« مهمان ناخوانده در شهر بزرگ | صفحهی اصلی | آخرین تانگو در پاریس »
به تو فکر میکنم
حالم خوب است و باید اعتراف کنم که این روزها این
زندگی لعنتی را بیشتر از همیشه دوست دارم. فقط اشکال کار اینجا است که
خیلی زود خسته میشوم، بدنم سرد میشود و شروع میکنم به لرزیدن. ضعیف
شدهام،ضعیف و باز هم ضعیف. دیشب زد به سرم و رفتم تا به سبک و سیاق روزهای
قبل از اسارت چند ساعتی قدم بزنم. بعد از ده دقیقه فهمیدم که شکر
زیادی خوردهام و برگشتم خانه. هنوز برای این ژستها و ادا و
اطوارها زود است...
دکترم دستور داده بود که تا ده مرداد
در خانه بمانم، ولی خب من از دیروز کارم را شروع کردم. متاسفانه میز و
کامپیوترم سرجایشان بودند و فقط به نامهها، صورت جلسات، صورت
وضعیتها و قراردادها و نقشههای روی میز اضافه شده بود. رفقا
حال داده بودند و هرچه دم دستشان بود را هل داده بودند طرف میز
من. برخورد بقیهی آدمهای شرکت هم فوق العاده بود؛ طوری از
دیدنت متعجب میشوند و دستت را میفشارند و چشمهای گرد شدهشان را
نشانت می دهند که مطمئن میشوی اشتباهی رخ داده است و نباید
به این زودیها از بیمارستان مرخص میشدی و دوستان لابد منتظر
اعلامیهات بودهاند. توصیههای ایمنی مامان هم همچنان ادامه دارند:
به موقع بخواب، خودت را خسته نکن، آب میوه، آب میوه، آب میوه، داروهایت را
به موقع بخور، آب میوه، زیاد پشت کامپیوتر نشین، آب میوه، این
قدر من را حرص نده!
من اما این روزها فقط به آخرین مرد مبارز فکر
میکنم؛ به میکرو آبسه دوازده میلیمتری تنهایی که یازده نفر از اعضای
خانوادهاش را در یک جنگ بیست روزه از دست داده است و خودش
مانده تا انتقام بگیرد. امروز خودی نشان داد و نزدیک بود توی شرکت آبرویم
را ببرد. من هم البته فورا با مترونیدازول و سیپروفلوکساسین جوابش را دادم
تا حساب کار دستش بیاید. وضعیت پیچیده ای است، شاید بفرستم ترورش
کنند، شاید هم یکی از همین روزها دعوتش کنم به دوئل. فقط
ماندهام که او زودتر هفتتیرش را میکشد یا من...؟
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
حالم خوب است و باید اعتراف کنم که این روزها این زندگی لعنتی را بیشتر از
همیشه دوست دارم. فقط اشکال کار اینجا است که خیلی زود خسته
میشوم،.......... وافعا لوس مي نويسی به نطر ميرسد داری با دوست دختر /تين
ايجرت /حرف ميزني خودت يکبار ديگر برو بخوان ..
Sara | July 19, 2006 12:00 AM
شاید باید بیشتر مواظب خودتون باشید
دنیا | July 19, 2006 12:00 AM
برای موجودی به نام سارا: بیهویت، ترسو، کینهای و زخم خورده...این تنها
چیزی است که بعد از دیدن کامنتهای بی نام و نشان و نام های جعلی در ذهنم
شکل میگیرد. زمانی این کامنتها را پاک میکردم ولی حالا چند وقتی است که
یاد گرفتم چطور به چیزهای کوچک بی ارزش بخندم. تو هم شاید بد نباشد به جای
دست و پا زدن هایی از این دست و کامنتی که برای مطلب ۲۲ تیر گذاشتهای، سعی
کنی همین کار را انجام دهی
پدرام | July 19, 2006 12:00 AM
بعععععله! بیماری بدترین دردسر زندگیه! جدی میگم! ضعف جسمی توان تطابق رو
از آدم میگیره. اینم چند کلام حکیمانه از خودم!
saltarello | July 19, 2006 12:00 AM
والله وقتی جوای کامنت های ناجور را می دهید حالتان زیادی نباید بد باشد! و
...مواظب خودتان باشید جای دوری نمی رود!
يوتا | July 19, 2006 12:00 AM
خب معلومه که تو زودتر هفت تیر میکشی! مگه شک داری؟ :)
secondphoenix | July 19, 2006 12:00 AM
استاد! شما عکس بدهید جنازه تحویل بگیرید!
حامد | July 20, 2006 12:00 AM
پدرام حالا كه مي نويسم داستان " فانفار" را خوانده ام. در اتاقم را بسته
ام كه كسي نيايد تو. چندك زده ام بغل ديوار. چشم هاي غزاله زمرد شده اند و
آويزه ي جانم. " ايستاده ام وسط خاطره های که تمام سال هاي گذشته سعی
کردهام پنهان شان کنم" انگار ايستاده ام توي چشم هاي تو !
حميدرضا سليماني | July 20, 2006 12:00 AM
از بلاگت خوشم اومده.خیلی.این پستت هم طنز خوب و ملایمی داشت.اما یه چیز
بگم؟اول این پستت یه جور زنانگی به چشم میاد.نه مثل نظر سارا
نامی:لوس!نه.اما یه خستگی زنانه و ظریف حس کردم.درست یا غلط نمی دونم.بازم
میام.
گلی | July 21, 2006 12:00 AM