سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{یک پزشک }
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« سال نو | صفحه اصلی | برای خودم »
یک روز بارانی، امامزاده طاهر (بخش دوم)
یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵
تو را که در قبر میگذاشتند
باران میبارید
این روزها
باران که میبارد
تو را در قبر میگذارند...
« اگر شیطان سخن بگوید- نشر آرویج»



پ.ن: لازم است زیر هرکدام بنویسم Photo by: Pedram Rezaeezadeh ؟
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
سلام لعنتی، اینو خونده بودم قبلا. و قبلا منو دیوانه کرده بود، لعنتی
saltarello | August 6, 2006 12:00 AM
قبر، بارون،سیاهی، سفیدی، تنها گلدون روی اون قبر که هنوز زنده هست و نفس
می کشه...
صبا | August 7, 2006 12:00 AM
che axie pedram...che axie...aalie...fogholaadas...mamnoon
.amighan...mamnoon babate tasire fogholaadash ru hesse emroozam.mamnoon
rafighe a`laa.
homa | August 7, 2006 12:00 AM
`پدرام جان يادت ميايد که گفتم تو نهال درخت بلوطی خيلی دير بزرگ ميشوی تو
رو خدا اين فدر صادق هدايتی قکر نکن ............. در زندگی درد هایی... الخ
khandeh veblagat | August 9, 2006 12:00 AM
بگذار من بپرسم : با رویای خوبی ها چه کرده ای ؟
ترانه مجهول ! | August 9, 2006 12:00 AM
پدرام، شايد جدي نگيري پيشنهادم را. ولي ورزش کن. منظم. گروهي. دل
سوزاندنهاي بقيه را نخواه به آنها نياز نداري. هنوز آنقدر ضعيف نشدهاي.
"در زندگي دردهايي ..." ولي مال خودمان است به کسي ربط ندارد.
اميرحسين | August 9, 2006 12:00 AM
آدم ها به اندازه بزرگیشان، تنهایی را تجربه میکنند...غمگین میشوند...خیلی
وقتها جا میمانند...ناشناس میمانند... شاید باید بیخیال رویا شد...فیلم
Blue را حتما دیده ای...کار، استخر، تنهایی، حمام ...، کار، استخر، تنهایی،
حمام ... امیرحسین راست میگوید که ورزش کن! اما اینکه از پست های تو ضعف
بربیاید...منکه هیچ حس نمیکنم...اصلا آدم ضعیف، اینهمه غمگین نمیشود...
کامنت پست تازه ات را بسته بودی! شرمنده...
سمیرا | August 10, 2006 12:00 AM
کاش صدایم میکردی....
دختر باران | August 13, 2006 12:00 AM
توی پست آخرتون که برای خودتون بود. سوال کردید اما جای جوابی نیست. پس می
گم این تکرار کردن که دچار روزمرگی شدید از خود واقعیت روزمرگی وحشتناک تره
و مگه میشه تا حالا کسی بهش مبتلا نشده باشه؟ و البته شما همه ی اینا رو
خوب می دونستین!
لیلی | August 13, 2006 12:00 AM
چی شد؟ امیدوارم مشکلی نباشه...
سمیرا | August 15, 2006 12:00 AM
این لعنتی با فونت فارسی درهمش.حوصله ی ادمو سر می بره.خسته شدم از بس
فکرامو نوشتنی هامو خلق کردن و زایش های دم صبحمو همه رو تک تک کلیک کلیک.
