مورد استفاده قرار گرفته اند . شايد بتوان يكي از دلايل مورد توجه قرار گرفتن شعر را قابل فهم بودن آن براي افراد عامي دانست و اين موضوع كه هر فردي به سادگي مي توانست آن را در حافظه اش بسپارد و به ديگران منتقل كند . مساله ديگر كه از اهميت بيشتري برخوردار است ، مساله اي است كه دكتر حق شناس به آن اشاره مي كند . دكتر حق شناس در معرفي جامعه شعر محور و جامعه رمان محور از تعابير جالبي استفاده مي كند و معتقد است كه جامعه شعر محور جامعه اي است سنتي و قبيله اي ؛ حال آنكه جامعه رمان محور و جامعه اي كه ادبيات داستاني در آن حرف اول را مي زند ، جامعه اي است كه رو به آينده دارد و نه به سنت . ضمن اينكه مساله فرديت و احترام به آن را نيز نبايد از نظر دور داشت چرا كه اساس رمان و ادبيات داستاني را همين فرديت شكل مي دهد . ضعف ادبيات داستاني در كشور ما هم به دليل حل نشدن مساله فرديت در جامعه ما است و اينكه در زير سطح مدرنيته در ايران يك خلاء بزرگ به چشم مي خورد كه موجب مي شود ادبيات داستاني ما آن تعادل و پایداری لازم را نداشته باشد.
جامعه ما مراحل تمدن و فرهنگ را مانند جامعه غربي به شكلي منظم طي نكرده است ؛ يعني اگر قرار است با اين نظريه موافق باشيم كه هر تحول فرهنگي در يك جامعه از نقاشي آغاز مي شود ، به معماري مي رسد و سپس ادبيات آن را تكميل مي كند و در نهايت فلسفه آن را شكل مي دهد ، در جامعه ما اين روند دقيقا معكوس عمل مي كند . يعني ديدگاه و فلسفه از سوي متفكرين و روشنفكران با ترجمه وارد كشور مي شود و اين تلاش صورت مي گيرد كه به جامعه تزريق شود ؛ پس از آن نوبت به ادبيات مي رسد كه وظيفه خود را انجام دهد و جالب اين است كه ادبيات داستاني ، برخلاف آنچه پيش از اين گفتيم ، در پذيرش مفاهيم مدرن و به كارگيري آن همواره بر شعر تقدم داشته است .
هدف من از اشاره به اين دوره ، بررسي شباهتهايي است كه به نظر من ميان سالهاي آغازين برخورد تجدد و سنت در ايران با سالهاي اخير وجود دارد.
الف) تا پيش از ورود صنعت چاپ به ايران ادبيات شفاهي بر جامعه حاكم است و آثار مكتوبي هم اگر وجود دارند در اختيار خانواده هاي اشراف و دولتمردان هستند . اما با ورود صنعت چاپ از يك طرف ما با افزايش كمي نويسندگان مواجه مي شويم ، كه خود منجر به تنوع و تكثر ديدگاهها مي شود ، و از طرف ديگر با تغيير وظيفه ادبيات و پذيرش عامه مردم به عنوان حاميان جديد ادبيات روبرو مي شويم . اينجا است كه براي اولين بار مفهوم دموكراسي ادبي از سوي متفكران مطرح مي شود كه البته تا به امروز هم به نتيجه نرسيده است ! در سالهاي اخير هم ظهور وبلاگ ها اين امكان را براي هر علاقمندي فراهم كرده است تا آثار خود را در معرض داوري ديگران قرار دهد . اگر در دهه 60 و 70 نويسندگان جوان براي ورود به جامعه ادبي مجبور به حضور در حلقه هاي ادبي و پيروي از قواعد حاكم بر آن بودند كه گاه آنان را در ورطه تكرار مفاهيم گذشته گرفتار مي ساخت ، با ظهور وبلاگها اين امكان بوجود آمد تا نسل جوان بدون نياز به تاييد شدن از سوي پدرخوانده هاي ادبي و بدون محدوديتهايي كه نسل هاي پيشين در اين حلقه ها با آن مواجه بودند ، به خلق و نشر آثار خود بپردازد . اين آفرينش دموكراتيك البته تنها به ادبيات خلاقه محدود نمي گردد و نقد ادبي را نيز شامل مي شود.
