سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{سیب گاززده }
{هفتها }
{عامهپسند }
{عروسک کوکی}
{ناتور }
{یک پزشک }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{از پشت یکسوم}
{فلش }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{زن روزهای ابری }
{لحظه }
{دورترها}
{خسرو نقیبی }
{تجربههای آزاد }
{رمزآشوب }
{صفحهی سیزده }
{This is me }
{یک پنجره }
خواب بزرگ
منصور نصیری
پاگرد
سهروزپیش
مامهر
زننوشت
مریم گلی
ورطه
آوا و لحظههایش
محسن آزرم
اگنس
فروغ
خسوف
اسنپشات
اتاق پسر
غلاف تمام فلزی
طلوعی تا فردا
Neverland
لولیان
امیرمهدی حقیقت
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
مهناز میناوند
دژاوو
از زندگی
حسن محمودی
Miss Anonymous
Powered by
BlogRolling
« ورود به یک دنیای زیرزمینی | صفحه اصلی | همینجوری! »
سالهای سگی
بیحوصلهام این روزها.
پروژههای عمرانی یکی یکی
تعطیل میشوند، بیشترشان هم از کمبود اعتبار میلنگند و
معلوم هم نیست که این بودجههای عمرانی که در مجلس تصویب میشود
به جیب چه کسانی میرود. اضافهکاریها را کم کردهاند، پنجشنبه ها را هم
تعطیل و این یعنی کم شدن یک عدد قابل توجه از حقوق همهی آدمهای شرکت
که این روزها بیشتر روزنامه میخوانند و وقت نهار بیشتر از سیاست حرف
میزنند و بیشتر بدو بیراه میگویند و بیشتر لعنت میفرستند به جد و آباد
خودشان و دیگران...
درست که بیکاری هنوز سراغ بخش ما نیامده و از شانس
خوب یا بدمان، بخش ما آخرین جایی خواهد بود که رنگ بیکاری را در شرکت
میبیند، درست که این روزها زودتر میرسم خانه و وقت بیشتری دارم
برای خواندن و نوشتن و فیلم دیدن و با رفقا سر کردن و
خندیدن به مجموعهی FRIENDS - که بالاخره سری کاملش را گیر آوردم
و حالا برایم شده است یکی از بهانههای کوچک زندگی- درست که
نه غم اجارهخانه دارم و نه غصهی شام شب و قسط ماشین و شهریهی
مهدکودک و دانشگاه و خرج مهمانی آخر هفته و لباسشویی سوخته و هزار و
یک کوفت و زهرمار دیگر، درست که همه چیز برای من هنوز
سرجایش است و کسی نتوانسته دنیای کوچکم را تکان بدهد، ولی انگار
من سرجایم نیستم و آینده هم نیست آنجایی که ما انتظارش را داریم
و برای همین هم هست که مدام گیج میخورم و گاهی شک میکنم به تمام این
خواندنها و نوشتنها و خندیدنها و خوب بودنها و هرچه بود دیگر
است.
شوخی نمیکنم، این سالهای سگی کی تمام میشوند؟
لينکده
- آدم مگر چندبار عاشق میشود؟
علیرضا معتمدی
- مصائب پاگرد
یادداشت من در حاشیهی رمان پاگرد- خوابگرد
- حاشيهی غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
حرفه؛ خبرنگار
- خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد درمهریزسینما بزند.
امام جمعهی مهریز
- خینه یا خانه؟ گینه یا گونه؟ مسأله، فعلاً، همین است...
در حاشیهی مجموعه داستان «یک درخت، یک صخره، یک ابر» و ترجمهاش- محسن آزرم
- به خروجی ما توجه کنید.
گفتوگویی خواندنی با مجید حمیدزاده

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
چرا؟
rooz... | December 3, 2006 12:00 AM
موافقم. یک جورایی شبیه زندگی من.
نوشته های پشت شیشه | December 3, 2006 12:00 AM
مطمئنا هیچ کس ، هیچ کس ِ هیچ کس فکر نمی کند که شوخی می کنی ...بس که این
واقعیت مزخرف توی ذوق می زند...
