سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« دود میشوم | صفحه اصلی | روزمرگیهای یک هیچ! »
در دنیای افسردهای زندگی میکنیم

شبهای چهارشنبه اولین مجموعه داستان نویسندهای است که متولد 1345 است و در مدرسهی صدا و سیما تئاتر عروسکی خوانده است. آذردخت بهرامی داستاننویسی را از سال 1367 آغاز کرده است و چند سال بعد در گالری کسری پای درس مرحوم گلشیری نشسته است و حالا... حالا به همت نشر چشمه مجموعهی «شبهای چهارشنبه»اش روبروی ما است و داستانهایی که آرام توی گوشمان می خوانند که باید جدی بگیرمشان و بیتفاوت از کنارشان نگذریم . گفت و گو با آذردخت بهرامی تجربهی تازهای بود برای من که باور داشتم کم پیش میآید زنان نویسندهمان انتقاد را تاب بیاورند و نرنجند از آن...
--------------------------------------------------------------------------------
اگر اشتباه نکنم شما هم داستان نویسی را به صورت جدی از گالری کسری و زیر نظر مرحوم گلشیری شروع کردید و اتفاقا از شاگردان قدیمی ایشان بودید. در مقایسه با آثار دیگرانی که هم دورهی شما بودند، مجموعه داستان اول آذردخت بهرامی کمی دیر منتشر نشده است؟
اگر منظورتان از «کمی دیر»، «خیلی دیر» است، باید بگویم بله.راستش خیلی صبر کردم تا یک ناشر درجه یک مرا کشف کند و بیاید بگوید کتابت را بده چاپ کنیم. اما نشد. ناچار یک کفش پولادین خریدم که «قدمشمار دیجیتالی» داشت، یک عصای تیتانیوم هم تهیه کردم و از این ناشر به آن ناشر سر زدم. همه ـ البته به جز آقای کیائیان ـ با کمال میل حاضر بودند کتابم را چاپ کنند، ولی با بودجهی خودم! اما داستاننویسی را از دانشگاه، زیر نظر استاداني چون محمود دولت آبادی و جمال میرصادقی شروع کردم. در آن زمان، در جلسات سیروس طاهباز در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان هم شرکت میکردم. (با خانم رحیمِزاده و آقای تقوی وآقای آبکنار و آقای سناپور و بقیه دوستان.) اما کلاسهای آقای گلشیری که شروع شد، دنیای دیگری به رویم باز شد. اولین داستانم را که در کلاسهای دانشگاه نمره بالا گرفته بود برای «گلشیری» که خواندم، باور نمیکنید چه گفت. ـ حسابش را بکنید، داستانت در میان بقیهی داستانها نمره «الف» گرفته باشد و تو برداری بروی کلاس گلشیری بخوانی و منتظر باشی گلشیری بَه بَه و چَه چَه کند. ـ گلشیری مستقیم تو صورتم نگاه نکرد ـ چون برخلاف خیلی از استادان دیگر امروزی، شرم و حیا داشت! ـ اما گفت: «مزخرفه!» و این شد که فهمیدم تازه اول راهم.اما علت انتشار دیر مجموعه داستانم، وسواسی بود که نسبت به داستانها داشتم. حتي آقای گلشیری در دورهی مجلهی «کارنامه» اصرار داشتند مجموعه داستانم را در مجموعهی «شهرزاد» چاپ کنم؛ اما من مایل نبودم.
یکی از چیزهایی که قبل از خواندن کتاب کنجکاوی خواننده را برمی انگیزد، چند خطی است که پشت جلد نوشته شده. ماجرای ترجمههای متعدد از داستانهای این مجموعه و انتشار آنها چه بوده و از کجا شکل گرفته است؟ آن هم در این روزها که خیلیها در حسرت یک ترجمهی نیم بند از داستانهایشان ماندهاند.
