« قدم نورسیده مبارک! | صفحه‌ی اصلی | تنهایی »

گوسفندها و آدم‌ها

August 17, 2006

معلوم نیست این عبارت «دختر‌های مانتو‌ چین‌چینی صندل
پوش» را چه کسی ساخته است؛ من اما اولین بار وقتی لیلی نیکونظر قرار بود
درباره‌ی «پنهان» هانکه در
وبلاگش بنویسد
و به جایش گیر داد به همین مانتو چین‌چینی‌های صندل پوش،
فهمیدم که ای آقا، کجای کاری، یک عبارت ساخته‌اند به چه بزرگی که کلی آدم
را هم می‌شود پشتش جا داد. آن قدر از این عبارت که یک گروه بزرگ را در خودش
جا می دهد خوشم آمده بود که یادم رفت برای لیلی بنویسم که رفیق، چند نفر(
از همان‌ها که جارموش و پازولینی را توی یک جیبشان گذاشته‌اند و
تارانتینو را توی آن یکی جیب و کیشلوفسکی و تورناتوره را هم
گذاشته‌اند سر کوچه چون دیگر مد نیستند) را سراغ داری که زبان فرانسه
ندانند و فیلم هانکه‌ی دیوانه ( هاینکه،هانه‌که یا... می‌بینی حتی اسمش را
هم درست نمی‌توانیم تلفظ کنیم) را با آن زیرنویس‌های شاهکار و پرش‌ها و
قیچی‌کردن‌های فوق‌العاده دیده باشند و تمام و کمال فهمیده باشندش؛ که چه
اشکالی دارد این جماعت به قول تو چین‌چینی بعد از دیدن سوغات فرنگ و عروس
فراری، سری هم به سینما فرهنگ بزنند و پنهان ببینند و آخرش هم همان
طور که بازوی دوست پسرشان را چسبیده اند و صدای صندل‌هایشان توی راهرو
خروجی می پیچد، بگویند: « پووووف...!»
هیچ کدام این‌ها را ولی ننوشتم و
برای همین هم امروز که این
یادداشت
مریم مهتدی را خواندم، یادم افتاد که دلم می‌خواست بنویسم پشت
این عبارت انگار کینه‌ای هست که نمی‌شود پنهانش کرد، از جنس « بچه سوسول
بالا شهری» یا مثلا « بورژوای بی درد» و « کافه نشین بی‌خیال». از آن
ترکیب‌هایی است که آدم را کور می‌کند و فاصله می‌اندازد و خط می‌کشد،
از همان‌ها که آدم را متوهم می کند که مثلا چیزی است و با «گوسفند‌ها» و
«عقب‌مانده‌ها» و «آدم‌های سطحی» اطرافش فرق دارد، از همان‌ها که از
آدم‌های معمولی روشنفکر می‌سازد و از روشنفکرها یک مشت آدم تنها و بی‌تاثیر
که هیچ کس برای حرفشان تره هم خرد نمی‌کند.
توی کتاب‌ها و فیلمنامه‌ها و
دی‌وی‌دی‌هایمان گم شده‌ایم و مدام بین خودمان و زندگی و آدم‌هایش دیوار
می‌کشیم و یادمان رفته که همین فاصله گرفتن از بدنه و از بالا نگاه
کردن چه بلایی بر سرمان آورد و تازه برای ناله کردن دنبال چاه هم می‌گردیم.



نظرها

خودم ساختمش:)) اين عبارت مال منه..بله..كپي رايت هم دارد رفيق!ولي حال مي
كني استادي هستم براي خودم..مانتو چين چيني صندل پوش:))

قبول نیست. من هم مانتو چین چینی میخوام. چرا کسی باور نمیکنه که من دلم
برای مانتو و روسری تنگ شده؟

...خط ها را با افتخار می کشیم و نفرت ها را با غرور می سازیم و بی گناه و
ساده نگاه می کنیم..

