« به تو فکر می‌کنم | صفحه‌ی اصلی | داری با زندگیت چه کار می‌کنی لعنتی؟ »

آخرین تانگو در پاریس

July 20, 2006

چيزي عوض نمي شود
حتي اگر خیال تو يک شب
ديگر
از
لابه لاي هوا سر نخورد
نخيزد زير لحاف !

برايم
تعريف کن
هرگز فراموش نشدن ،
چه حالي دارد...؟!

align=justify>« ديبا علیخانی»

پ.ن: دیبا علیخانی هم سن و سال
خودمان است و مقیم فرانسه. اگر در گوگل اسمش را سرچ کنید، به دیبا
علیخانی دیگری بر می‌خورید که در ایران است و سنش هم بیشتر از این
حرف‌ها است و در زمینه حقوق زنان فعالیت می‌کند و
خوشبختانه ظاهرا هیچ ارتباطی با ادبیات و شعر و شاعری ندارد. این
را نوشتم که یک وقت سوء تفاهمی پیش نیاید؛ هرچند اصولا از فمینیست جماعت(
از نوع ایرانیزه شده و افراطی‌اش البته) چنین آب‌هایی گرم نمی‌شود.



نظرها

مرسي كه گفتي ميدونم از كيه!

توضیح اینکه این کامنت ربطی به این مطلب ندارد و پاسخی است دندان شکن به
کامنت من در وبلاگ این رفیق اعلی

خوبه در مورد فمينيست ها و خصوصا از نوع ايرانيش بيشتر تحقيق كني تا
عجولانه قضاوت نكني.متاسفم كه در مورد اصطلاحات اينقدر كليشه اي و يك جانبه
مثل عوام قضاوت ميكني.از تو بعيده آقا پدرام

چقدر عصبانی در مورد فمینیسم نظر میدید! نظر شما محترم! اگ رچه به نظر
عجولانه خصمانه می آید. حقوق انسانی مال زنه و مرده! اسمش فمینیسم نباشه
دیگه عصبی نمیشید؟

برای فیروزه:و من فکر میکنم تجربه‌ی ده ماه برخورد نزدیک از نوع سوم برای
نوشتن یک پی نوشت ساده در یک وبلاگ ساده و کم بیننده کافی باشد. راستی تو
چقدر برای فکر کردن درباره‌ی کامنتت وقت گذاشتی و چقدر از خاطراتت کمک گرفتی؟

برای یوتا: دنبال حقوق انسانی برابر باشد نه عقده گشایی و خواستن همه چیز
برای خود‌، اسمش هرچه می‌خواهد باشد رفیق. ضمن اينکه فکر می‌کنم یک بار
خواندن عبارت داخل پرانتز هم خالی از لطف نباشد.

نه دیگه پدرام جان. اگه قرار بود ما هرچیزی رو دقیق ببینیم و یه لحظه فکر
کنیم و بعد دهنمون رو باز کنیم که دیگه ایرانی نبودیم . داشتم امیدوار
میشدم توضیح ندی یه ذره شناسایی کنیم و بخندیم که دیدیم نشد. سلامتی در چه
حاله؟

بهتر از دیروز! جای شما خالی امروز با یکی از دوستان رفتیم پابوس درکه...

فكر ميكنم اينقدر براي مبارزه با اين كليشه هاي ذهني هزينه دادم كه حالا حق
داشته باشم از اين نوع برخورد انتقاد كنم.چراايرانيزه شدن بار مفهومي منفي
بايددر ذهن بعضي ها ايجاد كنه؟مگربومي بودن در عين جهاني شدن ناممكنه؟مگه
قراره يك فمينيست ايراني يك شبه از تمام اون داشته هاي فرهنگي و اجتماعيش
اعم از مثبت و منفي جدا بشه؟ مشكل ،فمينيست ايراني بودن نيست درد جاي ديگر
و اساسي تر از اين بحث هاست.در مورد راديكال هم بستگي داره با نگرش علمي
اين لفظ را به كار بردي يا عقيده شحصي.اگر دومي باشه خيلي برداشتها ميشه
كرد. شايد راديكاليسم مورد نظر تو از ديد فرد ديگري كانسرواتيسم محض
باشه!اگر هم واژه علمي فمينيسم راديكال را به كاربردي انوقت باز هم بهت
انتقاد ميكنم كه خوب بود نظريات شاخه فمينيسم راديكال را بيشتر مطالعه
ميكردي و البته آثارهنري و فرهنگي زناني كه در اين شاخه نظري فعالندرادرنظر
ميگرفتي و همچنين آشنايي بيشتر با حاميان ايراني اين طيف پيدا ميكردي.البته
لازم به ذكراست كه من خودم را از ديد علمي فمينيست راديكال نمي دونم.در
مورد خاطرات هم منظورت را متوجه نشدم.