شاید بخت با من یار بود که در آن زمان شاگرد گلشیری بودم. او در هر یک از سفرهای خارجیاش، داستانهایی از ما را با خود میبرد و در آنجا به ناشر، مترجم، نویسنده یا یک عشق ادبیات میسپرد. گاهی هم میشد که کسی از خارج میآمد و یکراست سراغ گلشیری میرفت و از او برای جمعآوری داستان کمک میگرفت. داستان «صفیه» اولین بار به کوشش حسین نوشآذر در مجموعه داستان «خوابهای جنوبی» در لسآنجلس (1996) به فارسی منتشر شد و در سال 2000 به آلمانی در فصلنامهی «کاکتوس»، در آلمان چاپ شد. بعد در مجموعه داستانی از زنان داستان نویس ایرانی با عنوان «حضور آبی مینا» در آلمان توسط یک ناشر معتبر به بازار کتاب آلمان راه پیدا کرد.داستان «گربهی لیدا، نانوایی، تیر چراغ برق» در مجموعه داستان «مهمانی آینه» (در سال 2000) در دانشگاه نیویورک به کوشش مهدی خرمی و شعله وطنآبادی در انتشارات Lynne Rienner ترجمه و چاپ شد. این کتاب در سال 2001 جایزهی بهترین گردآوری و ترجمه Todays Librarian Short Stories امریکا را برد. (مجموعه «مهمانی آینه» همراه با ترجمهی انگلیسی داستان ها در ایران در سال 1381 توسط نشر ویستار چاپ شده.) «بیدلیل» هم در مجموعه PAROLE SVELATE به کوشش Anna Vanzan در ایتالیا ترجمه و چاپ شد. (1997). آنا ونزان از مترجمانی بود که به ایران آمد و از گلشیری خواست کمکش کند مجموعهای از زنان ایرانی جمعآوری کند.
از مهمترین ویژگیهای داستانهای شما طنز و یک جور شیطنت حاکم بر فضای داستانها است که البته این طنز گاهی هم سیاه و تلخ میشود. این ویژگی وقتی در کنار فضای خاص غالب داستانهای این مجموعه قرار میگیرد و کنتراستی که در این میان شکل میگیرد، به نظرم ارزش دوچندانی پیدا میکند...
نظر لطف شماست. فضای داستانهای من از زور سیاهی و تلخی دارد حال خودم را به هم میزند. چه برسد به خوانندگان!اما اگر طنزی میبینید، اغلب ناخوادآگاه است و از دستم درمیرود. دلیلش هم علاقهای است که به نوشتن طنز دارم. من حتی نمیتوانم یک نامهی اداری و رسمی بنویسم. وقتی همه چیز خندهدار باشد دیگر نه میتواند مرا مرعوب کند و نه فریبم بدهد و نه دچار خودبزرگ بینیام کند. این هم از محاسن خنده دار بودن دنیاست. اما روحیهی طنزم را مدیون مادرم هستم که همیشه روزنامهها و مجلات و سالنامههاي توفیق و کاریکاتور میخرید. خانوادهی ما، خانوادهای جمع و جور و شاد بود كه دنبال بهانه ميگشت تا به هر چيزي بخندد. البته حالا پس از گذشت سالها، به عقب که برمیگردم، میبینم ما زیادی خوش بودیم. حالا یکجورهایی به ندرت از چیزی خندهام میگیرد. شاید هم سختگیرتر شدهام!
انگار هرچقدر هم که جلو میرویم، ادبیاتمان افسردهتر و خمودهتر میشود. شاید هم به همین دلیل است که تا به رگههایی از طنز در داستان بر میخوریم ذوق زده میشویم. مخصوصا اگر نویسندهاش هم زن باشد...
واقعیت این است که ما در دنیای افسردهای زندگی میکنیم. افسردگی واکنش طبیعی ماست و طبیعی است که مثل باقی چیزهای دیگر زندگی که به ادبیات و هنر سرریز میکند، از دنیای ادبیات هم سر دربیاورد. اما من معتقدم در میان همهی این پلشتیها، خیلی چیزها هست که میشود به آنها قاه قاه خندید. فقط در این تراکم سیاهی، پیدا کردن روزنههای روشن دشوارتر از همیشه است و کار طناز کشف این روزنههاست. اما بعضیها عادت دارند به نویسندگان زن همینجوری 100 امتیاز ارفاقی میدهند. انگار اگر زنی به جای آن که مداد ابرو دست بگیرد، دستی به قلم ببرد، باید برایش دست زد و هورا کشید. من شخصاً در مورد نویسندگان زن سختگیرترم.