من هم امروز که نوشته مریم مهتدی را خواندم دقیقا به همین فکر کردم و راستش
هم بدم آمد هم خنده م گرفت، خنده م گرفت چون فکر کردم که چند دفعه ممکن است
این نوع عبارت را پشت سرم گفته باشند...البته من مانتو چین چینی نمی دونم
چیه( ندیدم :) ) اما خوب یک چیزی شبیه همین آفرینش لیلی...

راستش نوشته‌تون منطقيه... اما دارم فكر مي‌كنم يه پسر روشنفكر اهل فيلم و
تئاتر و ادبيات با يه دختر مانتو چين‌چيني صندل پوش راحت‌تر كنار مي‌آد تا
يه دختر روشنفكر با يه پسر مو آناناسي و ...!!

خب از مطلب شما همین جوری نمی شه گذشت!انگار که یه عالمه تیر فرستادید سمت
من!دارم فکر میکنم جوابیه ام رو بنویسم یا نه!احساس میکنم مثل این پیرزن
های دم عدلیه شدم که همه اش میخوان عریضه بنویسن و ناله نفرین کنن!

جوابیه نوشتم.باز هم نتوانستم طاقت بیاورم و چیزی نگویم!

سلام ناتور عزیز ...ببخشید ولی نمی تونم نگم که سخت با پارگراف آخرتون
منشکل دارم...اتفاقاً سخت باید گاهی از بالا به این ها نگاه کرد...شاید باز
گشتم وبیشتر نوشتم ...تا بعد یا علی

میدونی ناتور! جمع به اصطلاح روشنفکر ایرانی همیشه باید اون بالا ودست
نیافتنی باشه یه جوری باید با عوام فرق داشته باشه تابتونه روشن فکرکنه ...

پاراگراف آخر نوشته تان بدجوری درست بود. یه جور حالتیه که نمیشه ازش فرار کرد

یه طوری اون خانم حرف زده انگاری یک روسپی خیابانی آمده دکه! خود اون خانم
صندل نمی پوشه؟ حالا اگه چین نداره مانتوش...!

میدونم که شما هم میدونی که ما با هم دشمنی نداریم.اینطور نیست آقای رضایی
زاده؟حالا نمی دانم چرا اونایی که تو وبلاگ من میان یا اونایی که تو وبلاگ
شما اومدن فکر میکنن جبهه جنگه و باید حتما طرف یکی رو بگیرن و اون یکی رو
بکوبن!خب نه!من که گفتم صندل تا به حال نپوشیدم مانتو ام هم چین نداره!چرا
هیچ کس طاقت یک بحث ساده رو نداره؟!!!

دعوایی درکار نیست. کسی هم قرار نیست دیگری را ناکار کند. با هفت تیر آب
پاش(از همین ها که من دارم) هم که نمی شود تیر اندازی کرد به کسی، می شود؟
اتفاقا من حرفهایت را قبول دارم. هیچ وقت هم نگفتم میان آدم هایی مثل تو و
آدم هایی مثل آن دختر مانتو چین چینی صندل پوش که کپی رایتش هم برای لیلی
خودمان است فرقی نیست. بعید می دانم از یادداشتم هم بشود به راحتی چنین
نتیجه ای گرفت. فقط خواستم بگویم به اندازه کافی چوب فاصله گرفتن از عامه
را خورده ایم. نخورده ایم؟ یک سال که بیشتر از انتخابات نمی گذرد،می گذرد؟
اگر قرار است چیزی را عوض کنیم، به نظرم باید بهش نزدیک بشویم و بودنش را
باور کنیم. آن وقت می توانیم امیدوار باشیم که چند تا از آن آدم ها برای
حرفهایمان یک چیزی خرد کنند...قبول نداری؟

