« یک رمان خیلی خیلی کوتاه | صفحه‌ی اصلی | چند پیشنهاد نه‌چندان ارزان »

یک دختر از زندگی چه نصیبی می‌برد؟

May 3, 2006

وقتی شبرین را ترک می‌کردم، لئا هنوز زنده بود. شنیدم که
درست پیش از حمله‌ی نازی‌ها مرد. مدت‌ها بود یاد این خواهرها نیافتاده
بودم، ولی دیروز که یک دقیقه پشت میز تحریرم چرتم برد. خواب فایگل را دیدم.
لباس عروسی و کفش‌های ابریشمی پوشیده بود، موهایش تا توی کمرش ریخته بود،
صورتش رنگ‌پریده بود، و شادی و نشاطی آن جهانی در چشم‌هایش می‌درخشید. یک
شاخه‌ی نخل و یک دانه ترنج به دست داشت و آن‌ها را تکان می داد، انگار که
سوکوت باشد، و به مادرم می‌گفت: «مگر یک دختر از زندگی چه نصیبی می‌برد؟
هیچ چیز، فقط یک مهمانی و یک رقص.»

«یک مهمانی یک
رقص- آیزاک باشویس سینگر- ترجمه‌ی مژده دقیقی- انتشارات نیلوفر»

لينک مطلب | 12:00 AM