ما برخلاف غرب هرگز در كشورمان جريان نقد نداشته ايم و كاري هم اگر صورت گرفته در حقيقت حركتي فردي به شمار آمده است . علي رغم تنوع نشريات ادبي و صفحاتي كه در سالهاي اخير در روزنامه ها به ادبيات اختصاص يافته است نيز متاسفانه به ندرت شاهد ظهور يك جريان مستقل ، سالم و منصف در نقد ادبي بوده ايم . شايد اشتباه نباشد اگر بگوييم كه حتي در سالهاي اخير نيز اين حلقه هاي ادبي بودند كه بر كار نقد تاثير گذاشته و گاه حتي آن را هدايت كرده اند . وبلاگ ها اما به دليل ذات دموكراتيكشان، قابليت آن را دارند كه در دراز مدت به نوعي جريان نقد را هدايت كنند و يا دست كم بر ان تاثير بگذارند، آن چنان که امروز هم دیگر هیچ نویسنده‌ای از کنار یادداشتی هرچند کوتاه بر کتابش، در این فضا نمی‌گذرد.
ب) ادبيات مشروطه به نوعي ادبيات انكار است و به نفي گذشته مي پردازد . زيبايي شناسي در آن مورد توجه قرار نمي گيرد و آنچه اهميت دارد ، مساله ايده است . از طرفي اولين تلاشهايي كه در زمينه ادبيات داستاني صورت گرفت ، از اسلوب سفرنامه نويسي پيروي مي كرد . جالب است كه در اروپا نيز عصر تجدد با رمان « دون كيشوت » كه ساختاري سفرنامه وار دارد ، و نشان دهنده تصميم نويسنده براي خروج از انزوا و حضور در اجتماع است ، آغاز مي شود . با نگاه كوتاهي به وبلاگ ها مي توان به سادگي ردپاي سفرنامه نويسي را به شكلي امروزي تر در آنها دنبال كرد كه مثال ساده اش خاطره نويسي و يادداشتهاي روزانه اي است كه هركدام به نوعي يك سفرنامه امروزي به شما مي آيند .
گمان می‌کنم وبلاگها در معني بخشيدن به مفهوم فردیت و در نهايت شكل گيري بستر رشد ادبيات مدرن در كشورمان مي توانند تاثيرگذار باشند .
ج) در زمان مشروطیت با ظهور تجدد، نهضت دموکراسی ادبی با هدف ساده فهمی زبان شکل گرفت به این معنی که از زبان فاخر به سوی یک زبان ساده و قابل فهم حرکت کرد و امروزه تكرار این مساله در وبلاگها بلاي جان نويسندگان شده است تا جایی‌که اگر يك وبلاگ نويس بيش از حد در وبلاگها به زبان اهميت دهد مورد توجه قرار نمي گيرد و این موضوع شاید در درازمدت منجر به فراگیر شدن زبانی ساده، سطحی و فاقد ارزش شود.