من نظر مریم رو درک نمیکنم. چرا ما به خودمون اجازه قضاوت میدیم؟ اگه
اینطور باشه اون استاد لزبین من هم به اندازه بقیه استادام نمیفهمه. اگه
اینطور باشه اون همکلاسی من که همیشه نمره هاش ای هست و هملت رو از حفظ
میخونه و تمام هیکلش خالکوبی هست ایرادی داره. اگه این جوری هست من هم که
ایران بودم و کتاب میخوندم و آرایش میکردم و با ماشین ویراژ میدادم و دوست
پسر هم داشتم هم چیزیم بود. فیلم و کتاب و تاتر دیدن دلیل فرق داشتن یا
مبنای قضاوت قرار گرفتن نمیشه. همین هست که ما هیچ وقت نتونستیم مردم رو
ببینیم. نفهمیدیم که خیابون قشنگترین تاتر فی البداهه هست و صدای سبزی دسته
ای صد تومن بازار زنده ترین موسیقی. این هست که ما از مردممون دور میشیم و
وقتی به هزاران مایل اونور تر میرسیم میبینیم که از ما میخوان خودمون
باشیم. خود مردممون باشیم. که قضاوت نکنیم. اینکه مردم نمیدونن مانا الان
زندانه دلیل بر فرق عمودی یا افقی نیست. چرا باید هرچی که برای ما مهمه
برای همه باشه؟ اصلا کی گفته ما مرکز ثقل دنیا هستیم؟ کی گفته که بینوشه
هنرپیشه خوبی هست و افشار بد؟ این خوب و بد ها رو ما بر چه اساسی میگیم؟ چه
مطلقی هست که به ما اجازه قضاوت بده؟ کاشکی ما ساده تر بشیم. ساده تر حرف
بزنیم. ساده تر بنویسیم. کاشکی ما یه روزی یادمون بیاد که آدمیم. که ما خود
مردمیم.

فکر نمی‌کنی اگر به جای زیر سوال بردن اصل قضاوت( که به هرحال نشدنی است و
هیچ کس هم نمی تواند بی‌خیالش بشود) سعی کنیم به قضاوت‌های دیگران احترام
بگذاریم، مساله ساده تر بشود؟ به گمانم این قضاوت نکردن یک جورهایی امکان
پذیر نیست...شاید هم من از عهده اش بر نمی‌آیم.هرچی فکر می‌کنم می‌بینم
همیشه در حال قضاوت کردن و خوب و بد جلوه دادن چیزهای اطرافم هستم.آدم‌های
اطرافم هم همین طور هستند...این طور فکر نمی کنی؟

قضیه دقیقا همین است که نمیشود از فکر کردن اجتناب کرد، اما میشود قضاوت
نکرد و مهم تر از آن، حکم صادر نکرد...نوشته لیلی نیکونظر، به من حس حکم
صادر کردن نداد. قضیه صرفا پوشیدن مانتوی چین چینی و صندل نیست.. ایده و
ذهنیتی است که در اکثریت قریب به اتفاق پسر و دخترهای به اصطلاح جینگول یا
غیر جینگول جینگول پسند! وجود دارد و در تمام ابعاد رفتارها و عملکردهایشان
دیده میشود که سنخیتی با روشنفکرهای تنها ندارد. در ضمن من با نظر سایه به
شدت موافقم...

من یک خانوم _مانتو‌ چین‌چینی صندل پوشم البته در واقع مانتوی من فقط یک
چین داره پس بهتره بگم :مانتو‌ ‌چینی صندل پوشم . در مورد " « بچه سوسول
بالا شهری»" که واقعا" توضیحش قشنگ نیست پس سکوت جایز است . "« کافه نشین
بی‌خیال»" هم نیستم چون نه پولشو دارم نه حوصلشو . "فاصله می‌اندازد و خط
می‌کشد، " به یاد ندارم با مانتو بی مانتو چین دار بی چین چین چین اون وسط
مسطا خطی کشیده باشم چون خودم دقیقا" همون وسطم هم میرم این ور هم میرم اون
ور . و اینکه من فقط یه دونه مانتوی چین دار دارم میشه بگید "حکم من چیه؟ "
. فکر نکنید بهم بر خورده نه ولی ساختن یک عبارت برای قشری از مردم که فقط
و فقط مطابق میل شخصی ما نیست معنای روشن فکری و واقع بینی رو نمی ده .
بهتره هرکسی رو با سلیقه ی خودش راحت بذاریم . من میگم "" هر کاری که توش
فساد نباشه بیهوده نیست "" ( اینو خود _ خودم گفتم )[نیشخند] من به شخصه
خدمت خانوم نیکو نظر ارادت دارم متشکرم

ببخشید اون [نیشخند] قرار بود D: باشه معنی بدی نداشت sorry

chera in comment man ro publish nemikone?

