« سیگار نیم‌سوخته‌ی روی دیوار (داستان کوتاه) | صفحه‌ی اصلی | همه‌ی ما یک مرگ بدهکاریم »

لطفا روابط عاشقانه‌تان را به گه نکشید!

April 14, 2006


بعد از خواندن داستان پینوکیو خیلی فکر کردم که دلیل
آدم شدن پینوکیو چی بود؟
پینوکیو تنها یک خصوصیت بارز داشت: وقتی دروغ
می‌گفت همه متوجه می‌شدند- دماغش دراز می‌شد!
و حالا:
اگر ما
انسان‌ها مجبور می‌شدیم دروغ نگوییم- فقط به این دلیل که وقتی دروغ
می‌گفتیم دیگران می‌فهمدیدند- شاید می‌توانستیم امیدوار باشیم روزی آدم
بشویم...

«اتابک سپهر»

این یکی
را هیچ وقت برایت نخوانده بودم. راستش را بخواهی فکر هم نمی‌کردم روزی
مجبور بشوم اینجا بنویسمش. قبول می‌کنم، این دومین اشتباه من بود.
حالا
که بعد از سه ماه از خواب بیدار شده‌ای و فهمیده‌ای که همه چیز تمام شده
است، حالا که فکر می‌کنی اگر با دروغ‌هایت پیش بقیه و یک غول بی‌شاخ و دم
از من ساختن به آرامش گم شده‌ات می‌رسی، حالا که برگ‌های برنده جدیدت را رو
کرده‌ای، حالا که یادت افتاده خدایی هم هست (همان که همیشه مسخره‌اش
می‌کردی) و مثل مادر بزرگ من هی آه می‌کشی و نفرین می‌کنی و فقط نمی‌دانی
که این آه‌ها چرا نمی‌گیرند، حالا که تهدید می‌کنی، فکر می‌کنم بد نباشد
این چند خط را بخوانی.
اولین اشتباه من این بود که فکر می‌کردم
برچسب‌ها تا حدی می‌توانند آدم‌ها را تغییر دهند. که مثلا یک روزنامه‌نگار
فمینیست که توی وبلاگش مدام از برابری حقوق زن و مرد دم می‌زند، آزادی را
فقط برای خودش نمی‌خواهد و قرار نیست دور طرف مقابلش دیوار بکشد؛ حالا اما
دیگر به برچسب‌ها اعتمادی ندارم. این اولین درسی است که از تو یاد گرفتم.
حسادت یک بیماری است، شکاک بودن هم؛ اگر روزی از کسی شنیدید که دلیلشان
دوست داشتن زیاد است، دمتان را روی کولتان بگذارید و بروید و پشت سرتان را
هم نگاه نکنید. فرقی هم نمی‌کند که این حرف را در بام تهران بشنوید یا در
اوز. این اولین نصیحت من به شما است...
سه ماه است که تمامش کرده‌ایم و
تو حالا برگشته‌ای. سه ماه است که دیگر نمی‌گویی «ما به درد هم نمی‌خوریم»
یا «حتی یک روز هم در این رابطه آرامش نداشته‌ام». نمی‌فهمم حالا دنبال چی
می‌گردی و برای چه برگشته‌ای؟ سه ماه است که مجبور نیستم درباره لینک هایی
که دیگران به ناتور می‌دهند و لینک‌هایی که به دیگران می‌دهم برایت توضیح
بدهم. سه ماه است که مجبور نیستم توضیح بدهم که فلان یادداشتم را در وبلاگ
برای چه کسی نوشته‌ام و منظورم از فلان آدم در فلان داستان چه کسی بوده
است. تو را به خدا این بلاها را بر سر یکدیگر نیاوریدو روابط عاشقانه تان
را به گه نکشید! این تنها خواهش من از شما است...
سه ماه است که دوباره
خودم شده‌ام. داستان می‌نویسم، گاهی دچار شعر می‌شوم، بعضی شب‌ها گریه‌ام
می‌گیرد، سرکش و جاه طلب شده ام دوباره، آرزوهای بزرگ دارم، توی خیابان با
خیال راحت به آدم‌ها نگاه می‌کنم، شب‌ها کابوس نمی‌بینم، فکر می کنم
می‌توانم دوباره کسی را دوست داشته باشم. حالا برگشته‌ای که همه‌ی این‌ها
را از من بگیری؟ با توهین و تهدید و تهمت ودروغ و خیال بافی؟
لطفا خاطرات خوب همدیگر را نابود نکنید. این دومین نصیحت من به شما
است...

لينک مطلب | 12:00 AM