« مهمان ناخوانده در شهر بزرگ | صفحه‌ی اصلی | آخرین تانگو در پاریس »

به تو فکر می‌کنم

July 18, 2006

حالم خوب است و باید اعتراف کنم که این روزها این
زندگی لعنتی را بیشتر از همیشه دوست دارم. فقط اشکال کار اینجا است که
خیلی زود خسته می‌شوم، بدنم سرد می‌شود و شروع می‌کنم به لرزیدن. ضعیف
شده‌ام،ضعیف و باز هم ضعیف. دیشب زد به سرم و رفتم تا به سبک و سیاق روزهای
قبل از اسارت چند ساعتی قدم بزنم. بعد از ده دقیقه فهمیدم که شکر
زیادی خورده‌ام و برگشتم خانه. هنوز برای این ژست‌ها و ادا و
اطوارها زود است...
دکترم دستور داده بود که تا ده مرداد
در خانه بمانم، ولی خب من از دیروز کارم را شروع کردم. متاسفانه میز و
کامپیوترم سرجایشان بودند و فقط به نامه‌ها، صورت جلسات، صورت
وضعیت‌ها و قراردادها و نقشه‌های روی میز اضافه شده بود. رفقا
حال داده بودند و هرچه دم دستشان بود را هل داده بودند طرف میز
من. برخورد بقیه‌ی آدم‌های شرکت هم فوق العاده بود؛ طوری از
دیدنت متعجب می‌شوند و دستت را می‌فشارند و چشم‌های گرد شده‌شان را
نشانت می دهند که مطمئن می‌شوی اشتباهی رخ داده است و نباید
به این زودی‌ها از بیمارستان مرخص می‌شدی و دوستان لابد منتظر
اعلامیه‌ات بوده‌اند. توصیه‌های ایمنی مامان هم همچنان ادامه دارند:
به موقع بخواب، خودت را خسته نکن، آب میوه، آب میوه، آب میوه، داروهایت را
به موقع بخور، آب میوه، زیاد پشت کامپیوتر نشین، آب میوه، این
قدر من را حرص نده!
من اما این روزها فقط به آخرین مرد مبارز فکر
می‌کنم؛ به میکرو آبسه دوازده میلیمتری تنهایی که یازده نفر از اعضای
خانواده‌اش را در یک جنگ بیست روزه از دست داده است و خودش
مانده تا انتقام بگیرد. امروز خودی نشان داد و نزدیک بود توی شرکت آبرویم
را ببرد. من هم البته فورا با مترونیدازول و سیپروفلوکساسین جوابش را دادم
تا حساب کار دستش بیاید. وضعیت پیچیده ای است، شاید بفرستم ترورش
کنند، شاید هم یکی از همین روزها دعوتش کنم به دوئل. فقط
مانده‌ام که او زودتر هفت‌تیرش را می‌کشد یا من...؟



نظرها

حالم خوب است و باید اعتراف کنم که این روزها این زندگی لعنتی را بیشتر از
همیشه دوست دارم. فقط اشکال کار اینجا است که خیلی زود خسته
می‌شوم،.......... وافعا لوس مي نويسی به نطر ميرسد داری با دوست دختر /تين
ايجرت /حرف ميزني خودت يکبار ديگر برو بخوان ..

شاید باید بیشتر مواظب خودتون باشید

برای موجودی به نام سارا: بی‌هویت، ترسو، کینه‌ای و زخم خورده...این تنها
چیزی است که بعد از دیدن کامنت‌های بی نام و نشان و نام های جعلی در ذهنم
شکل می‌گیرد. زمانی این کامنت‌ها را پاک می‌کردم ولی حالا چند وقتی است که
یاد گرفتم چطور به چیزهای کوچک بی ارزش بخندم. تو هم شاید بد نباشد به جای
دست و پا زدن هایی از این دست و کامنتی که برای مطلب ۲۲ تیر گذاشته‌ای، سعی
کنی همین کار را انجام دهی

بعععععله! بیماری بدترین دردسر زندگیه! جدی میگم! ضعف جسمی توان تطابق رو
از آدم میگیره. اینم چند کلام حکیمانه از خودم!

والله وقتی جوای کامنت های ناجور را می دهید حالتان زیادی نباید بد باشد! و
...مواظب خودتان باشید جای دوری نمی رود!

خب معلومه که تو زودتر هفت تیر میکشی! مگه شک داری؟ :)

استاد! شما عکس بدهید جنازه تحویل بگیرید!

پدرام حالا كه مي نويسم داستان " فانفار" را خوانده ام. در اتاقم را بسته
ام كه كسي نيايد تو. چندك زده ام بغل ديوار. چشم هاي غزاله زمرد شده اند و
آويزه ي جانم. " ايستاده ام وسط خاطره های که تمام سال هاي گذشته سعی
کرده‌ام پنهان شان کنم" انگار ايستاده ام توي چشم هاي تو !

از بلاگت خوشم اومده.خیلی.این پستت هم طنز خوب و ملایمی داشت.اما یه چیز
بگم؟اول این پستت یه جور زنانگی به چشم میاد.نه مثل نظر سارا
نامی:لوس!نه.اما یه خستگی زنانه و ظریف حس کردم.درست یا غلط نمی دونم.بازم
میام.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)