« تنهایی | صفحه اصلی | گفتوگو با ادبیات »
فقط چند ثانیه
شاید یادتان مانده باشد که توی آخرین قسمت تریلوژی
Matrix وقتی نیو و ترینیتی میخواهند به شهر ماشینها برسند و با
هجوم محافظین شهر روبرو میشوند و دیگر کاری هم از نیو ساخته نیست، نیو از
ترینیتی میخواهد که سفینه را بالا و به سمت ابرها(یادتان هست که ابرها چرا
آسمان را پوشانده بودند؟ اصل ماجرا را که یادتان هست؟) ببرد. سفینه
از ابرها رد میشود و ترینیتی تنها برای چند ثانیه آسمان واقعی و خورشید
واقعی را میبیند- فقط برای چند لحظه - و میگوید: قشنگه...
چند ثانیه
بعد سفینه سقوط میکند و ترینیتی که حالا فکر میکند همهی آن چیزهایی که
باید را دیده است(نشانش دادهاند) توی همان تاریکی و وسط همهی آن ماشینها
میمیرد.
شاید احمقانه باشد اما این روزها مدام این صحنه توی سرم
میچرخد و کنارش هم حرفهای صفارهرندی و آصفی و متکی و احمدی نژاد و طلایی
و بوش و رایس و نصرالله و ... را میخوانم و به حرفهای هشت سال پیش آدمها
فکر میکنم و به همان چند ثانیهی کوتاهی که تجربه کردیم.
تجربهی
قشنگی بود به گمانم!
لينکده
- ابتدايیترين نياز همين بودن در جمعی همزبان است
گفتوگو با حسین سناپور دربارهی کارگاههای داستاننویسی- ایسنا
- مرگهای چهارشنبهای
خوابگرد
- موضع روزنامه کارگزاران، حمایت بیقید و شرط از مردم فلسطین است
مهران کرمی
- برای هجوم بیامان درد
مریم مهتدی
- هنوز ندانستهام...
نیکات
- در متن و حاشیهی برخی پنچریهای اخیر!
چند کلمهای در حاشیهی دومین مجموعه داستان حامد حبیبی- خوابگرد
- همهی ما، توی تنهایی کوچک خودمان پیر می شویم ...
زن روزهای ابری

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
che este'are ye jalebi
Aida | August 22, 2006 12:00 AM
manzooram esteare bood take care
Aida | August 22, 2006 12:00 AM
می دانید...احتیاجی نیست که به نیو و ماتریکس متوصل شویم.کلا همه چیز این
روزها نشان از قشنگی تجربه 8 سال پیش دارد.بیش از این نمی گویم
مريم مهتدی | August 22, 2006 12:00 AM
har rooz be shoma sar mizanam
amin mansouri | August 22, 2006 12:00 AM
میثاق ، یک شاعر کیش خسته ام .... اگر خواستی به کلبه ی شعرم سری بزن
...کلبه ام انتظار گاه میهمان است ............... اگر همرنگ شعر خود نبودم
وگر گندابه و سالوس بودم تو شعرم را به زیر پا نیانداز خودم را خورد کن در
سطل بنداز
میثاق بنی مهد | August 23, 2006 12:00 AM
گاهی وقتی آدم خیلی بیتاب یک چیزی میشود...و اقبال هم برایش خسیسی میکند،
حتی خاطره چند لحظه کوتاه برای رسیدن به "رضایت" کافی میشود... در هر حال,
راستش، من هم فکر میکنم، ۸ سال پیش چیزی فراتر از چند لحظه خاطره برای ما
بوده است...
سمیرا | August 24, 2006 12:00 AM