احتمالا سختگیری شما باعث نمیشود که با من دربارهی این موضوع که زنان نویسنده ما در وارد کردن طنز- یا حتی نگاهی از این جنس- به داستانهایشان (لابد به هزار و یک دلیل قانعکننده) ناتوان بودهاند، موافق باشید؟
با شما موافقم. به نظرم اغلب ما، تا با طنز روبهرو میشویم، گارد میگیریم و میخواهیم مقابله کنیم. شاید به همین دلیل، کمتر به سراغ طنز میرویم. به هزار و دو دلیل قانعکننده، از توضیح بیشتر خودداری میکنم!

نثر داستانهای مجموعهی شب های چهارشنبه به نظرم قابل قبول است و همانی است که از داستان نویسی که پای درس گلشیری نشسته است انتظار داریم. اما در میان داستان ها گاهی با جملاتی برخورد می کنیم که انگار به فضا و داستان دیگری تعلق دارند و ناگهان نثر و زبان داستان را دچار سکته میکنند. چنین نمونههایی اگرچه زیاد نیستند ولی خواننده سخت گیر را آزار میدهند... مثلا در داستان اول در صفحهی 14 می خوانیم:« آنها همچنین با بدجنسی همهی دیوارنویسیهایم را خواندند» یا در صفحه 15 که نوشتهاید:« اگر بیهوا بلند شوید، سرتان به گلمیخ های پرده اصابت می کند». جملههای قبل و بعد از این دو جمله را بخوانید؛ «همچنین» و «اصابت میکند» واقعا از یک دنیای دیگر و یک زبان داستانی دیگرند انگار و با زبان داستان همخوانی ندارند.
اگر قرار باشد نویسندهای خودش را به همهی هزار و پانصد نسخهی کتابش سنجاق کند، که وای به حال آن نویسنده. اما باید عرض کنم که، منطق داستانی «شبهای چهارشنبه» اینطور حکم میکند که زنی، که روزنامهنگار است و اهل نوشتن، در شبی که میخواهد خانه را ترک کند، نشسته برای معشوقهی ـ خیالی یا واقعی! ـ شوهرش نامه نوشته؛ چنان که میدانید و آن زن هم میداند، مخاطب این نامه هم اهل ادبیات است و اهل نوشتن. به همین دلیل، لحن نامه، گاه سوزناک است، گاه طنز و گاه حتی اغراقآمیز. او حتی با غلطهای املایی هم با معشوقههای شوهرش دست و پنجه نرم میکند. پس نمیتوان باور کرد که کلمهای از دست راوی ـ یا از دست نویسنده ـ در رفته باشد. او روی همهی کلمات فکر کرده و همه را با قصد و غرض نوشته. من در فعل «اصابت میکند» هم طنز و شیطنتی میبینم؛ و حتی در به کار بردن کلمهی «همچنین». جملات او در این نامه، نه موشک، بلکه ناخنهای بلند زنانهای است که پنجولوار به سوی رقیبش نشانه رفته.
اتفاقا مشکل از جایی آغاز میشود که داستانی سروکارش به سنجاق بیافتد. فکر میکنم شما هم قبول داشته باشید که خواننده فقط چیزی را میپذیرد که در داستان ساخته شده باشد و با حدس و گمان داستان پیش نمیرود. مهمترین دلیلی که داستان شب های چهارشنبه را از دیگر داستانهای این مجموعه جدا می کند و در سطحی بالاتر قرارش میدهد هم ساخته شدن همین ظرافتهاست؛ همین فضا، همین موقعیت، همین شخصیت شکاک و بازیگوش راوی یا نویسنده(یا مثلا بازیاش با کلمهی ذلیل مرده)، همین لحن و... در داستان «بیدلیل» هم به نظرم این اتفاق میافتد و داستان – مثل هر داستان خوب دیگری- مخاطب جدی ادبیات را به مبارزه دعوت میکند و وادارش می کند که به سادگی از داستان نگذرد. چیزی که به نظرم در داستان «گربهی لیدا، نانوایی، تیرچراغبرق»، که شاید از لحاظ مضمون ظاهری و اولیه در نقطهی مقابل داستان شبهای چهارشنبه قرار بگیرد، شکل نمیگیرد و فضا و منطق داستان باورپذیر نمیشود...
