« ورود به یک دنیای زیرزمینی | صفحه‌ی اصلی | همین‌جوری! »

سال‌های سگی

December 3, 2006

بی‌حوصله‌ام این روزها.
پروژه‌های عمرانی یکی یکی
تعطیل می‌شوند، بیشترشان هم از کمبود اعتبار می‌لنگند و
معلوم هم نیست که این بودجه‌های عمرانی که در مجلس تصویب می‌شود
به جیب چه کسانی می‌رود. اضافه‌کاری‌ها را کم کرده‌اند، پنج‌شنبه ها را هم
تعطیل و این یعنی کم شدن یک عدد قابل توجه از حقوق همه‌ی آدم‌های شرکت
که این روزها بیشتر روزنامه می‌خوانند و وقت نهار بیشتر از سیاست حرف
می‌زنند و بیشتر بدو بیراه می‌گویند و بیشتر لعنت می‌فرستند به جد و آباد
خودشان و دیگران...
درست که بیکاری هنوز سراغ بخش ما نیامده و از شانس
خوب یا بدمان، بخش ما آخرین جایی خواهد بود که رنگ بیکاری را در شرکت
می‌بیند، درست که این روزها زودتر می‌رسم خانه و وقت بیشتری دارم
برای خواندن و نوشتن و فیلم دیدن و با رفقا سر کردن و
خندیدن به مجموعه‌ی FRIENDS - که بالاخره سری کاملش را گیر آوردم
و حالا برایم شده است یکی از بهانه‌ها‌ی کوچک زندگی- درست که
نه غم اجاره‌خانه دارم و نه غصه‌ی شام شب و قسط ماشین و شهریه‌ی
مهدکودک و دانشگاه و خرج مهمانی آخر هفته و لباس‌شویی سوخته و هزار و
یک کوفت و زهرمار دیگر، درست که همه چیز برای من هنوز
سرجایش است و کسی نتوانسته دنیای کوچکم را تکان بدهد، ولی انگار
من سرجایم نیستم و آینده هم نیست آن‌جایی که ما انتظارش را داریم
و برای همین هم هست که مدام گیج می‌خورم و گاهی شک می‌کنم به تمام این
خواندن‌ها و نوشتن‌ها و خندیدن‌ها و خوب بودن‌ها و هرچه بود دیگر
است.
شوخی نمی‌کنم، این سال‌های سگی کی تمام می‌شوند؟



نظرها

موافقم. یک جورایی شبیه زندگی من.

مطمئنا هیچ کس ، هیچ کس ِ هیچ کس فکر نمی کند که شوخی می کنی ...بس که این
واقعیت مزخرف توی ذوق می زند...

من هم همین دغدغه رو داشتم. با کمال تأسف، به این نتیجه رسیدم که خلاصی از
سال‌های سگی تو ایران به عمر من قد نمی‌ده. دیدم بعد زمان که غیرقابل
کنترله، اما بعد مکان قابل کنترل‌تر. در واقع این سال‌ها توی بعضی مکان‌ها
سگیه. اما جاهای دیگه خیلی هم سگی نیست. خوشحالم که الان اینجایی که الان
هستم، زیاد عجله‌ای ندارم که این سال‌‌ها بگذره.

ببینم...یعنی امیدی داری که تموم شه ؟ واقعا قابل تحسینی !

نع! قبول ندارم. چرا سال های سگی. دنیا مگه چقدر بزرگه؟ هر چقدر بزرگ باشه
از دنیای کوچیک ما و امثال ما بزرگتر نیست. و این خودش همه ی زندگیه./منم
حسرت دیدن سری کامل friends به دلم مونده! همیشه نصفه نیمه دیدم! شاد باشی

منم شک دارم! آینده خیلی مبهمه و این منو بدجوری می ترسونه!

For those of us who have spent our youth in Iran, these nasty days will
never end, even if you leave the country like me who is living in the
U.S. now. Bitter memories and the consequences of our government
officials's behaviors and remarks will never let us be free

سلام از وبلاگ فوق العاده شما لذت بردم.لطفا بفرمایید استفاده از بعضی از
شعر ها و یا داستان های این وب با ذکر نام آن و آدرسش مانعی دارد؟من منتظر
پاسخ شما هستم.خدانگهدار.

اينجور كه معلومه سالهاتون زياد هم سگي نيست يا اگر هم باشه سگه از اون
پاپي خوشگلاست!

اين‌كه بخوانيد و ببينيد كه خيلي خوب است. اين كه انگيزه خواندن و ديدن هم
داريد ، خوب تر. من، مني را مي شناسم كه انگيزه خواندن و ديدن و نوشتن هم
ندارد. صحبت سر من نبود كه... سلامتي ‌ات چطوره؟ هنوز ويروس مبارز مي طلبد؟
يا پرچم سفيد بلند كرده؟ سلامت باشي.

با همه حرفهات موافقم دوست عزیز، فقط مشکل اینجاست که سالهای سگی هرگز به
خودی خود تمام نمی شوند ...

متأسفانه همين است كه هست. كاريش هم نمي شود كرد. فقط مشكل شما هم نيست.
كمتر كسي را مي شناسم كه با اين مشكلات و وضعيت روبرو نباشد. اما تو يك
تفاوت داري: دست كم مي داني كه اين سالها سگي است.

پوچي و شك ....؟ بدجور سگي است .

majmooeye FRIENDS chi chi has???

baha nehaye koochake khosh bakhti ro bechasb.fondasyone hamejaye donya
hamin bahanehaye koochakand...

در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم : "قطاری که ما را از این جا نبرد قطار
نیست"

شعر از رسول یونان است...!

به خاطر پرروبازی ام عذر خواهی می کنم! و به خاطر تحملتان تشکر!

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)