بقيه اش رو ارجاع ميدم به استاد عزيزم (از زندگي) www.ahmadnia.net/blog

حق میدم بهت کاملا،

برای فیروزه: اولا متاسفم که علی رغم این همه ادعا، هنوز مثل عوام دو
کلمه‌ی رادیکال و افراطی رو هم معنی می دونی. دوم اینکه من هم شما رو ارجاع
میدم به گفت و گوی کوتاه روزنامه‌ی سرمایه با سرکار خانم احمدنیا. اتفاقا
ایشون برای من هم جزء معدود آدم‌های موجه فعال در حوزه‌ی حقوق زنان هستند.
کاش همه مثل ایشون بودند...

اگه خواستین این یادداشت را پاک کن. جالبه که حتی یک comment درباره‌ی خود
مطلب نیست. و همش به پی نوشت بر می گرده. این شعر خودش...

و این عادت همیشگی ما است که اصل را رها می‌کنیم و می‌چسبیم به حاشیه. این
پی نوشت به خواست خود شاعر نوشته شده است، بنابراین هم یادداشت و هم
پی‌نوشتش سرجایشان می‌مانند. شاید یک روز دوستان یادشان افتاد که شعر درجه
یکی هم اینجا نوشته شده است...

خب اخه تو هم شيطنتت مي گيره ديگه،پسر من!خب تو خودت هم شري...:))

سلام دوست عزیز. وضع خود ما هم خیلی بهتر از علی‌پورفوسور نیست، فقط از
دیوار مدرسه هیچ‌وقت بالا نمی‌رفتیم. درباره‌ی یادداشت خوبت هم می‌گم شعر
قشنگی بود، گرچه ارتباطش را با تانگو نفهمیدم. مهم هم نیست البته، فعلا
دعوا مهمتره.

پدرام عزیز اگر برایت ممکن است جواب این سوال را بده که آیا ایشان(دیبا) با
"ی علیخوانی نسبت دارد"؟

aman az daste efrat.

از ایران که آمدم، اینقدر گیج بودم که یک ماهی از وبلاگ نازنین شما عقب
افتادم....امروز قدیمی و تازه، همه را دوباره خواندم...داشتم شاخ در
میاوردم...حالا چرا بیماری کارولی!!!!!!!!!!! از آن بیماریها بود که من در
طی تحصیلم همیشه فکر میکردم، "بابا حالا کی یک کاره Caroil disease
میگیره....." هیچوقت هم نمیخواندمش... خوشحالم که بهترید...و از
فمینیست...من که خیلی دلم میخواست، اصلا حقوق زن ها را بالکل یک مدت بیخیال
میشدند...

آپ نیستی چرا؟راستی از اون یادداشتا ی مطبوعاتی ات کلی ذوق کردم.من اون
صحبت با معروفی رو نخونده بودم.دیر ولی تشکر

رفیق خوانده بودم. ایرانیزه شدش محل اشکال بود ! بر سر افراطی اش که مقالی
نیست رفیق!

نوشته ای دارم عادت می‌کنم به خراب کردن، حذف کردن و آزار دادن آدم‌ها، خط
زدن خاطرات و خیلی چیزهای دیگر و هیچ کس هم نیست که بپرسد: « داری با
زندگیت چه کار می‌کنی لعنتی؟» و آخر قصه را هیچ کس نمی‌داند... \ پدرام جان
خواندم ولی بايد این جوری بنويسی: دارم به خراب کردن عادت ميکنم به حذف
کزدن آدم ها و آزار دادن انها و خيلی جيز های ديگر مثل خط زدن خاطرات ...
کسی نيست که به من گوید لعنتی با زندگیت داری چکار می کنی ؟ وهیچ کس اخر
قصه را نمیداند ........... این طوری بهتر نیست ؟ خودت قضاوت کن

باید؟ :) شوخی می‌کنید؟ نه بهتر نیست، چون چیزی که من نوشته‌ام نه اشکال
دستوری دارد و نه اشکال نگارشی. فرم پیشنهادی شما هم به هیچ وجه با سلیقه
من جور نیست. با این حال ممنونم

بااینکه کامنت نگذاشتن برای پست جدید ، شاید نشانه ی این باشه که نمی خواهی
مطلبت بازخوردی داشته باشه ، اما من نظر می دهم: آدم های قدیمی حذف می شوند
اما آدم های جدید می آیند , و تو دوباره روزی یادِ قدیمی ها را خواهی کرد و
به سراغشان خواهی رفت ؛ اما آن گاه شاید باید بهایی برای فراموش کردنشان
بپردازی.

داری با زندگیت چه کار می‌کنی لعنتی؟ من پرسیدم. پدرام داری چی کار می‌کنی
لعنتی؟ این دو پست آخرت یکم و چهارم مرداد خیلی ترسناک است. می‌گویی: خراب
کردن، حذف کردن و آزار دادن و خط زدن و خیلی چیزهای دیگر... لعنتی اسمش این
نیست بهش می‌گن: خودویرانگری. تازه بهش یک چیز دیگر هم می‌گویند. می‌دانی
چیست؟ آن هم با خود شروع می‌شود. تو و من و خیلی‌های دیگر آخرش را می‌دانیم...

خوشم اومد...روشنم کردی رفیق

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)