با نظر شما زیاد موافق نیستم. به نظر من «سیمین» «گربهی لیدا، نانوایی، تیر چراغ برق» خیلی ملموستر و واقعیتر است. شاید زن ایرانی امروز نباشد، ولی به شدت زنی ایرانی است، با همهی سکوتها، نادیدهگرفتنها، خندههای الکی و همهی نقش بازی کردنهای زن ایرانی. اگر از این بگذریم که بخواهیم ثابت کنیم در«شبهای چهارشنبه» آیا اصلاً نفر سومی وجود دارد یا نه، و این که اصلاً معشوقهای در کار است یا نه؛ شاید یکی از دلایلی که داستان «شبهای چهارشنبه» را به قول شما از دیگر داستانهای این مجموعه جدا میکند و در سطحی بالاتر قرار میدهد، این باشد که زن «شبهای چهارشنبه» الگوی قدیمی زن ایرانی نیست؛ چون نه سکوت کرده، نه رضایت داده و نه صحنه را ترک کرده. او رقیب را به مبارزه طلبیده و کُرکُری هم میخواند. ولی «سیمین» «گربهی لیدا، ...» شدیداً زن ایرانی است. حالا اگر به قول شما، فضای داستان ساخته نشده، اگر سیمین ساخته نشده، این برمیگردد به نویسنده.
شخصیتهای داستانهای شبهای چهارشنبه معمولا به دنیای ذهنی خودشان بیش از دنیای بیرون اعتماد و اعتقاد دارند؛ آن قدر که حتی گاهی سعی می کنند ساختههای ذهنشان را به واقعیتهای بیرونی تحمیل کنند. آدمهای درونگرا و شاید هم بیمار که از حضور در دنیای خیالی و خودساختهشان رنج میبرند. کمک گرفتن از ساختار نامه در داستانها و همینطور روبرو شدن با تکگویی شخصیتها هم ظاهراً در همین راستا است...
آنها دنیای ذهنی خود را عین واقعیت بیرونی میدانند. ذهن و جان آنها در معرض فشارهایی است که از خارج بر آنها وارد میشود . مثل شخصیت "گربهی لیدا، نانوایی، تیرچراغ برق"؛ او تقریباً حقیقت را میداند اما آگاهی خود را به پسزمینه میراند تا بتواند جلوی ویرانی روح و روانش را بگیرد. شاید بشود گفت او بیمار است یا رابطهاش را با واقعیت از دست داده یا دچار توهم است که همه صحیح است، اما برای من این کنش انسانی است که اهمیت دارد و تلاشی که او در مقابله با ویرانی میکند که به نظرم با شکوه است. مقولهای به نام واقعیت بیرونی سالهاست که مورد بحث فیلسوفان بزرگ جهان است. اما آن چه برای من اهمیت دارد، نسبی بودن واقعیت بیرونی در داستان مدرن است. به همین دلیل در داستان مدرن، زوایه دید تعیین کنندهترین عنصر داستان است. مخاطب داستان مدرن واقعیت را از منظر راوی داستان جستجو و نظاره میکند. حالا ممکن است راوی یا شخصیت داستان در موقعیتی باشد که از منظری غیرمتعارف، واقعیت به قول شما بیرونی را نگاه کند که در داستان اغلب هم همینطور است. چون ما معمولاً در یک بزنگاه خاص سراغ داستان و شخصیت میرویم و اغلب شخصیت اصلی تفسیری متفاوت از دیگر شخصیتهای داستان عرضه میکند که ارزش داستان هم به همین است.
یک نکته را نباید فراموش کنیم خانم بهرامی که این نسبی بودن واقعیت بیرونی گاهی مثل شمشیر دولبه عمل می کند؛ یعنی همیشه هم به نفع نویسنده نیست که از نسبی بودن واقعیت بیرونی دفاع کند و بکوبدش توی سر مخاطب بیچاره. به نظرم هرجا که مخاطب واقعیت داستانی را رها می کند و به هردلیل (باورپذیر نبودن، پیچیدگی داستان، انتخاب نظرگاه نادرست و...) به سراغ واقعیت بیرونی و قیاسش با داستان میرود یک جای کار میلنگد. این یک مساله، که کم و بیش دربارهاش حرف زدیم و بیشتر به داستان «گربهی لیدا...» ربط داشت، مسالهی بعدی اهمیت شیوهی روایت است که شاید- دست کم از دید مخاطب- از جهاتی هم سطح با زاویه دید باشد از نظر میزان اهمیت در داستان کوتاه و به سادگی می تواند درک مخاطب از داستان را به بازی بگیرد. داستانهایی در این مجموعه هستند، «بی قرار» و «کالمه»، که درآنها شیوهی روایت و زاویه دید در جهت پیچیده شدن داستان عمل میکنند تا آنجا که پیرنگ داستان را دستنیافتنی میکنند برای مخاطب عام. قبول دارم که این پیچیدگی ظاهری به تنهایی بد که نیست هیچ، گاهی هم حسن است (همان طور که از داستان «قله» یک داستان متفاوت و خوب میسازد) اما اگر تنها در سطح داستان بماند و از طرفی دلیلی هم برایش نیابی، آن وقت...
