« روز خوب ادبیات | صفحه‌ی اصلی | یادم باشد... »

راوی مصائب آدم‌های تنها + یک توضیح کوچک اما ضروری

January 9, 2007

توضیح کوچک اما ضروری‌ام فقط این است که در خط آخر لید گفت و گو (بعد از سه نقطه ، جایی که خط کشیده‌ام) جمله‌ای نوشته شده است که کار من نیست -والبته جمله‌ی جالبی هم نیست- و بعدا- توسط کسی جز مسوول صفحه ادبیات روزنامه- به مطلب اضافه شده است که کاش اضافه نمی‌شد یا حداقل درباره‌اش با من یا مسوول صفحه حرف می‌زدند!

samte%2520tarik.jpg

هوشنگ گلشیری این روزها سرحال‌تر و خوشحال‌تر از همیشه است. درست که کتاب‌ها لاغرتر از همیشه از چاپ‌خانه‌ها بیرون می‌آیند و درست که ناشران بلاتکلیف و ناامید چشم‌انتظار کتاب‌هایی هستند که هنوز مجوز «بودن» برایشان صادر نشده است، اما همه‌ی آن‌هایی که چهارشنبه شب در تالار ناصری خانه‌ی هنرمندان جمع شده بودند، صدای خنده‌هایش را شنیدند و دیدند او را که روی یکی از صندلی‌های انتهای سالن نشسته بود، با دست راستش نیمی از صورتش را پنهان کرده بود- مثل همان عکسی که رضا دقتی در پاریس انداخته بود- و به شاگردان‌اش که یکی یکی می‌رفتند روی سن و از او حرف می‌زدند، لبخند می‌زد؛ و شاید بیشتر از همه به حسین سناپور که روی سن رفتنش- برخلاف بعضی- هیچ کس را در سالن شگفت‌زده و عصبانی نکرد.
فکر می‌کنم کمتر کسی باشد که نپذیرد سناپور در اواسط دهه‌‌ی هفتاد و با انتشار رمان موفق «نیمه‌ی غایب» فضا و دریچه‌ی تازه‌ای را به روی ادبیات داستانی معاصر ایران گشود و فضاها،آدم‌ها و روابطی را خلق کرد که پیش از آن کمتر – یا به ندرت- مورد توجه داستان نویسان قرار گرفته بودند. شهر، فردیت آدم‌های امروزی و روابط خاص این فضا را که در «نیمه‌ی غایب» ساخته شده بودند، هم منتقدان و هم مخاطبان جدی ادبیات پسندیدند و سناپور با اولین رمان‌اش – اگر از کنار رمان نوجوان‌اش ، افسانه و شب طولانی، بگذریم- خود را به عنوان نویسنده‌ای قابل اعتنا مطرح کرد. خیلی‌ها «ویران می آیی» را هم، که چند سال بعد منتشر شد، ادامه‌‌ی همین جریان دانستند و شاید عادت کردند به جهان داستانی خاصی که سناپور با این دو اثر ساخته بود. انتشار مجموعه داستان «با گاردباز» و تنوع عجیب داستان‌هایش اما ما را با نویسنده‌ای آشنا کرد که مایل است قالب‌ها و فرم‌ها و فضاهای تازه‌ای را در داستان‌هایش تجربه کند. «با گارد باز » گرچه مخاطبینش را با چند داستان خوب و چند پیشنهاد تازه برای داستان نویسی روبرو کرد، اما به دلیل غیرمنتظره بودنش نظرات متفاوت و گاه متناقضی را برانگیخت.
با حسین سناپور چند روز قبل از برگزاری مراسم پایانی ششمین دوره‌ی جایزه‌ی بنیاد گلشیری، در یکی از خانه‌های گیر افتاده میان خیابان‌های جمهوری و انقلاب نشستیم و درباره‌ی تازه‌ترین مجموعه داستان او، سمت تاریک کلمات، حرف زدیم که همچون دیگر آثار سناپور نشان نشر چشمه را بر روی جلدش دارد؛ مجموعه‌ای خواندنی که نگاهی عمیق و انسانی به تنهایی آدم‌های شهرنشین و مصائب‌شان دارد. دوست داشتم با سناپور درباره‌ی زبان غنی و در عین حال روان و لذت‌بخش آثارش، روزهای سخت اهالی ادبیات و نامهربانی‌های پیش رو، جوایز ادبی، رمان جذاب و پرکشش «لب بر تیغ» که هشت ماه تمام است در انتظار مجوز نشر و پاسخ بررسان ارشاد مانده است و لغو مجوز «ده جستار داستان‌نویسی» و خیلی چیزهای دیگر هم حرف بزنم که صفحات محدود روزنامه این فرصت را گرفت از من. گفت و گو که تمام می شود ساعت از یازده شب گذشته است. هوا سرد است و فقط تو مانده‌ای و ‌عابران تنهایی که در پیاده‌روهای خیابان جمهوری گهگاه از کنارت می‌گذرند... و ناگهان به ياد مي آوری گرچه چند سالی است گلشيری از ميان ما رفته ولی همچنان حضور پررنگ او در ادبيات و شاگردانش باقي است.

