« به خدا جبران می‌کنم! | صفحه‌ی اصلی | ... »

چیزی شبیه آویزان بودن، چیزی شبیه دیوانگی

June 9, 2006

دارم قدم‌های آخر را بر می‌دارم، این را کاملا حس می‌کنم
که دیگر هیچ چیز تکانم نمی‌دهد، هیچ چیز...
سنگین شده‌ام و
بی‌تفاوت، انگار نه انگار که دوازده کیلو کم کرده‌ام و ماهها است که لب به
الکل نزده‌ام و سه سال تمام است که خونم رنگ نیکوتین را ندیده
است. آدم‌ها را راحت می‌رنجانم و دیگر از هیچ کس نمی‌رنجم. فکر می‌کنم
غرایزم را هم دارم از دست می‌دهم؛ باورتان می‌شود؟ تمامشان را، تمامشان
را...
دیروز که با این
رفیق قدیمی
رفته بودیم موزه‌ی هنرهای معاصر تا عکس ببینیم و
عکس ببینیم و عکس ببینیم، تازه عمق فاجعه را درک کردم. توی کافه‌ی موزه
نشسته بودیم و مثلا حرف می‌زدیم و خیال‌پردازی می‌کردیم و دودمان این و آن
را بر باد می دادیم و به خاطره‌ها و آدم‌های مشترک می‌خندیدیم؛ حواسمان اما
جای دیگری بود. من به تفاله‌های توی لیوان مقابلم فکر می‌کردم که
قرار بود طبیعی بودن آب پرتقال را ثابت کنند و به اینکه چرا این‌قدر
عکس‌های آلفرد یعقوب‌زاده را دوست دارم و او به لیموی کوچک گوشه‌ی
بشقاب پر از چیپس‌اش که به لیمو خشک می‌ماند و قرار بود دلسترش را
لیمویی کند. می‌گفت تازه شده‌ای همانی که من یک سال پیش بودم، و من فکر
می‌کردم که چرا دیگر دلم برای کسی تنگ نمی‌شود و دوست داشتن‌ها برایم
بی‌معنی شده‌اند و آدم‌ها هم. ۷:۳۰ صبح تا ۴:۳۰ بعداز ظهر
صورت‌وضعیت‌های پیمانکاران را خط می‌زنم و از صورت‌جلسه ها ایراد می‌گیرم
و پروژه های جدید را برآورد می‌کنم و به بعضی کارفرما‌ها
که معلوم نیست چرا این قدر هوای پیمانکاران را دارند(واقعا معلوم
نیست؟) درباره‌ی زیرآبی‌های پیمانکاران توضیح می‌دهم و با مهندس «ن»
درباره‌ی سیاست حرف می‌زنم و به حرف‌های مهندس «ص» که از دخترهای
میلاد نور و خاطرات تایلندش می گوید می‌خندم و عصر که می‌شود کارت
می‌زنم و گاز ماشین را می‌گیرم که به ترافیک نخورم و زودتر به خانه
برسم و زل بزنم به قفسه‌های کتابخانه که پراند از کتاب‌های خوانده
نشده و چند وقتی است که حوصله‌خواندنشان را هم دیگر ندارم و بعد
بنشینم توی اتاقم و به کاغذها و عکس‌هایی که دورم چیده‌ام خیره بشوم. انگار
که زندگی همین کاغذ‌های سیاه شده است که دیگر هم مهم نیست
سیاهی‌هایشان جای دیگری هم چاپ بشوند و همین عکس‌هایی که معلوم نیست
در کدام گالری و مسابقه و کوفت و زهرمار دیگری پذیرفته می‌شوند و اصلا کسی
دوستشان دارد یا نه.
می گوید اگر خیلی پیشرفت کنی بعد از یک سال
یکی از مهره‌های کمرت هم درد می گیرد و سرطان مغزاستخوان می گیری و
فکر می‌کنی سی و پنج ساله‌ای و بودن دیگر کافی است! و من فکر می‌کنم که چرا
هنوز به این زندگی لعنتی آویزانم و چرا از اینکه بالاخره از دانشگاهی
در ملبورن پذیرش گرفته‌ام خوشحال نیستم و چرا مطمئن نیستم از رفتن و
می‌خواهم دوباره همه چیز را خراب کنم و چرا قرار است چند روز دیگر به
جای ایران برای آرژانتین هورا بکشم -که این تیم لعنتی آن قدر
ناامیدم کرده است که حتی توی خوابم هم وقتی 2-0 از مکزیک جلو است، بازی
را 2-3 می‌بازد!
به موزه‌ هنرهای معاصر بروید. بیشتر عکس‌ها البته
برای دوستداران عکاسی تازگی ندارند، اماچند نفری هستند که با
عکس‌هایشان می‌توانند دوباره ذهنتان را به بازی
بگیرند...