مخاطب بازار کتاب ما که طفلکی آنقدر تحت فشارهای گوناگون است که به نظرم کاملاً حق دارد داستانی را که جذبش نمیکند نیمه کاره رها کند و یا اصلاً کتاب را از بازار نخرد. آرزویم این است که کتاب من چنین تاثیری نگذارد. چشم به راه و آمادهی پذیرش نقدهایی جدی هستم که در حوصلهای فراختر به تحلیل داستانها بپردازند تا بیاموزم و بهتر بنویسم. به نظرم این صحیح است که پیچیدگی غیرضروری و بیدلیل در سطح داستان بد است و با اصول زیبایی شناختی اثر همخوانی ندارد، فکر نمیکنم هیچکس بتواند از چنین چیزی دفاع کند. حتی اگر نویسنده فکر کند سوءتفاهمی ایجاد شده و شاید احتیاج به توضیح باشد، باز هم نمیتواند به توضیح بپردازد و سخن بگوید. به این دلیل ساده که نوبت سخن گفتن با او نیست. برای نویسنده، نوبت، نوبت شنیدن است. وگرنه من که نمیتوانم شیوهی روایت «گربه لیدا...» یا« کالمه» را اینجا توضیح بدهم. من درک و فهم خودم را از شیوهی روایت این داستانها ارائه دادهام. شاید بخت من اینقدر بلند باشد که شما در مقالهای به نقد شیوهی روایت این داستانها بپردازید و این گزارهها را اثبات کنید. البته اگر به نظرتان آنقدر اظهرمنالشمس نیست که احتیاج به توضیح داشته باشد. اما به تجربه فهمیدهام نظر مخاطبان بسیار متنوع است و گوناگون؛ و در موارد بسیاری متضاد با یکدیگر. به همین دلیل خودم را برای شنیدن هر نوع نظری آماده کردهام. مثلاً من بر خلاف شما داستان «قله» را پیچیده نمیبینم. خیلی برایم پیش آمده که مخاطب غافلگیرم کرده. مثلاً با خوانندهای مواجه میشوم که به طرز حیرتانگیزی از داستانهایی لذت برده که فکر میکردم آنها را نمیپسندد یا آنهایی را که فکر میکردم با علاقه میخواند، نمیپسندد. پسند آدمی میتواند به عدد انسانها متنوع باشد اما وقتی پای نقد مطرح میشود مسئله گسترده میشود و پای علم پیش میآید و استدلال و نتیجهگیری.
«منتشر شده در روزنامهی اعتماد»
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
"فکر میکنم شما هم قبول داشته باشید که خواننده فقط چیزی را میپذیرد که
در داستان ساخته شده باشد و با حدس و گمان داستان پیش نمیرود... مسالهی
بعدی اهمیت شیوهی روایت است که شاید- دست کم از دید مخاطب- از جهاتی هم
سطح با زاویه دید باشد از نظر میزان اهمیت در داستان کوتاه و به سادگی می
تواند درک مخاطب از داستان را به بازی بگیرد." این پیش فرض ها به شدت چالش
برانگیزند.اینطور نیست؟ متاسفم که سوال هایی که می تونست خیلی بهتر از اینا
جواب داده بشه اینجوری با جوابای کلی و نا دقیق رها شده...پاسخهای دقیق تر
و فکر شده تر می تونست گفتگو رو جذاب تر کنه.هرچند کلی گویی_حتا اگه آراسته
به جزئیات ظاهری_انگار جزئی از زبان و اندیشه ی ما شده...مثل همین کامنت من!
هما | January 2, 2007 12:00 AM