--------------------------------------------------------------------------------

مجموعه های با گارد باز و سمت تاریک کلمات از تمایل سناپور به انتشار داستان‌های قدیمی‌ترش خبر می‌دهند. داستان‌هایی که شاید انتشارشان بعد از دو رمان موفق «نیمه‌ی غایب» و «ویران می‌آیی» قابل پیش‌بینی نبود و شاید اگر زودتر از این‌ها منتشر می‌شدند بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفتند.
در آن ده سال اولی که من داستان می‌نوشتم، ناشرها چندان رغبتی، یا اصلا هیچ رغبتی، برای انتشار مجموعه داستان‌های آدم‌های نامعروف و یا نسبتا معروف نشان نمی‌دادند. در نتیجه مجموعه‌های من و خیلی‌های دیگر بیشتر از پنج – شش سال روی دست‌مان ماند. البته الان وضع نشر ادبیات داستانی‌مان به نسبت خیلی بهتر شده و جوان‌ترها فرصت بیشتری دارند، که گاهی شاید هدرش هم می‌دهند. به هرحال آن چند سال انتظار باعث شد تا من هنگام به چاپ سپردن اولین مجموعه‌ام، یعنی «با گارد باز»، تعدادی از اولین داستان‌هایم را کنار بگذارم. این کنار گذاشتن هرچه هم می‌گذشت بیشتر می شد طبعا چون به کار خودم سخت‌گیرتر می‌شدم. این یعنی که کارهایی را که در این مجموعه منتشر شده، درباره شان فکر کرده‌ام و آن چه از من بر می آمد برایشان انجام داده‌ام. پس صرف نظر از این‌که خواننده‌ها خوششان آمده باشد یا نه، خودم این کارها را دوست داشته‌ام. اما طبیعی است که ممکن است خواننده‌ها نظر دیگری داشته باشند. به هرحال از چاپ‌شان پشسمان نشده‌ام، اگر منظورتان این بود.

«سمت تاریک کلمات» در ادامه‌ی جریانی است که خطش را در آثار دیگرتان هم دیده‌ایم. فضاها و آدم های شهری و دغدغه‌هایشان که همیشه در آثار نویسنده‌ای که این فضا و آدم‌هایش را خوب می شناسد حضور داشته‌اند و هیچ‌گاه هم خودشان را تکرار نکرده‌اند.
خب، گمانم نسل من و نسل بعد از من کسانی هستند که اغلب در شهر و آن هم در شهرهای بزرگ زندگی کرده‌اند، پس طبیعی است که راجع به شهر و مسائل انسان شهری بنویسیم و اگر جز این بنویسیم غیرطبیعی است. مقصودم این است که در بسیاری از رمان‌ها یا حتی داستان کوتاه‌های نویسندگان معروف‌مان مثل چوبک، احمدمحمود، دولت‌آبادی، ساعدی و حتی هدایت و گلشیری زمینه‌ی بسیاری از داستان‌ها ده یا شهرهای کوچک است و آن‌ها حتی پس از سال‌ها زندگی در شهر راجع به همان مکان‌ها و فضاها می‌نوشتند؛ احتمالا به این خاطر که دوران تاثیرگذار زندگی‌شان یعنی نوجوانی و جوانی، در چنان فضاهایی گذشته بود. از طرف دیگر ما امروز معضل زندگی شهری را داریم . مسائلی که در گذشته نداشتیم یا کمتر داشتیم. مهم‌ترینشان به گمان من تنهایی انسان شهری است. چیزی که ما در داستان‌ها و فیلم‌های غربی‌ها هم می‌بینیم: کوچک شدن خانواده‌ها،کم‌نر شدن ارتباط‌های خانوادگی و حتی دوستانه ودر نهایت هم تبدیل شدن واحد اجتماعی از خانواده های بزرگ و خانواده‌های کوچک سه چهار نفره به فرد. یعنی در آینده فرد بیشتر واحد اجتماع تلفی خواهد شد و این مسانه مهم زندگی شهری است که انگار گریزی هم از آن نیست. به هرحال در مجموعه‌ی «سمت تاریک کلمات» توجه من بیشتر به این بخش از زندگی شهری بود که البته طبعا تمام زندگی شهری این نیست. فقط این را هم بگویم که توجه منتقدان به حضور زندگی شهری در کارهای من و به خصوص «سمت تاریک کلمات» انگار به معنای این است که این زندگی هنوز به قدر کافی در داستان‌های سایر نویسندگاه پیدا نشده یا کم رنگ است.نمی‌دانم. به‌هرحال عجیب است که ما در شهر بزرگ شده باشیم و در آن زندگی کنیم، اما درباره‌ی آن و از مسائل آن ننویسیم.

