سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{یک پزشک }
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« به تو فکر میکنم | صفحه اصلی | داری با زندگیت چه کار میکنی لعنتی؟ »
آخرین تانگو در پاریس
پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۵
چيزي عوض نمي شود
حتي اگر خیال تو يک شب
ديگر
از
لابه لاي هوا سر نخورد
نخيزد زير لحاف !
برايم
تعريف کن
هرگز فراموش نشدن ،
چه حالي دارد...؟!
پ.ن: دیبا علیخانی هم سن و سال
خودمان است و مقیم فرانسه. اگر در گوگل اسمش را سرچ کنید، به دیبا
علیخانی دیگری بر میخورید که در ایران است و سنش هم بیشتر از این
حرفها است و در زمینه حقوق زنان فعالیت میکند و
خوشبختانه ظاهرا هیچ ارتباطی با ادبیات و شعر و شاعری ندارد. این
را نوشتم که یک وقت سوء تفاهمی پیش نیاید؛ هرچند اصولا از فمینیست جماعت(
از نوع ایرانیزه شده و افراطیاش البته) چنین آبهایی گرم نمیشود.
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
مرسي كه گفتي ميدونم از كيه!
sepideh | July 20, 2006 12:00 AM
توضیح اینکه این کامنت ربطی به این مطلب ندارد و پاسخی است دندان شکن به
کامنت من در وبلاگ این رفیق اعلی
پدرام | July 20, 2006 12:00 AM
خوبه در مورد فمينيست ها و خصوصا از نوع ايرانيش بيشتر تحقيق كني تا
عجولانه قضاوت نكني.متاسفم كه در مورد اصطلاحات اينقدر كليشه اي و يك جانبه
مثل عوام قضاوت ميكني.از تو بعيده آقا پدرام
فيروزه | July 20, 2006 12:00 AM
چقدر عصبانی در مورد فمینیسم نظر میدید! نظر شما محترم! اگ رچه به نظر
عجولانه خصمانه می آید. حقوق انسانی مال زنه و مرده! اسمش فمینیسم نباشه
دیگه عصبی نمیشید؟
يوتا | July 20, 2006 12:00 AM
برای فیروزه:و من فکر میکنم تجربهی ده ماه برخورد نزدیک از نوع سوم برای
نوشتن یک پی نوشت ساده در یک وبلاگ ساده و کم بیننده کافی باشد. راستی تو
چقدر برای فکر کردن دربارهی کامنتت وقت گذاشتی و چقدر از خاطراتت کمک گرفتی؟
پدرام | July 20, 2006 12:00 AM
برای یوتا: دنبال حقوق انسانی برابر باشد نه عقده گشایی و خواستن همه چیز
برای خود، اسمش هرچه میخواهد باشد رفیق. ضمن اينکه فکر میکنم یک بار
خواندن عبارت داخل پرانتز هم خالی از لطف نباشد.
پدرام | July 20, 2006 12:00 AM
نه دیگه پدرام جان. اگه قرار بود ما هرچیزی رو دقیق ببینیم و یه لحظه فکر
کنیم و بعد دهنمون رو باز کنیم که دیگه ایرانی نبودیم . داشتم امیدوار
میشدم توضیح ندی یه ذره شناسایی کنیم و بخندیم که دیدیم نشد. سلامتی در چه
حاله؟
Leva | July 20, 2006 12:00 AM
بهتر از دیروز! جای شما خالی امروز با یکی از دوستان رفتیم پابوس درکه...
پدرام | July 20, 2006 12:00 AM
فكر ميكنم اينقدر براي مبارزه با اين كليشه هاي ذهني هزينه دادم كه حالا حق
داشته باشم از اين نوع برخورد انتقاد كنم.چراايرانيزه شدن بار مفهومي منفي
بايددر ذهن بعضي ها ايجاد كنه؟مگربومي بودن در عين جهاني شدن ناممكنه؟مگه
قراره يك فمينيست ايراني يك شبه از تمام اون داشته هاي فرهنگي و اجتماعيش
اعم از مثبت و منفي جدا بشه؟ مشكل ،فمينيست ايراني بودن نيست درد جاي ديگر
و اساسي تر از اين بحث هاست.در مورد راديكال هم بستگي داره با نگرش علمي
اين لفظ را به كار بردي يا عقيده شحصي.اگر دومي باشه خيلي برداشتها ميشه
كرد. شايد راديكاليسم مورد نظر تو از ديد فرد ديگري كانسرواتيسم محض
باشه!اگر هم واژه علمي فمينيسم راديكال را به كاربردي انوقت باز هم بهت
انتقاد ميكنم كه خوب بود نظريات شاخه فمينيسم راديكال را بيشتر مطالعه
ميكردي و البته آثارهنري و فرهنگي زناني كه در اين شاخه نظري فعالندرادرنظر
ميگرفتي و همچنين آشنايي بيشتر با حاميان ايراني اين طيف پيدا ميكردي.البته
لازم به ذكراست كه من خودم را از ديد علمي فمينيست راديكال نمي دونم.در
مورد خاطرات هم منظورت را متوجه نشدم.
فيروزه | July 20, 2006 12:00 AM
بقيه اش رو ارجاع ميدم به استاد عزيزم (از زندگي) www.ahmadnia.net/blog
فيروزه | July 20, 2006 12:00 AM
حق میدم بهت کاملا،
mitra | July 20, 2006 12:00 AM
برای فیروزه: اولا متاسفم که علی رغم این همه ادعا، هنوز مثل عوام دو
کلمهی رادیکال و افراطی رو هم معنی می دونی. دوم اینکه من هم شما رو ارجاع
میدم به گفت و گوی کوتاه روزنامهی سرمایه با سرکار خانم احمدنیا. اتفاقا
ایشون برای من هم جزء معدود آدمهای موجه فعال در حوزهی حقوق زنان هستند.
