« راوی مصائب آدم‌های تنها + یک توضیح کوچک اما ضروری | صفحه‌ی اصلی | ... »

یادم باشد...

January 11, 2007

گرچه می‌دانم در این ملک سنت مرضیه همان در پسله حرف زدن است، یعنی ریا. اما من چون به مخاطبان احترام می‌گذارم و فکر می‌کنم با اظهارنظر صریح امکان بده بستان فراهم خواهد آمد و چون نویسندگان را قدر می‌گذارم از ریا بیزارم، پس با اظهار نظر صریح می‌خواهم توهم خود نویسنده و یا حداقل اطرافیانش را فرو ریزم. دیگران نیز باید بتوانند به صراحت درباره‌ی من یا دیگران بگویند و بنویسند تا این فضای مسموم « تو خوبی، من هم خوبم» یا «او بد است پس من خوبم» به گفتگو و بده ‌بستان صریح و بی‌تحاشی تبدیل شود. در این راه حتی اگر اشتباه بکنیم یا تهمتی بر ما ببندند مهم نیست. لازمه‌ی رسیدن به جامعه‌ای فراتر از این جامعه‌ی قبیله‌ای، گذشتن از این در تنگ و حقیر دارو دسته‌ها و خانواده‌ها و حتی منیت‌های حقیر است و به حکم تعلق خاطر به فرهنگ این سرزمین باید عواقبش را به جان خرید.

هوشنگ گلشیری
۲۷ مرداد ۱۳۶۹
«از مجموعه‌ی باغ در باغ- انتشارات نیلوفر»

پ.ن:
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه‌ی سالوس و کرامت برخاست

پ.ن۲:
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

لينک مطلب | 2:05 PM