روایت تنهایی آدم‌ها در سمت تاریک کلمات روایت ساده‌ای نیست آقای سناپور. فضاها بیمارگونه و گاه – مثلا در داستان دلم سنگین،زبانم تلخ- مانند فضاهای گروتسک هستند و ما با یک تنهایی پررنگ شده و عمیق مواجهیم...
گمانم در هر داستانی ما مسائل را زیر ذره‌بین می بریم و درشت‌ترشان می‌کنیم تا بهتر و عمیق‌تر دیده شوند. تنهایی هم از آن دست مسائل بغرنج زندگی مدرن شهری است که برخلاف تنهایی‌های زندگی‌های ماقبل، شاید گریز ناپذیر و به همین دلیل بسیار وحشتناک است. گمانم این دهشتناکی در ذات این زندگی و این نوع تنهایی است و بهتر است این طور هم نشانش بدهیم.

توی این سال‌ها زیاد شنیده‌ایم – شاید بهتر است بگویم گفته‌ایم- که سناپور رمان نویس موفقی است و داستان‌های کوتاهش قدرت رمان‌هایش را ندارند. بیشتر این حرف ها هم بعد از انتشار با گاردباز پیش آمد؛ مجموعه‌ای که انگار چندان به ذهنیت داستانی مخاطب ایرانی نزدیک نبود – یا شاید به انتظاری که از نویسنده‌ای مثل حسین سناپور داشتند. خودتان هم این حرف‌ها را شنیده‌اید و خوانده‌اید دیگر...؟
بله، چندباری شنیده‌ام. خب، من می‌توانم جنبه‌ی مثبت این حرف را ببینم. یعنی که رمان‌های قابل قبولی از نظر کسانی که این حرف را می‌زنند، نوشته‌ام. یعنی آن بخش از این حرف را که تعریف است بپذیرم و بخش دیگر را نه. اما از این حرف‌ها گذشته، این نظر می‌تواند به وضعیت ادبیات داستانی ما هم مربوط باشد. یعنی این‌که ما کمتر به رمان‌های موفقی که اکثریت قریب به اتفاق منتقدان راجع به آن نظر مثبت داشته باشند، بر می‌خوریم. حتی در تمام این صد سال داستان نویسی شاید بیشتر از پانزده رمان خوب نداشته باشیم. طبیعی است که در مثلا بیست سال اخیر هم رمان های چندانی با این توصیف نداریم. گرچه به گمان من رمان‌های متوسط و نسبتا خوب لااقل در در پنج-شش سال گذشته زیاد داشته‌ایم که خودش طلیعه‌ی خوبی است برای چند سال آینده. به هرحال مقصودم این است که در این می شود گفت وانفسای رمان نویسی ظاهرا دو رمانی که تاکنون از من منتشر شده (سعنی نیمه‌ی غایب و ویران می آیی) بیشتر به چشم آمده باشند و توجه بیشتری جلب کرده باشند. این وضع درباره‌ی مجموعه داستان صادق نیست. یعنی در بیست و به خصوص در ده سال گذشته ما چندبرابر کل تاریخ داستان‌نویسی‌مان مجموعه‌های خوب و داستان‌ کوتاه نویس‌های خوب داشته‌ایم. پس طبیعی است که مجموعه‌های من، چندان که رمان‌هایم بودند، توجهی برنیانگیزند و حتی معمولی جلوه کنند. به جز این دلیل کلی، دلایل دیگری هم ممکن است وجود داشته باشد، مثل متنوع و تجربی بودن مجموعه‌ی با «گاردباز» و همین طور یکدست نبودن داستان‌هایش که به نظرم در توجه خواننده به یک مجموعه مهم است. کما این‌که از مجموعه‌ی «سمت تاریک کلمات» که یکدست‌تر است، من تعریف و تمجیدهایی شنیده‌ام و نقدهای خوبی هم بر آن نوشته‌اند، دست کم به نسبت مجموعه‌ی «با گارد باز» .