کاش همه مثل ایشون بودند...
پدرام | July 21, 2006 12:00 AM
اگه خواستین این یادداشت را پاک کن. جالبه که حتی یک comment دربارهی خود
مطلب نیست. و همش به پی نوشت بر می گرده. این شعر خودش...
ماندانا | July 21, 2006 12:00 AM
و این عادت همیشگی ما است که اصل را رها میکنیم و میچسبیم به حاشیه. این
پی نوشت به خواست خود شاعر نوشته شده است، بنابراین هم یادداشت و هم
پینوشتش سرجایشان میمانند. شاید یک روز دوستان یادشان افتاد که شعر درجه
یکی هم اینجا نوشته شده است...
پدرام | July 21, 2006 12:00 AM
خب اخه تو هم شيطنتت مي گيره ديگه،پسر من!خب تو خودت هم شري...:))
ليلي نيكونظر | July 21, 2006 12:00 AM
سلام دوست عزیز. وضع خود ما هم خیلی بهتر از علیپورفوسور نیست، فقط از
دیوار مدرسه هیچوقت بالا نمیرفتیم. دربارهی یادداشت خوبت هم میگم شعر
قشنگی بود، گرچه ارتباطش را با تانگو نفهمیدم. مهم هم نیست البته، فعلا
دعوا مهمتره.
پدرام (یه شب مهتاب) | July 22, 2006 12:00 AM
پدرام عزیز اگر برایت ممکن است جواب این سوال را بده که آیا ایشان(دیبا) با
"ی علیخوانی نسبت دارد"؟
سهیل (مدیریت وبلاگهای 8لوگ) | July 22, 2006 12:00 AM
aman az daste efrat.
nakisa | July 23, 2006 12:00 AM
از ایران که آمدم، اینقدر گیج بودم که یک ماهی از وبلاگ نازنین شما عقب
افتادم....امروز قدیمی و تازه، همه را دوباره خواندم...داشتم شاخ در
میاوردم...حالا چرا بیماری کارولی!!!!!!!!!!! از آن بیماریها بود که من در
طی تحصیلم همیشه فکر میکردم، "بابا حالا کی یک کاره Caroil disease
میگیره....." هیچوقت هم نمیخواندمش... خوشحالم که بهترید...و از
فمینیست...من که خیلی دلم میخواست، اصلا حقوق زن ها را بالکل یک مدت بیخیال
میشدند...
Samira | July 23, 2006 12:00 AM
آپ نیستی چرا؟راستی از اون یادداشتا ی مطبوعاتی ات کلی ذوق کردم.من اون
صحبت با معروفی رو نخونده بودم.دیر ولی تشکر
گلی | July 23, 2006 12:00 AM
رفیق خوانده بودم. ایرانیزه شدش محل اشکال بود ! بر سر افراطی اش که مقالی
نیست رفیق!
يوتا | July 23, 2006 12:00 AM
نوشته ای دارم عادت میکنم به خراب کردن، حذف کردن و آزار دادن آدمها، خط
زدن خاطرات و خیلی چیزهای دیگر و هیچ کس هم نیست که بپرسد: « داری با
زندگیت چه کار میکنی لعنتی؟» و آخر قصه را هیچ کس نمیداند... \ پدرام جان
خواندم ولی بايد این جوری بنويسی: دارم به خراب کردن عادت ميکنم به حذف
کزدن آدم ها و آزار دادن انها و خيلی جيز های ديگر مثل خط زدن خاطرات ...
کسی نيست که به من گوید لعنتی با زندگیت داری چکار می کنی ؟ وهیچ کس اخر
قصه را نمیداند ........... این طوری بهتر نیست ؟ خودت قضاوت کن
معلم انشا | July 24, 2006 12:00 AM
باید؟ :) شوخی میکنید؟ نه بهتر نیست، چون چیزی که من نوشتهام نه اشکال
دستوری دارد و نه اشکال نگارشی. فرم پیشنهادی شما هم به هیچ وجه با سلیقه
من جور نیست. با این حال ممنونم
پدرام | July 24, 2006 12:00 AM
بااینکه کامنت نگذاشتن برای پست جدید ، شاید نشانه ی این باشه که نمی خواهی
مطلبت بازخوردی داشته باشه ، اما من نظر می دهم: آدم های قدیمی حذف می شوند
اما آدم های جدید می آیند , و تو دوباره روزی یادِ قدیمی ها را خواهی کرد و
به سراغشان خواهی رفت ؛ اما آن گاه شاید باید بهایی برای فراموش کردنشان
بپردازی.
saltarello | July 24, 2006 12:00 AM
داری با زندگیت چه کار میکنی لعنتی؟ من پرسیدم. پدرام داری چی کار میکنی
لعنتی؟ این دو پست آخرت یکم و چهارم مرداد خیلی ترسناک است. میگویی: خراب
کردن، حذف کردن و آزار دادن و خط زدن و خیلی چیزهای دیگر... لعنتی اسمش این
نیست بهش میگن: خودویرانگری. تازه بهش یک چیز دیگر هم میگویند. میدانی
چیست؟ آن هم با خود شروع میشود. تو و من و خیلیهای دیگر آخرش را میدانیم...
حمیدرضا | July 27, 2006 12:00 AM
خوشم اومد...روشنم کردی رفیق
مهدی | July 29, 2006 12:00 AM