نظرها

سلام..شما افسرده شدید.....خوب روانپزشک برای همین وقت ها است دیگه...چرا
اینجا تا هر کس کاملا روانی نشه پیش روانپزشک نمیره

چشمان ناگزیرم را بر می گیرم از کفش های مرگ که آغشته است به خاکستر و رد
پایش را تا چارراه سرگردان دنبال می کنم زاده شدن به تعویق افتاده است در
پرده ی زمخت و چروکیده ای نهان مانده ست رویای آبی جنینی که می تابد از
نازکای صورتی پلک پیشی گرفته است دوباره این جفت بر جنین...

آدم ها هر چه عمیق تر باشند، غم هاشان نفس گیر تر است. انگار خود را دست
اندوهی بی حد و مرز میدهند و تا بی نهایت هم با آن میروند...در هر حال، هر
چند غم "غربت آشنا" درد تحمل ناپذیری را سبب میشود، بهتر است باور کنی که
آن کسی که این درد را به ما میدهد، از ابتدا با ما آشنا نبوده...به خودت
ایمان بیاور و اینهمه توانایی و قابلیت دوست داشته شدن...

من فقط می خواستم از جواد شکری تشکر کنم به خاطر ِ‌ ظرافتِ‌ نگاه اش به
قصه!!!! واقعن I'm speechless !

ملموس است برايم ، ملموس و بي شبهه

نوشته ات را از لینک وبلاگ اکنون خواندم . امیدوارم تمام شود این روزهای
لعنتی که مدام چیزی کم دارد و هیچ وقت کامل نیست. راستش نه اینکه پیشنهاد
کرده باشم اما تلخی الکل و بخصوص بعضی اوقات سیگار بعدش حال آدم را جا می
آورد. من که بعد از دوسال ترک دوباره شروع کرده ام و سعی می کنم همچنان
سنگر را حفظ کنم. راستی روحت را تازه کن و برو کنار خزر . البته تنها. دلت
را تازه می کند.

هورا بکش اره هورا بکش برا هر کی و هر چی که دوس داری فقط هورا بکش

انگار همه یک جور گرفتار شده ایم. توده ای ناتوان غمگین

عمیق می نویسی عزیز .پخته و عریان!

enghar boreshi az zendegyye mano tasvir kardi

پدرام عزیز نمی دانم چه بگویم از این پست و ملبورن.اگر نرفتن را خراب کردن
می دانی نرو.اگر رفتن را بهتر می دانی باز هم نرو. من سالها از انسوی
مرزهای جغرافیای در پاریس و ایتالی و پادووای کوچکش درس خواندم.حالا دکتر
آلفرد فرانچسکووی از مادر و دکتر سهیل خلیل پور از پدر در رشته ی هنرهای
دراماتیک گرایش ادبیات نمایشی و نقد متن و تلفیق موسیقی و نمایش به ایران
آمدم.آمدنم:من متولد 1975 میلادی در پاریس هستم و بعد هم به ایتالی آمدیم
در 5 سالگی که پدر دار را به ما فروخت.1983 اولین.1987 دومین/1992/2005 جز
آخری همه یک ماه و 2 ماه بود.اما چه شد؟ چه اتفاقی افتاد جز اینکه تنها
هنرم حرف زدن به 3 زبان به غیر از فارسی و ترجمه 2 زبان به فارسی و تاریخ
ادبیات فرانسه و آشنائی با بزرگان ادب فرانسه از طریق کالجی که در اینجا به
آن استادیار می گویند.کرسی داشتم در پادووا. اما چه شد؟ نقدهایی بر آثارت
دارم. آخرین کتابت را اگر به توافق برسیم و اجازه دهی به فرانسه ترجمه کنم
و در نشریاتی که 4 کتاب شعر فرانسه و یک کتاب شعر فارسی خود را..چاپ کنم.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)