Pedram jan. man harkari mikonam publish nemishe. javabe soalet ro to
baloot neveshtam. khodet inja pastesh kon., jedan chera publish nemishe?

میفهمم چی میگی. ما قضاوت میکنیم برای اثبات خودمون. خط کشی میکنیم برای
فهمیدن جای خودمون. برای اینکه به بقیه بگیم رنگ اونها درست نیست و رنگ
درست اینه. اما میشه قضاوت نکرد. میشه گفت خوب بذار هرجور میخواد باشه. من
اینجا تونستم. حالا نمیگم صد در صد . اما موفق بودم تو خیلی از جاها.
اونقدر باورهام شکست و چیزهایی که فکر میکردم همیشه درسته دیگه درست نبود
که میترسم حالا. خیلی راحت تره اگه چیزها رو همونطوری که هست قبول کنیم.
آخه واقعا کی گفته که سریال نرگس بده؟ ( من هنوز نمیدونم این چی هست حتی)
اما هر چی باشه چه خطی هست که میگه این بده و فرضا ردپای بن لادن کرستین
امانپور خوبه؟ ببین خیلی هاش برمیگرده به چیزهایی که من اینجا دیدم. که من
رو از اون عرش انداخت زمین. واقعا نمیدونم چطور بگم. شاید نوشتن از تجربه
ها تو کامنت دونی خوب نباشه. مثلا تابوی مذهب. مثل تابوی رابطه با همجنس.
مثل تابوی کار کردن با یه فاحشه . اون کسی که همدین تو نیست هم میفهمه.
دوست لزبین من شعور داره. همکار من که شبها فاحشه میشه اونقدر بلده که من
همیشه بهش حسودیم میشه. و هزاران مثال دیگه. شاید اینجا اون شکل استریو
تایپ بچه های چیز فهم روشنفکر ایرانی ( از همون مدل کافه ای ها که حامد
قدوسی شرحشون رو داده بود ) برای من شکست. دوستی دارم که همیشه به من میگه
تو امریکا هم کسی هست که فیلم ببینه یه کتاب بخونه؟ من میخندم. یعنی چی
اینها؟ یعنی ما که تو ایران دوتا کتاب و فیلم دوبله شده با ترجمه پر از غلط
رو میخونیم خیلی جلوتریم از اینها؟ دوستم میگه من آمریکا نمیام. چون تو
امریکا روشنفکری نیست. که کسی برای هنر ارزش قایل نیست. که کسی نمیدونه
لوکارنو چی هست. و این دوستم همیشه به من میگه تو چرا مثل دختر بچه های
دبیرستان مینیویسی و چرا مطلب ترجمه نمیکنی و چرا از مقاله های انگلیسی ات
نمینویسی . من هم میگم لزومی نداره اینها رو به خورد مخاطبی بدم که علاقه
ای بهش ندارن. ببین ما چه حصاری داریم دور خودمون. خوب دیگه چه خطی میمونه
برای قضاوت؟ من نمیفهمم که چرا باید بگیم کسی که مثل ما نیست درست نیست. چه
لزومی داره ما خودمون رو درست بدونیم و بقیه ور غلط. خیلی از ایرانی های
اینجا هم هنوز خودشون رو برتر از زمین و زمون میدونن که میگن بقیه سوادی
ندارن . اما نمیدونم چرا همیشه نمره همکلاسیهاشون بهتره و نتیجه تحقیقات
اونهاست. ما عادت داریم خودمون رو بالاتر ببینم پدرام جان. ما به محض اینکه
دو تا کتاب خوندیم و اسم چهار تا فیلم رو شنیدیم فکر میکنیم دنیا یعنی همین
و ما الان بین چهار تا جوون که موهاشون رو آناناسی زدن داریم تلف میشیم.
کاشکی میدونستیم که خیلی از استادهای دانشگاه هم با شلوارک میان سر کلاس و
هر تیکه موشون یه رنگه و بین همین مردم زندگی میکنن و از زندگی لذت میبرن و
فکر نمیکنن دارن تو این دنیا هدر میرن.