- اینجا چه اتفاقی افتاده است؟
واقعیت این است که اینجا هیچ اتفاق خوشایندی نیافتاده است و از تمامی پتانسیل‌های فضای مجازی و وبلاگ‌ها – که پیش از این ذکر شد، شاید تنها سوء‌استفاده شده باشد. اینجا دیگر بحث طغیان وبلاگ‌ها و کنار زدن رسانه‌های قدیمی نیست، حرف، حرف اخلاق است و اصولش، حرف دانش است و آگاهی و شعور. مثالم کلیشه‌ای است و تکرار مکررات، اما حقیقت دارد که تعداد سایت‌های ادبی فعالی که تولید مطلب کنند و کارشان انتشار مجدد یادداشت‌ها و گفت‌و‌گو‌ها و داستان‌های پیش از این منتشر شده نباشد، از انگشتان یک دست هم کمتر است و هربار که پای صحبت مسوولین‌شان می‌نشینی حرف از خستگی و بیهودگی و تعطیلی به میان می‌آید و «دزدی» که این روزها عجیب باب شده است و دیوار وبلاگ‌ها و سایت‌های ادبی کوتاه‌تر از همیشه می‌نماید. نسل ما اگر در هیچ کجای این زندگی شانس نیاورده باشد، دست کم باید از زیستن در چنین دوره‌ای راضی و خوشحال باشد. دوره‌ای که شهرت با کمترین زحمت به دست می‌آید و به سادگی بدل از موفقیت می‌شود و جای آن را می‌گیرد. روزنامه‌ها و مطبوعات، این روزها پر‌اند از جوان‌های همسن و سال من – و چه بسا جوان‌تر که ما در مقابلشان پیرمرد به حساب می‌آییم- که صفحه می‌بندند و حریف می‌طلبند و کسی را هم بنده نیستند. شکایتی نیست اگر هرکس برجایی بنشیند که شایستگی‌ و لیاقتش را دارد و کوتوله‌ها میدان‌دار نشوند و غول‌ها خانه نشین. اما «کپی برداری» های عینی از یادداشت‌ها و نقدهای ادبی سایت‌ها و وبلاگ‌های ادبی و انتشار مجددشان در روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها بی‌آنکه نشانی از نام نویسنده‌شان مانده باشد، غیر از آنکه دست و دل نویسندگان و منتقدان را بلرزاند و وسوسه‌شان کند که آثار منتشر نشده‌شان را در اختیار سایت‌های ادبی نگذارند، چیزهایی هم درباره‌ پرنسیپ و شرافت و جایگاه بعضی آدم‌های این نسل به ما می‌گوید، البته نزدیک گوشمان!
وضعیت داستان کوتاه درفضای مجازی هم که مشخص است. از طرفی به دلیل سرعت و نحوه برخورد مخاطب با آثار منتشر شده در فضای وب و محدودیت های این فضا، یافتن نقدی اصولی و فنی در پای آثار داستانی مذکور تقریبا غیرممکن است و از طرف دیگر آزادی بی حد و اندازه این فضا به بعضی دوستداران و علاقمندان واقعی ادبیات داستانی اجازه می‌دهد تا داستان منتشر شده را بی‌کم و کاست، به نام خودشان در جشنواره های داستانی کشور شرکت دهند! در چنین فضای بیماری است که «دوات» دوست داشتنی ماه‌ها است فیلتر شده است و دیگر آن برد سابق را ندارد، «قابیل» را تعطیل کرده‌اند و «لوح» هم سرنوشتی مشابه دوات پیدا کرده است با این تفاوت که این یکی را فیلتر نکرده‌اند و تنها تغییراتی در آن داده‌اند. در این برزخ فقط می‌مانند سایت‌هایی مثل «ماندگار» و «جن و پری» و «مرور» و «قفسه» که هنوز با جدیت به راهشان ادامه می‌دهند (و البته آخری کتابخانه‌ای است ارزشمند) و یکی دو سایت دیگر که هنوز زود است درباره‌ ماندگاری و اثرگذاری‌شان حرف بزنیم.
