سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{عامهپسند }
{عروسک کوکی}
{ناتور }
{یک پزشک }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{از پشت یکسوم}
{فلش }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{زن روزهای ابری }
{لحظه }
{دورترها}
{خسرو نقیبی }
{تجربههای آزاد }
{رمزآشوب }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{This is me }
{یک پنجره }
{خواب بزرگ }
منصور نصیری
پاگرد
سهروزپیش
مامهر
زننوشت
مریم گلی
ورطه
آوا و لحظههایش
محسن آزرم
اگنس
فروغ
خسوف
اسنپشات
اتاق پسر
غلاف تمام فلزی
طلوعی تا فردا
Neverland
لولیان
سیب گاززده
امیرمهدی حقیقت
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
مهناز میناوند
دژاوو
از زندگی
حسن محمودی
Miss Anonymous
Powered by
BlogRolling
« گزارش یک نبش قبر! | صفحه اصلی | شمال یعنی نرسیدن »
همهی آدمها اشتباه میکنند
فکر نمیکردم این قدر خوب از آب دربیاید. قرار بود تنها
بروم سفر و یک اتفاق ساده باعث شد بابا هم تصمیم بگیرد همراهم بیاید. نزدیک
به 15 ساعت رانندگی کردم اما امروز سرحالتر از تمام هفتهی
گذشتهام!
حالا هردو این را میدانیم که تا امروز زیاد همدیگر را
نمیشناختیم، که آن قدرها هم که فکر میکردیم برای آن یکی غیر قابل تحمل
نیستیم، که بهانههای زیادی برای ساعت ها گپ زدن با یکدیگر
داریم. حالا من با آدمی روبرو شده ام که لایههای پنهان و
جذاب شخصیتش را به من نشان داده است، لایههایی که فکر میکردم اصلا
وجود ندارند.
وقتی رسیدیم خانه گفت که فکر میکرده بین
راه دوباره جنگ و دعواهای قدیمی شروع بشوند، اما اشتباه میکرده
است؛ و من حالاخوشحالم و فکر میکنم این سفر کوتاه ما را به اندازهی
چند سال به همدیگر نزدیک کرده است. تمام سالهایی که با هم میجنگیدیم،
تمام سالهایی که نمیتوانستیم با هم حرف بزنیم، تمام سالهایی که
اشتباه میکردیم...
لينکده
- آدم مگر چندبار عاشق میشود؟
علیرضا معتمدی
- مصائب پاگرد
یادداشت من در حاشیهی رمان پاگرد- خوابگرد
- حاشيهی غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
حرفه؛ خبرنگار
- خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد درمهریزسینما بزند.
امام جمعهی مهریز
- خینه یا خانه؟ گینه یا گونه؟ مسأله، فعلاً، همین است...
در حاشیهی مجموعه داستان «یک درخت، یک صخره، یک ابر» و ترجمهاش- محسن آزرم
- به خروجی ما توجه کنید.
گفتوگویی خواندنی با مجید حمیدزاده

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
كاشكي اين اتفاق بين من و پدرم هم مي افتاد.اما ديگه خيلي ديره.حتي ديگه
حوصله جر و بحث هم نداريم.ديگه تمومه.
ليلي نيكونظر | May 19, 2006 12:00 AM
]چقدر عالي ...
mahya | May 19, 2006 12:00 AM
آقاي رضاي زاده عزيز اين پست شما را روي كامپيوتر با اسم "وصيتي براي پدرم"
ذخيره ميكنم تا وقتي روزي خودم را از دست خودم و پدرم راحت كردم بداند كه
من هم او را دوست دارم و بداند كه آن سفر كوچك ما با هم همين لذتها را داشت
ممنون آقاي رضايي زاده
oghde | May 19, 2006 12:00 AM
خیلی خوب نوشتینش. موضوع اینه که گاهی فرصت ها خیلی زودتر از اون که تصورش
رو می کنیم از دست می رن. همین فرصتهای گذرا رو می گم که خیلی هامون ازشون
غافلیم...
از زندگی | May 20, 2006 12:00 AM
خواندم. خیلی خوب بود.
امیر مهدی | May 20, 2006 12:00 AM
مبارک باشه
ماندانا | May 20, 2006 12:00 AM
خوش به حالت. کاش این اتفاق در زندگی من هم می افتاد
نوشین | May 20, 2006 12:00 AM
خیلی خوبه خیلی.خوشحالم.
آزاده | May 20, 2006 12:00 AM
خیلی خوبه خیلی.خوشحالم.
آزاده | May 20, 2006 12:00 AM
گاهي روز ها براي منم اين حس پيش مياد و مي بينم واي چقدر دوست دارم پيشش
بشينم، حرف بزنم....
هما | May 21, 2006 12:00 AM
hanooz khandeye babamo vaghty ke iran gole akhar ro be ostoralia zad
yadam nemireh!! hameh dashtan darvazeh ban ro ke vasate zamin pahn
shodeh bud negah mikardan, man babamo!!! dishab be khaharm migoftam ke
vaghtayy ke baba mikhande( sali 1 bar az tahe del shayad!! ) va vaghtayy
ke baba khabeh va chizi too sooratesh nist joz khastegi, ehsas mikonam
ke unam kheyli ehsas ha dashteh ke ma darkesh nakardim, badesh delam
baraye tanhayysh misoozeh.
matin | May 23, 2006 12:00 AM
نظر نمی دهم و لینکت کرده ام
نيما صفار | May 26, 2006 12:00 AM