خیلی سال پیش بود. بچه بودم و فکر می کردم بزرگ شدم. یکی از اقوام در جواب
اینکه گفته بودم از فلانی خوشم نمیاد چون... (فرض کن چیزی در مایه های همین
مانتو چین چینی و صندل) گفت که هوووم چه به خودشم اجازه می ده که از کسی
بدش بیاد. حالا می دونم که نمی شه آدم از همه خوشش بیاد یا قاضی نباشه...
اما خب آدم باید و میشه که قاضی باشه، اما حکم نده

سلام.چه بحث داغی ! حتی آدم بی تفاوتی مثل من رو هم وادار کرد نظر بدم !!!
ولی یه سوال: نمیشه یه مانتو چین چینی صندل پوش کتاب بخونه و فیلم
ببینه؟اصلا اونا که کتاب می خونن و فیلم میبینن چه شکلی اند؟میشه یکی جواب
منو بده؟

تنها میپندارم که جهان ما چنان خاکستری گشته که دیگر حتی با چشمی مسلح هم
نمیتوان سلولهای سپید و یاخته های سیاه را تمیز داد . همه چیز درهم است
اندیشه و کاکل طلا . چین لباس و چین وجدان ، ارتفاع صندل و شوق استعلا ،
گویی همه چیز بهم ماننده است . ما همه همه گیر به چیزی هستیم که نمی دانیمش
. انگار کن که زیبایی که حقیقت . تمام آنچه دیگر کاغذی تر آن است که پاره
نشود ........ نمیدانم در این اتفاق که حضورم را بدینجا کشاند زخمی کنده شد
نه خون بند می آید و نه کلام .

چرا قضاوت نکنیم؟ببینید یه خانومی برای من کامنت گذاشتن و گفتن که بین
مانتو چین چینی ها کسانی هستن که اهل مطالعه و فکر هستن و بین دانشمندا
کسانی که تحملشان حتی برای یک دقیقه هم امکان پذیر نیست.خب این کاملا
مشخصه.ولی اینها نماینده ی طیف خودشون نیستند.من گفتم تقصیر خودشان است.و
نگفتم کدام کار بد و کدام خوب.هر کس طریقه زندگی خاص خودش ررو داره.ولی یک
چیزی معمولا ملاک میشه.همه ی مردم دنیا برای یک انسان درستکار حساب دیگری
باز می کنند.حالا این انسان میتونه هر ملیتی،هردینی،هر زبانی،هر رنگ
پوستی،هر جور لباس پوشیدنی و خلاصه هر مدلی که خودش بخواهد باشد.بحث بر سر
اصلی است که جا می افتد.در کشور ما افراد کتاب خوان جایگاه بیشتری نسبت به
تحصیل نکرده ها و کتاب نخوان ها دارند.با این تصور که بین تمام این ها هم
استثنا هست.

حالا ما با این پیش فرض ها در حیطه شخصی خودمان حق داریم که نظر بدیم و
قضاوت کنیم؟؟؟کسی که با ولگردی چند ساعته در خیابان محل زندگی من در حالیکه
خودش ساکن اینجا نیست باعث میشه که تمام برنامه ریزی روزانه ی من بهم بریزه
دیگه نمیشه در موردش فکر کرد که اون که به من کاری نداره!!!قضیه اینه که
برین در خونه خودتون باز ی کنید!تقصیر ما نیست که جماعت بیکار تحصیل نکرده
ی سطحی نگر یک فرم لباس می پوشند که دیگر هر کسی آن را بپوشد بین آنها بر
می خوره.همین الان اگر من دامن کوتاه بپوشم(که خیلی بهم میاد)با یه مانتو
خوشرنگ و آرایش آنچنانی(که همه اش زیبایی می بخشه) و برم توی خیابون.کسی
هست که من رو ببینه و فکر بکنه که این خانوم مثلا دانشجوی سال چندم فلان
رشته است و کرم کتاب است و برفرض اعتقادات عرفی و شرعی زیادی هم داره؟خیر !
به محض اینکه من با این لباس ها بیرون برم 1000 تا ماشین هستند که با تفکر
خاصی نسبت به من جلوی پایم ترمز می کنند.