می خوام دوباره مداد داشته باشم که سرش پاک کن داره. و بعدم معلم یباد و
بالا سرم و بگه : Baccio^ l,vdk cAlfred? = بوسه دلت می خواد
آلفرد؟ایتالیائی ها از هر کلمه برای چند منظور استفاده می کنند .باسیو یعنی
بوسه و هم نام یک شیرینی معرفه که مردم به شدت 200 برابر خرافاتی ایتالی
اونو به پاپ می دن تا تو شب کلاه خوابش بزاره و صبح بیاد و اون بالا واسته
و همه رو پرت کنه پائین. و هم باسیو یعنی تنبیه دلت می خواد؟استعاره. ببینم
بازم با همون عکس گرفتی؟ مدتیه که اون دو تا عکس رو می خوام واسه یه مطلب
بزارم تو وبلاگ البته اجازه اگه داده بشه و ذکر ...اما یکی از وبلاگهای
دیگم دکتر مهتاب عامری و هم دکتر شمیم راسخی هو گیر دادن به این دو
تا.هرچند که اونا واسه من می نویسن. اما خواستم بزارم تو سایت فرانسه
ایتالی زبونم که اومدم امروز واسه همین اما امام زاده طاهر و عکسهای به شدت
نو ستالژیک.یه پست واسه اکبر سر دوزامی خواسنم بزارم نمی دونم چی شد به جاش
یه پست گذاشتم به نام پدرام ناتور بهتره یا پدرام بی تور. خوب چه فرقی می
کنه. ماهی را هر وقت از آب بگیری می میرد. اینجا-ایران-است و ما زن نوشت رو
باید با فیلتر شکن ببینیم؟ شاید همین روزا ناتور رو هم .بعد یه عکسم نداره
پدرام ناتور باتور . که ضمیمه پروندش کنیم و ...30 یا 30 بودن هم تو این
مملکت واسه خودش یه فرم ادبیه. می گی نه از مهرداد قاسمفر بپرس با شعر حتما
آی مردم بدونید من تو تحریریه کارنامه ام بودم. آخی ]]]]]]]]]]] اینجا خوب
نیست. به دلم افتاده نوبل امسال رو یا من می گیرم یا دختر همسایمون.
سهیل (مدیریت وبلاگهای 8لوگ) | August 19, 2006 12:00 AM
راستی ناتور و بی تور که فرق نداره.اما پدرام ناتور بهتره یا با تور؟
مردونه خودت بگو. این هفته بهترین کتاب زبون اصلی که خوندم یه مجموعه
داستان از یه نویسنده ی بد نام و بی نام ایتالیاست که هیچکی حتی تو ایتالیا
هم اونو نمی شناسن.جالب اینجاست که اونو تو فرودگاه وقتی می اومدم ÷یدا
کردم و چون جیبی بود ورش داشتم. اما خوندمش و بیا ببین چه نمایشنامه هایی
می شه ازش اقتباس کرد. وای دختر خانومها و آقا پسرها .آقایون و خانمهای
محترمی که نمایشنامه نویس و کارگردان تیاتر هستند اگه زحمت نمی شه می
توننید درخواست بدین ترجمه کنم و پرینت بگیرم بفزستم. یا لینک کنم تو یکی
از بلاگهام. البته قول بدین وقتی این حجم تصویر رو رو صحنه تجسم کردین زود
نرین واسه مجوز چون اول باید به من بگید و من از نویسندش اجازه بگیرم.
آرزوی سلامتی برای پدرام .همیشه سالم باشی و من هم پست بزارم هر سال تا
وقتی تو بزرگترین سایت ایرانی که تا اونوقت مال من می شه نوبل گرفتنتو با
عکس بنویسم و بزارم. و یک فیلم هم ازت بسازم: نقش تو رو هم می دم پسر دنیل
دیویس یا شان پن بازی کنه.
سهیل (مدیریت وبلاگهای 8لوگ) | August 19, 2006 12:00 AM
نه به پونه ها دل بسته ام نه به زنبق ها و بابونه ها ، تمام دلخوشيم تنها
نگاه اطلسي توست كه در آشيان دلم بيتوته كرده است. ابري ترين نقطه ي اين
شهر دل من است كه از فراق تو هر روز تمام خويش را گريه مي كند. . .
حميده مضطرزاده | September 13, 2006 12:00 AM
دلم تنگ است دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد نه ديداري نه بيداري نه دستي
از سر ياري مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري تمام عمر بستيم و شكستيم
بجز بار پشيماني نبستيم جواني را سفر كرديم تا مرگ نفهميديم به دنبال چه
هستيم عجب آشفته بازاريست دنيا عجب بيهوده تكراريست دنيا ميان آنچه بايد
باشد و نيست عجب فرسوده ديواريست دنيا چه رنجي از محبت ها كشيديم برهنه پا
به تيغستان رسيديم نگاهي آشنا در اين همه چشم نديديم و نديديم و نديديم سبك
باران ساحل ها نديدند بدوش خستگان باريست دنيا مرا در اوج حسرت ها رها كرد
عجب يار وفاداريست دنيا عجب درياي طوفانيست دنيا عجب خواب پريشانيست دنيا
حميده مضطرزاده | September 13, 2006 12:00 AM