« بازگشت | صفحه‌ی اصلی | ... »

چندگانه

November 8, 2006

۱.داستان «آخرین بار کی آرزوی مرگ پدرت را داشته‌ای؟» به لطف خانم مژده دقیقی در شماره‌ی 135 مجله‌ی زنان منتشر شد، که البته می‌شود مجله‌ی ماه پیش و نه این مجله‌ای که این روزها روی دکه‌ی روزنامه فروشی‌ها است. داستان کمی پاستوریزه شده است و کمی هم ویرایش،اسم داستان را هم تغییر داده‌اند و گذاشته‌اند «دویست متر مانده به خروجی همت»؛ ظاهرا نام قبلی بنیان خانواده را به خطر می‌انداخته است. اگر درباره‌ی ضعف‌هایش چیزی بنویسید خوشحالم می‌کنید. آخرین شانس‌ها برای بهتر شدن داستان‌هایی که یکی از همین روزها می‌سپارمشان به ناشر...

۲. همه چیز خیلی سریع پیش رفت؛ دوشنبه حرفش پیش آمد و یک مرتبه تصمیم گرفتم که بروم کردستان. فردا صبح قرار است بپرم به سنندج و بعد هم با یکی از رفقا پله‌پله برویم تا بانه و چند روزی بگردیم و کردستان اسرارآمیز را بیشتر بشناسیم. واقعا سفر هیجان انگیزی است، مخصوصا برای من که تا به حال نرفته‌ام به کردستان و هیچ ذهنیتی از آنجا ندارم جز همان تصویرهایی که روزهای جنگ برایمان می‌ساختند و نشانمان می‌دادند و هنوز هم گهگاه تکرارش می‌کنند.


۳.نویسنده‌ی خوبی داریم به اسم مهدی رجبی(اگر اشتباه نکنم اهل خمین است، شاید هم کاشان...) که باز اگر اشتباه نکنم همین یکی دو سال پیش کتابش در جایزه‌ی اصفهان جزء نامزدها بود. فکر می‌کنم در همان یادداشت قبلی باید توضیح می‌دادم که ایشان هیچ ارتباطی با آن مهدی رجبی زنجانی شیاد ندارند...

۴. نداریم، شرمنده!



نظرها

کاش از این همه آرزو که برای دوست‌هام کردم و همه‌اش به واقعیت پیوست،
یکی‌اش هم برای خودم اتفاق می‌افتاد ها!!! سفر خوش پدرام عزیز. دیدی گذشت؟
برو کردستان رو خوب ببین بیا برای ما هم تعریف کن. و من مطمئن هستم که یکی
از برگزیده‌های مسابقه همین داستان فانفار هست، اگر که اول نشه!

سلام . آرزوی سربلندی و شادی برایتان دارم.

راستی سری ب ه م ا بزنید. د و س ت!

بوی زندگی می آید...

سلام! استفاده بردم

مرگ را حقير می کنند عاشقان، زندگی را بی نهايت، بی آنکه سخنی گفته باشند
جز چشمهايشان. فراتر از حريم فصول می ميرند، بی نشان، در فصلی بی نام. بی
صدا، ترانه می شوند بر لب ها. در اوج می مانند، همپای معراج فرشتگان، بی
آنکه از پای افتاده باشند از زخمهايشان. عاشقان ايستاده می ميرند، عاشقان
ايستاده می مانند.

سلام خوبی عزیز منو یادت میاد؟ بانه شب آخر

salam. delam bara webloget tang shodeh bud. dastaneto hamun mahe pish
khundam va kheyli dus dashtam. be nazaram in esmi ke khodet gozashty
ghashang tareh! albateh shayad chon man hamzat pendari mikonam.
etefaghan dastaneto 2 bar ya 3 bar ham khundam! bare avalesh vasate
kelas zaban bud!!! shayad emrooz ye bar digeh bekhunamesh va ageh chizi
be nazaram resid behet begam! rasty ketab shereto ham bishtar az ye sal
misheh ke kharidam vali chon dir kharidam nazari nadadam digeh!!!
mamanam ham khundesh sherato. un ke neveshteh budi marg ra chegune
tasvir mikonim vaghty zendegi injuri (kamel yadam nis ketab ham khunas
donbalam nis!) uno mamanam kheyli doos dasht. man hamun ghabr ro dust
dashtam ke poshte jeld bud! movafagh bashi. chi mishod mam ye kam
neveshteh hamun pishraft mikard chap mishod???!!! bye bye

آدم وقتی زیاد تو صفحه های بلاگ می گرده احساسی شبیه به وقتی داره که از هواپیما به زمین نگاه می کنه. یا وقتی که یه شهرک مثل اکباتان رو می بینه.من ای میل می خوام اگه هس.

sanandaj ghashang bud?
diare nazanine man....

پدرام: کردستان زیباست، بانه و سنندج و سقز ‌اش فرقی نمی‌کند.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)