وبلاگ‌ها اما داستان دیگری دارند و شاید ملغمه‌ای باشند از فضای دموکراتیک و ذهن آشفته نسلی شورشی. وبلاگ‌ها توانایی فوق‌العاده‌ای در متوهم ساختن نویسندگانشان دارند. توهم مالکیت رسانه(بی‌آنکه به قواعد و اصول اخلاقی و حرفه‌ای‌اش تن بدهی)، توهم تاثیرگذاری بی‌آنکه مجبور باشی به کسی توضیح بدهی، توهم آزادی و شکستن کلیشه‌ها، توهم انتقام و... توهم هم ارز بودن رسانه‌های مجازی وقتی تبدیل به توهم هم‌ارز بودن جایگاه و اعتبار نویسندگان وبلاگ ها می‌شود، بیشترین ضربه را به سلامت این فضا و آدم هایش وارد می‌کند. همین توهم است که باعث می‌شود گستاخی جای جسارت را بگیرد و جوان بیست‌ساله‌ای که جایگاهش را نمی‌شناسد، خود را هم ردیف نویسنده‌ای چون رضا قاسمی بداند و به خیالش برجای او بنشیند. و ای کاش به همین جا ختم شود و کار به آنجا نکشد که کسی به جستجوی صراحت در نقد و جسارت، بی‌آنکه یادداشتش دربرگیرنده ذره‌ای ارزش ادبی باشد، لمپنیسم ادبی را تبلیغ کند و طلایه‌دار نقد ادبی در فضای وب شود. گیرم که منتقدان مطبوعانی به هردلیل محافظه‌کارند و مهربان، گیرم که یاد گرفته باشند تنها از کتاب‌هایی بنویسند که ارزشش را دارند و سعی نکنند که با نقدی ویرانگر، وضعیت کتابی را در این آشفته بازار کتاب آشفته‌تر کنند؛ گیرم که آزادی فضای مجازی این اجازه را به اهالی‌اش بدهد که محافظه‌کاری را کنار گذارند و با نام مستعار یا به نام حقیقی چیزی بنویسند درباره کتاب‌هایی که خوانده‌اند. آیا نباید این فضای آزاد در مواجهه با مفهومی چون ادبیات، اصولی را بپذیرد و دست کم قالب‌ها و ضوابط نقد را به عنوان یک دانش رعایت کند؟ گرچه تصور من این است که محدودیت های این فضا مجال خلق چنین نقدی را به نویسنده‌اش نمی‌دهد و جستجوی وبلاگ های ادبی در پی آن، جستجویی باطل خواهد بود و اگر هم نقدی با چنین ویژگی‌هایی نوشته شود، خوانده نمی‌شود. به گمانم مهمترین وظیفه وبلاگ‌های ادبی – و به تعبیری، بزرگ‌ترین لطفی که وبلاگ‌نویسان می توانند به ادبیات داستانی داشته باشند- ارایه یادداشت‌هایی است که دربرگیرنده نظراتشان (به مفهوم کامنت، در معنای لغوی‌اش و نه آن‌ چیزی که در پای یادداشت‌های وبلاگ‌ها می‌بینیم) درباره آثار داستانی است. تجربه نشان داده است که این «از کتاب‌ها نوشتن و ادعاهای بزرگ نداشتن» تاثیر فوق‌العاده‌ای دارند و طرفداران و مخاطبین زیادی هم. نمونه‌های خوبی از این یادداشت‌ها در «خوابگرد» ، «آدم و حوا»، «زن نوشت» و «صفحه سیزده» منتشر شده‌اند و به گمانم یکی از بهترین کارکردهای وبلاگ‌های ادبی به حساب می‌آیند.
فضای مجازی هنوز تازگی دارد برایمان. هنوز غافلگیرمان می‌کند، هنوز می‌خنداندمان و هنوز می‌تواند سرخورده‌مان کند. وبلاگ‌های ادبی هنوز مثل اغلب نویسندگان‌شان جوان‌اند و بی‌تجربه، جسورند و گاهی هم گستاخ، مرز می‌کشند و مرز می‌شکنند و به دنبالش گاهی هم حرمت. گهگاه کسی با نامی جعلی و در وبلاگی بی نام و نشان حمله می‌کند به شخصیت و اعتبار و گذشته یک نویسنده و حریم زندگی خصوصی‌اش را می‌شکند. گهگاه لمپنیسم ادبی(چه پارادوکس عجیبی دارد این ترکیب) جای نقد روشن‌گرانه و صریح و علمی را می‌گیرد. گاهی...گاهی... انگار هنوز باید تمرین دموکراسی کنیم و از آفت هایش بترسیم. انگار هنوز این فضا و پتانسیل‌ها و قواعدش را نشناخته‌ایم. نمی‌دانم، شاید هم فقط باید امیدوار بود و منتظر ماند؛ منتظر روزی که همه چیز تغییر کند...

(1) عنوان یادداشت نام رمانی است از بیژن بیجاری
(2) بخشی از آنچه در قسمت «آفرینش دموکراتیک» آورده‌ام، حاصل دست‌نوشته‌هایی است که از کلاس‌های صدسال داستان نویسی حسن میرعابدینی در سال 78 نگاه داشته‌ام.

روزنامه اعتماد- 18 بهمن 1385

لينک مطلب | 12:52 AM