« چند پیشنهاد نهچندان ارزان | صفحه اصلی | Separate tables »
تمام امروز به تو فکر میکردم...
امروز دوباره رفتم نمایشگاه. مرخصی گرفته بودم که بروم
نمایشگاه و چند جای دیگر و رئیس هم مرام گذاشت و بی اما و
اگر برگهی مرخصی را امضا کرد. الان اما چیزی یادم نمیآید؛ گیجم
این روزها و خودم حس میکنم که چیزی دارد آرام و بی صدا درونم رشد میکند و
بزرگ میشود. مثل آدمی شده ام که می داند یک غده بدخیم سرطانی دارد در بدنش
پخش میشود، اما مرفین نمیگذارد دردی را حس کند. به شکل احمقانه ای خوبم
این روزها و این موضوع دارد آزارم میدهد. فکر میکنم دارم بعضی حس هایم را
از دست میدهم و به بیتفاوتی میرسم. چند روزی است که آدم ها را نمیبینم،
صدایشان را نمیشنوم، وقت راه رفتن تنه میخورم، تنه میزنم، از دنیای
واقعی فاصله گرفته ام، از آدمها هم؛ چسبیدهام به این کتابها و همین
روزها است که گم بشوم میانشان.
امروز روزبه را بعد از دو ماه در غرفه
فرهنگ معاصر دیدم. حرفهای جدی مان که تمام شد، وقت خداحافظی نگاهم کرد و
گفت: « چه کار کردی با خودت رفیق؟» حالا دارم فکر میکنم که چه کار کرده ام
با خودم که هر که این روزها میبیندم حالم را میپرسد و میگوید که انگار
خوب نیستم، که مامان دو ماه تمام است گیر داده بروم پیش یک
روانشناس، که شعرهای ناظم حکمت و شاملو و صالحی دیگر چیزی را عوض نمیکنند،
که PH ام خنثی است این روزها، که بیشتر از همیشه مینویسم،
جدی تر از همیشه میخوانم و منظم تر از همیشه کار میکنم،که:« چگونه
ناتمامی قلبم بزرگ شد، و هيچ نيمه ای اين نيمه را تمام نکرد!»(1)
چه کار
کردهام با خودم که تمام امروز به تو فکر میکردم؟ چه کار کردهام با
خودم که دیشب- ساعت 2- یاد کارتون رابرت افتاده بودم. یادتان هست؟
همان که وقت سوپ خوردن کرواتش را با قاشق از توی بشقاب بیرون
میکشید، آرام و خونسرد از پلههای محل کارش بالا می رفت و هر
روز خاطرات کودکیش را مرور میکرد و همهی زندگیاش شده بود
نوستالژی.
چه کار کردهام با خودم، چه کار کردهای با من...؟
(1)
فروغ فرخزاد
پ.ن: تو این روزها انگار سبکتر از همیشهای. بندها را یکی
یکی پاره کردهای و حالا آمادهای برای رفتن. مثل آدمی که خودش را
برای مرگ آماده میکند. آه... یادم نبود، پرنده ها نمیمیرند، کوچ
میکنند! دست و پا زدنهای من هم بی فایده است؛ نمیبینیام. مثل
همیشه...
لينکده
- ابتدايیترين نياز همين بودن در جمعی همزبان است
گفتوگو با حسین سناپور دربارهی کارگاههای داستاننویسی- ایسنا
- مرگهای چهارشنبهای
خوابگرد
- موضع روزنامه کارگزاران، حمایت بیقید و شرط از مردم فلسطین است
مهران کرمی
- برای هجوم بیامان درد
مریم مهتدی
- هنوز ندانستهام...
نیکات
- در متن و حاشیهی برخی پنچریهای اخیر!
چند کلمهای در حاشیهی دومین مجموعه داستان حامد حبیبی- خوابگرد
- همهی ما، توی تنهایی کوچک خودمان پیر می شویم ...
زن روزهای ابری

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
تمام امشب به تو فكر مي كنم كه چه كار كرده اي با خودت...
ليلي نيكونظر | May 9, 2006 12:00 AM
يه لحظه اشک تو چشام جمع شد اگه بگم 1 سال بيشتره که همش از بعضيا مي پرسم
اسم اين کارتون چي بود همون که با پاهاي پرانتزيش از خيابون رد ميشد
کراواتش مي رفت تو سوپ:)) خيلي واسم جالب بود که تو گفتي الان چون منم خيلي
اوقات وقتي احساس بي وزني ميکنم تو زندگي ياد رابرت ميوفتم
arefe | May 10, 2006 12:00 AM
مواظب خودت باش رفیق. آن موقعی که فکر میکردی دارم به روح امواتت صلوات
میفرستم داشتم به این فکر میکردم که چرا زیاد روی فرم نیستی. دنیا را
زیاد جدی نگیر.
امیر مهدی ح. | May 10, 2006 12:00 AM
دیدهایی تا به حال کسی به پروانهایی که تازه از پیله درآمده بگوید زشت؟؟؟
هستی | May 10, 2006 12:00 AM
خوشبختانه زندگی آن قدرها دراز نیست، تا چشم به هم بزنی گذشته.../زاهاریا
استانکو/پابرهنه ها
حامد | May 11, 2006 12:00 AM
من هیچ وقت حس نکردم رابرت غمگین بود. الان فکر میکنم ناراضی بود شاید. ولی
کسل هم بود ... این نیز بگذردو
يوتا | May 15, 2006 12:00 AM