ما هم نه حکمی صادر میکنیم نه قضاوت نمی کنیم.ما هم یکی از همین مردم هستیم
که با دیدن قیافه های آن چنانی همان فکری را میکنیم که خودشان خواستند
درباره شان شود.اعتراض هم وارد نیست چون اینجا کشوری است که مرز بین همه
چیزش از ظاهر مردم نشان داده شده.هیچ کس فکر نمیکنم دوست داشته باشه ظاهرش
را شبیه کسانی در بیاره که مثل آنها نیست!پس حداقل با تمام مشکلاتمان اینو
میشه انتخاب کرد که با چه لباسی توی چه دسته از آدم ها بر بخوریم.که البته
من هم میدونم این چیزا فقط مال این کشوره که همه چیزش از ظاهر قضاوت میشه و
دسته بندی میشه.ولی هر چه باشد ما اینجا داریم زندگی میکنیم و قوانین اینجا
خواه نا خواه برایمان صدق میکند.

من نفهمیدم از اینکه دو ستون کنار وبلاگت داری." وبلاگها " و " دیگر
وبلاگها" . خونی که رگهای وبلاگ بالاییا جریان داره از پایینیا رنگینتره؟
اسم وبلاگ خودتو هم گذاشتی تو اون پایینیه که بگی زیاد غصه نخورید جماعت
وبلاگنویس پایین شهری :)

سلام تحليلتون كاملا درست بود يه تلنگر به كساني مثل من اميدوارم موفق باشين

راست ميگی. اين ريشه خيلی از مشکلات ماست. ريشه اختلافات، تفرقه. عقده ها...

دوست عزیز: بسیار شاد شدم که سلامت ات را دوباره به دست آوردی و امیدوارم
دیگر بلا نبینی! کارهایت را دنبال می کنم. موفق تر باشی! رامین مولایی

شما هم خودتونو کشتید با این نظراتون

"ما هم یکی از همین مردم هستیم که با دیدن قیافه های آن چنانی همان فکری را
میکنیم که خودشان خواستند درباره شان شود." , "هیچ کس فکر نمیکنم دوست
داشته باشه ظاهرش را شبیه کسانی در بیاره که مثل آنها نیست!" راستش این دو
جمله آنچنان معنای عمیقی از تفکر سطحی و متعصب را دارند که...مریم جان اگر
فکر می کنی با مانتوی خوشرنگ و دامن کوتاه و آرایش خودت خوشحال تری چرا
اینها را نمی پوشی؟ چون نگران تفکراتی مثل خودت هستی؟ !!! ( اگر دلایل
دیگری داری به کنار) اما من اگر تو را در خیابان می دیدم فکری درباره ت نمی
کردم، خیلیها را هم می شناسم که فکری نمی کردند، و برایشان هم عجیب نبود که
تو سال چندم چه رشته یی باشی یا نباشی...گاندی یک جمله ی قشنگی دارد:"تو
باید همان تغییری باشی که دوست داری در دنیا اتفاق بیفتد." اگر به نظرت فقط
در کشور ما اینقدر ظاهربینی هست و اگر قبول داری که چقدر از مشکلات اجتماعی
ما به خاطر همین شیوه نگرش است چرا تغییر را از خودت شروع نمی کنی؟( نه
لباس پوشیدن، فکر کردن و دیدن). جالبه که پست آخر لیلی نیکونظر هم اعتراض
به همین تفکر است!! و عجیب نیست ما به چیزهایی اعتراض می کنیم که در وجود
خودمان به طرح و رنگهایی دیگر خودنمایی می کنند؟

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)