« تنهایی | صفحه‌ی اصلی | گفت‌وگو با ادبیات »

فقط چند ثانیه

August 22, 2006

شاید یادتان مانده باشد که توی آخرین قسمت تریلوژی
Matrix وقتی نیو و ترینیتی می‌خواهند به شهر ماشین‌ها برسند و با
هجوم محافظین شهر روبرو می‌شوند و دیگر کاری هم از نیو ساخته نیست، نیو از
ترینیتی می‌خواهد که سفینه را بالا و به سمت ابرها(یادتان هست که ابرها چرا
آسمان را پوشانده بودند؟ اصل ماجرا را که یادتان هست؟) ببرد. سفینه
از ابرها رد می‌شود و ترینیتی تنها برای چند ثانیه آسمان واقعی و خورشید
واقعی را می‌بیند- فقط برای چند لحظه - و می‌گوید: قشنگه...
چند ثانیه
بعد سفینه سقوط می‌کند و ترینیتی که حالا فکر می‌کند همه‌ی آن چیزهایی که
باید را دیده است(نشانش داده‌اند) توی همان تاریکی و وسط همه‌ی آن ماشین‌ها
می‌میرد.
شاید احمقانه باشد اما این روزها مدام این صحنه توی سرم
می‌چرخد و کنارش هم حرف‌های صفارهرندی و آصفی و متکی و احمدی نژاد و طلایی
و بوش و رایس و نصرالله و ... را می‌خوانم و به حرفهای هشت سال پیش آدم‌ها
فکر می‌کنم و به همان چند ثانیه‌ی کوتاهی که تجربه کردیم.
تجربه‌ی
قشنگی بود به گمانم!



نظرها

che este'are ye jalebi

manzooram esteare bood take care

می دانید...احتیاجی نیست که به نیو و ماتریکس متوصل شویم.کلا همه چیز این
روزها نشان از قشنگی تجربه 8 سال پیش دارد.بیش از این نمی گویم

har rooz be shoma sar mizanam

میثاق ، یک شاعر کیش خسته ام .... اگر خواستی به کلبه ی شعرم سری بزن
...کلبه ام انتظار گاه میهمان است ............... اگر همرنگ شعر خود نبودم
وگر گندابه و سالوس بودم تو شعرم را به زیر پا نیانداز خودم را خورد کن در
سطل بنداز

گاهی وقتی آدم خیلی بیتاب یک چیزی میشود...و اقبال هم برایش خسیسی میکند،
حتی خاطره چند لحظه کوتاه برای رسیدن به "رضایت" کافی میشود... در هر حال,
راستش، من هم فکر میکنم، ۸ سال پیش چیزی فراتر از چند لحظه خاطره برای ما
بوده است...

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)