« گوسفندها و آدم‌ها | صفحه‌ی اصلی | فقط چند ثانیه »

تنهایی

August 19, 2006

قبولش که کنی، تمام است؛ همه چیز می‌شود همان طور که تو
دوست داری، بی کم و کاست. یعنی خیال می‌کنی که قبولش کرده‌ای، خیال می‌کنی
که همه چیز خوب است و هیچ چیز و هیچ کس کم نیست. از مهمانی که بیرون
می‌آیی، آخرین صفحه کتاب را که می‌خوانی، آخرین ترک سی‌دی محبوبت که تمام
می‌شود، همان لحظه‌ای که خودت را می‌اندازی روی تخت و خیره می‌شوی به یکی
از کنج‌های تاریک اتاق، یادت می‌افتد که چیزی کم است، و شاید هم کسی و بعد
می‌فهمی که تمام این روزها خیال می‌کردی که...
امشب یکی از همان شب‌ها
است، از همان شب‌های لعنتی...

لينک مطلب | 12:00 AM