غزال | December 3, 2006 12:00 AM
من هم همین دغدغه رو داشتم. با کمال تأسف، به این نتیجه رسیدم که خلاصی از
سالهای سگی تو ایران به عمر من قد نمیده. دیدم بعد زمان که غیرقابل
کنترله، اما بعد مکان قابل کنترلتر. در واقع این سالها توی بعضی مکانها
سگیه. اما جاهای دیگه خیلی هم سگی نیست. خوشحالم که الان اینجایی که الان
هستم، زیاد عجلهای ندارم که این سالها بگذره.
مجید | December 3, 2006 12:00 AM
ببینم...یعنی امیدی داری که تموم شه ؟ واقعا قابل تحسینی !
فربد | December 3, 2006 12:00 AM
نع! قبول ندارم. چرا سال های سگی. دنیا مگه چقدر بزرگه؟ هر چقدر بزرگ باشه
از دنیای کوچیک ما و امثال ما بزرگتر نیست. و این خودش همه ی زندگیه./منم
حسرت دیدن سری کامل friends به دلم مونده! همیشه نصفه نیمه دیدم! شاد باشی
لیلی | December 3, 2006 12:00 AM
منم شک دارم! آینده خیلی مبهمه و این منو بدجوری می ترسونه!
روزهای بی خاطره | December 3, 2006 12:00 AM
For those of us who have spent our youth in Iran, these nasty days will
never end, even if you leave the country like me who is living in the
U.S. now. Bitter memories and the consequences of our government
officials's behaviors and remarks will never let us be free
Faranak | December 4, 2006 12:00 AM
سلام از وبلاگ فوق العاده شما لذت بردم.لطفا بفرمایید استفاده از بعضی از
شعر ها و یا داستان های این وب با ذکر نام آن و آدرسش مانعی دارد؟من منتظر
پاسخ شما هستم.خدانگهدار.
سیاوش | December 4, 2006 12:00 AM
اينجور كه معلومه سالهاتون زياد هم سگي نيست يا اگر هم باشه سگه از اون
پاپي خوشگلاست!
غلامرضا خسروشاهي | December 4, 2006 12:00 AM
اينكه بخوانيد و ببينيد كه خيلي خوب است. اين كه انگيزه خواندن و ديدن هم
داريد ، خوب تر. من، مني را مي شناسم كه انگيزه خواندن و ديدن و نوشتن هم
ندارد. صحبت سر من نبود كه... سلامتي ات چطوره؟ هنوز ويروس مبارز مي طلبد؟
يا پرچم سفيد بلند كرده؟ سلامت باشي.
Maryam | December 4, 2006 12:00 AM
با همه حرفهات موافقم دوست عزیز، فقط مشکل اینجاست که سالهای سگی هرگز به
خودی خود تمام نمی شوند ...
رخ | December 4, 2006 12:00 AM
متأسفانه همين است كه هست. كاريش هم نمي شود كرد. فقط مشكل شما هم نيست.
كمتر كسي را مي شناسم كه با اين مشكلات و وضعيت روبرو نباشد. اما تو يك
تفاوت داري: دست كم مي داني كه اين سالها سگي است.
حامد | December 4, 2006 12:00 AM
پوچي و شك ....؟ بدجور سگي است .
ر.ا | December 4, 2006 12:00 AM
majmooeye FRIENDS chi chi has???
matin | December 4, 2006 12:00 AM
baha nehaye koochake khosh bakhti ro bechasb.fondasyone hamejaye donya
hamin bahanehaye koochakand...
آوا | December 4, 2006 12:00 AM
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم : "قطاری که ما را از این جا نبرد قطار
نیست"
نیما | December 6, 2006 12:00 AM
شعر از رسول یونان است...!
پدرام | December 7, 2006 12:00 AM
به خاطر پرروبازی ام عذر خواهی می کنم! و به خاطر تحملتان تشکر!
میترا | December 7, 2006 12:00 AM