« چند پیشنهاد نه‌چندان ارزان | صفحه‌ی اصلی | گزارش یک نبش قبر! »

تمام امروز به تو فکر می‌کردم...

May 9, 2006

امروز دوباره رفتم نمایشگاه. مرخصی گرفته بودم که بروم
نمایشگاه و چند جای دیگر و رئیس هم مرام گذاشت و بی اما و
اگر برگه‌ی مرخصی را امضا کرد. الان اما چیزی یادم نمی‌آید؛ گیجم
این روزها و خودم حس می‌کنم که چیزی دارد آرام و بی صدا درونم رشد می‌کند و
بزرگ می‌شود. مثل آدمی شده ام که می داند یک غده بدخیم سرطانی دارد در بدنش
پخش می‌شود، اما مرفین نمی‌گذارد دردی را حس کند. به شکل احمقانه ای خوبم
این روزها و این موضوع دارد آزارم می‌دهد. فکر می‌کنم دارم بعضی حس هایم را
از دست می‌دهم و به بی‌تفاوتی می‌رسم. چند روزی است که آدم ها را نمی‌بینم،
صدایشان را نمی‌شنوم، وقت راه رفتن تنه می‌خورم، تنه می‌زنم، از دنیای
واقعی فاصله گرفته ام، از آدم‌ها هم؛ چسبیده‌ام به این کتاب‌ها و همین
روزها است که گم بشوم میان‌شان.
امروز روزبه را بعد از دو ماه در غرفه
فرهنگ معاصر دیدم. حرفهای جدی مان که تمام شد، وقت خداحافظی نگاهم کرد و
گفت: « چه کار کردی با خودت رفیق؟» حالا دارم فکر می‌کنم که چه کار کرده ام
با خودم که هر که این روزها می‌بیندم حالم را می‌پرسد و می‌گوید که انگار
خوب نیستم، که مامان دو ماه تمام است گیر داده بروم پیش یک
روانشناس، که شعرهای ناظم حکمت و شاملو و صالحی دیگر چیزی را عوض نمی‌کنند،
که PH ام خنثی است این روزها، که بیشتر از همیشه می‌نویسم،
جدی تر از همیشه می‌خوانم و منظم تر از همیشه کار می‌کنم،که:« چگونه
ناتمامی قلبم بزرگ شد، و هيچ نيمه ای اين نيمه را تمام نکرد!»(1)
چه کار
کرد‌ه‌ام با خودم که تمام امروز به تو فکر می‌کردم؟ چه کار کرده‌ام با
خودم که دیشب- ساعت 2- یاد کارتون رابرت افتاده بودم. یادتان هست؟
همان که وقت سوپ خوردن کرواتش را با قاشق از توی بشقاب بیرون
می‌کشید، آرام و خونسرد از پله‌های محل کارش بالا می رفت و هر
روز خاطرات کودکیش را مرور می‌کرد و همه‌ی زندگی‌اش شده بود
نوستالژی.
چه کار کرده‌ام با خودم، چه کار کرده‌ای با من...؟

(1)
فروغ فرخزاد
پ.ن: تو این روزها انگار سبک‌تر از همیشه‌ای. بندها را یکی
یکی پاره کرده‌ای و حالا آماده‌ای برای رفتن. مثل آدمی که خودش را
برای مرگ آماده می‌کند. آه... یادم نبود، پرنده ها نمی‌میرند، کوچ
می‌کنند! دست و پا زدن‌های من هم بی فایده است؛ نمی‌بینی‌ام. مثل
همیشه...



نظرها

تمام امشب به تو فكر مي كنم كه چه كار كرده اي با خودت...

يه لحظه اشک تو چشام جمع شد اگه بگم 1 سال بيشتره که همش از بعضيا مي پرسم
اسم اين کارتون چي بود همون که با پاهاي پرانتزيش از خيابون رد ميشد
کراواتش مي رفت تو سوپ:)) خيلي واسم جالب بود که تو گفتي الان چون منم خيلي
اوقات وقتي احساس بي وزني ميکنم تو زندگي ياد رابرت ميوفتم

مواظب خودت باش رفیق. آن موقعی که فکر می‌کردی دارم به روح امواتت صلوات
می‌فرستم داشتم به این فکر می‌کردم که چرا زیاد روی فرم نیستی. دنیا را
زیاد جدی نگیر.

دیده‌ایی تا به حال کسی به پروانه‌ایی که تازه از پیله درآمده بگوید زشت؟؟؟

خوشبختانه زندگی آن قدرها دراز نیست، تا چشم به هم بزنی گذشته.../زاهاریا
استانکو/پابرهنه ها

من هیچ وقت حس نکردم رابرت غمگین بود. الان فکر میکنم ناراضی بود شاید. ولی
کسل هم بود ... این نیز بگذردو

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)