داستان‌های مجموعه‌ی «با گارد باز« بیشتر متکی به سوژه‌هایشان بودند و اگر موضوع داستان خواننده را جذب نمی‌کرد، فرصت زیادی برای نویسنده نمی‌ماند تا قضاوت مخاطب را درباره‌ی داستان تغییر دهد. در داستان‌های «سمت تاریک کلمات» ولی در کنار سوژه های بکر با همان سناپوری روبرو می‌شویم که شخصیت پردازی‌ها و فضاسازی‌هایش را دوست داشته‌ایم و در رمان‌هایش به لایه‌هایی از روان‌شناسی و جامعه شناسی برخورده بودیم. شاید به همین دلیل است که داستان‌های این مجموعه را بیشتر از «با گاردباز» دوست داریم...
خودم نمی‌دانم. شاید خوبی و بدی توامان داستان نوشتن این است که ما وقتی یک کار موفق نوشتیم، خودبه‌خود خواننده را عادت می‌دهیم که توقع همان نوع داستان را از ما داشته باشد. و اگر سبک و سیاق‌مان را عوض کنیم، همان خواننده هایی که به‌مان توجه می‌کردند، به کارمان بی‌توجهی می‌کنند. گرچه عجیب نیست اگر خواننده های تازه ای در عوض پیدا کنیم. بله، ممکن است جنبه های خوب «نیمه‌ی غایب» و «ویران می آیی» در مجموعه‌ی «سمت تاریک کلمات» بیشتر باشد و همین دلیل خوبی باشد(شاید علاوه بر یکی دو دلیل دیگر که گفته شد) برای توجه بیشتر به این مجموعه. من هم نه با توضیح و نه هیچ روش دیگری نمی‌توانم و نه می‌خواهم که نظر خواننده‌ای را عوض کنم. اما همین‌قدر به گمانم حق دارم بگویم که من تجربه‌های متنوع و گاه از نظر خودم غریبی را در هر دو مجموعه و به خصوص در« باگاردباز» داشته‌ام و همین یک دلیل هم برای خودم کافی است تا آن را دوست داشته باشم. ضمن اینکه امیدوارم گذر زمان نظرات منتقدان و خوانندگان را هم لااقل تا حدودی نسبت به این مجموعه عوض کند. چنان‌که این امیدواری را برای بعضی کتاب‌های دیگر مثل «کریستین و کید» گلشیری هم دارم و گمانم اگر این رمان منتشر بشود به مرور معلوم خواهد شد که یکی از دو-سه کار برجسته‌‌ی رمان نویسی ما است. البته مقصودم این نیست که درباره‌ی مجموعه‌ی خودم چنین توهمی دارم.

نمی‌دانم موافق هستید با من یا نه، ولی من فکر می‌کنم در میان نویسندگان هم‌نسل شما کمتر به نویسنده‌ای بر می‌خوریم که زن مدرن – بهتر است بگویم زن امروزی- را بشناسد و سعی نکند در روابط میان آدم‌ها، تصویری از شخصیت زن سنتی در یک رابطه‌ی امروزی به ما بدهد. زن‌های مجموعه سمت تاریک کلمات اما به تجربه‌های ما در زندگی امروز نزدیک‌اند و این به گمانم اتفاق خوبی است...
من به حضور زنان در داستان‌های امروز این گونه توجه نکرده‌ام و بنابراین نمی‌توانم به طورخاص جواب بدهم. باید درباره‌اش فکر کنم. اما گمان می‌کنم اصولا انسان شهری با خصوصیات زندگی مدرن امروزی کم‌تر جایی در داستان‌های امروزی‌مان دارد. و این به گمانم درباره‌ی زن و مرد می‌تواند صادق باشد. مثلا تنهایی‌های خیلی از داستان‌ها از نوع بوف کوری است . یعنی شخصیت خودش را در میان رجاله‌ها می بیند و احساس مظلومیت یا تباه شدگی در اثر فشارهای جامعه‌ی نوکیسه و کاسب مسلک می‌کند. یعنی در این داستان‌ها همیشه مردم یا بخشی از مردم در قطب منفی قرار می‌گیرند. در حالیکه به گمانم در داستان‌های من، نه مردم که مقتضیات خود این زندگی آدم‌ها را تنها می‌کند.

