« یک روز بارانی، امام‌زاده طاهر (بخش دوم) | صفحه‌ی اصلی | قدم نورسیده مبارک! »

برای خودم

August 9, 2006

همه چیز باید خوب باشه، اما نیست. از یک مهمانی کوچک
اما فوق‌العاده عالی برگشته‌ام و باید سرحال باشم و روبه‌راه،
مثل همه ساعت‌هایی که اونجا بودم، ولی دلم می‌خواد...
من واقعا
نمی‌فهمم چه مرگم شده. حالم از این وضعیت به‌هم می‌خوره. از این خستگی
مدام، از این دل به کار ندادن‌ها، از این تن به روزمرگی‌ها سپردن
و...
کسی این وضعیت رو تجربه کرده یا راه حلی براش داره؟ کسی دلش لک زده
برای فیل هوا کردن؟ برای رویاپردازی؟
نمی‌فهمم با این رویاهای لعنتی چه
کار کرده‌ام من، نمی‌فهمم...

لينک مطلب | 12:00 AM