در داستان‌های این مجموعه ولی فکر می‌کنم- به جز داستان «خیابان‌های نیمه شب»- به عمد از نزدیک شدن به فضاهای زنانه و ذهن شخصیت های زن خودداری کرده‌اید، آن قدر که در بعضی داستان‌ها (مثل داستان «خواب مژه‌هات») این خلاء کاملا به چشم می‌آید.
نه، با هیچ پیش فرض و محدودیتی داستان‌ها را شروع نکرده‌ام. این اتفاق‌های موضوعی و انتخاب شخصیت‌ها خود به خود، یعنی با توجه به موضوع، افتاده و نه چیز دیگر. من داستانم را می‌نویسم و به مشکلات بعدش فکر نمی‌کنم. کما این که داستانی در این مجموعه بود که فقط بین دو زن می‌گذشت و آن هم در حین حرف زدن در یک کافه. اما بررسان ارشاد خواستند حذف شود. همین طور داستان دیگری بود که در ذهن دختر جوانی که می‌خواست به اروپا مهاجرت کند، می‌گذشت و باز داستان دیگری که فقط مربوط به سه دختر جوان خارجی و در یک کشور خارجی بود؛ که این دو هم به خواست بررسان حذف شدند. خلاصه اینکه من در هنگام نوشتن به ندرت به محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها فکر می‌کنم و داستانم را می‌نویسم. به این چیزها بعدا فرصت هست فکر کنم. به خصوص که شرایط ممیزی ما مدام در حال تغییر و با سلیقه‌ی افراد دست‌خوش بالا و پایین شدن است. پس من کار خودم را می‌کنم و طبعا آن‌ها هم کار خودشان را.

مدتی است که به همت بنیاد گلشیری و با حمایت انتشارات ققنوس، کلاس‌هایی پا گرفته‌اند و شما هم یکی از مدرسان این دوره‌های داستان نویسی هستید. شیوه‌ی کار شما در این کلاس‌ها شباهت زیادی به کلاس‌های مرحوم گلشیری درگالری کسری دارد و ظاهرا از آن دوره‌ی موفق الگو برداری کرده‌اید.
کلاس‌هایی که من الان دارم از اساس شباهت‌هایی با کار گلشیری دارد و تفاوت‌هایی هم. گلشیری معتقد بود کسی واقعا یک داستان را می‌تواند تدریس کند که بتواند آن را خط به خط بخواند و جزییات تکنیکی و غیر تکنیکی‌اش را توضیح بدهد. یعنی با کلی گویی درباره‌ی داستان‌ها، دست‌کم برای آموزش تکنیک داستان‌نویسی مخالف بود. خب، این شیوه‌ی تدریس‌اش هم باعث شد تا من جور دیگری به داستان‌ها نگاه کنم و چیزهایی را ببینم که قبلا نمی‌دیدم، حتی با چند بار خواندن. در اصل درست خواندن و توجه به جزییات فنی و از طریق آن فهم درست داستان و مایه‌ها و درون‌مایه‌ی هر داستان را به من یاد داد. من هم در کلاس‌هایم سعی می‌کنم همین کار را بکنم. با این فرق که سعی کرده‌ام داستان‌ها را دسته‌بندی و شیوه‌شناسی کنم و براساس این شیوه‌ها از شاگردهایم تمرین داستان نوشتن بخواهم. خب، این دو کار را گلشیری نمی‌کرد. مثلا من داستان گوتیک را با همان مختصاتی که در مجموعه مقالاتم ( با نام ده جستار داستان نویسی) آمده، با روخوانی یک داستان درس می‌دهم و بعد از بچه‌ها می‌خواهم کاری با آن مختصات بنویسند. یا همین طور داستان به شیوه‌ی رئالیسم جادویی، کافکایی و غیره. گلشیری توانایی‌های دیگری هم مثل آموزش ادبیات کهن داشت که من ندارم و بنابراین سراغ‌شان نرفته‌ام برای تدریس.

منتشر شده در روزنامه‌ی «اعتماد»



نظرها

این چرا وا نمیشه؟مشکل از لینکه یا من؟

در نمود یافتن ویران می آیی و نیمه ی غایب به دلیل "وانفسای رمان نویسی" در
ایران شکی نیست...وفور داستان کوتاه های خوب و حتا تجربی بودن یا یکدست
نبودن داستانهای "با گارد باز" اما دلیل مجاب کننده ای نیست برای نمود
نیافتنش...درست به همان دلیل نخست (وجود نمونه های درخشان داستان
کوتاه)خوانندگان سنجه های متنوع و مطمئن برای سنجش داستان کوتاه و افق دید
بازتری برای داوری دارند و از این رو ایراد کار را باید در جای دیگری
جست.خواننده ی جدی بیگانه نیست با تجربه های فرمال،اما تجربه ها هم ارزش
_داوری پذیرند.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)