« به قول یکی، نه چندان شاعرانه... | صفحه‌ی اصلی | سیگار نیم‌سوخته‌ی روی دیوار (داستان کوتاه) »

درکه، یک روز ابری...

April 6, 2006

darakeh.jpg

تو خودت را می زنی به ندیدن، من خودم را می زنم به ندیدن چشم های بسته ات. تو سعی می کنی فاصله ات را حفظ کنی، برای من دیگر فاصله معنی ندارد. تو فکر می کنی دچار توهم شده ای، من فکر می کنم دچار شعر. داستان تازه ام همین است؛ همین که هم تو آخرش را می دانی و هم من و هیچ کدام دست به قصه اش نمی زنیم- که انگار همه چیز همین طور که هست خوب است. داستان آدم هایی که ارسطویی شعار می دادند، اما افلاطونی زندگی می کردند. همین است دیگر، نه؟ داستان که دیگر ترس ندارد؛ گیرم که واقعی باشد...!

پ.ن: Photo by : Pedram Rezaeezadeh



نظرها

kheyli klishast age begam neveshtehato doost daram?? khob bashe, doost daram

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند...به خال زدهای رفیق

فاصله رهایم کن تو می‌ترسی تو از نت‌های بازیگوش تو از فاصله‌ی گیج سطرها
تو از فاصله‌ی خالی تو از هیچ از پریدن بی‌هوا تو می‌ترسی تو از شعر
می‌ترسی تو نثری یک نثر با نقطه‌ها و ویرگول‌های محکوم و به‌موقع ویرایش
شده رهایم کن برو زیر چاپ با تیراژ بالا

"فاصله" اسم شعر بود مثلا...

دوربینت چیه پدرام؟یه خورده تلاش کن واسه زاویه های بدیع تر....

خواهش.نه جایی رو سراغ ندارم.راستی من یه کم عقب مونده ام.ببین وقتی کامنت
میذاری زیرش یه آپشن هست تحت عنوان "پست الکترونیک"!روش کلیک که می کنم
صفحه ی word باز می شه!بعدش باید چی کار کنم؟؟؟البته به جز نوشتن!واسه این
می پرسم که زیر مطلبت کامنتای نامربوط نذارم.

ظاهرا سوالم خیلی احمقانه بوده!ولی باور کن مطلب واسه من به همین
پیچیدگیه!به هر حال،عذرخواهی می کنم.

عالي بود پدرام!عالي!من درد مشتركم مرا فرياد كن!

راستش نه!ولی مهم نیست.حل میشه!میونه ات با فلینی و کیتون خوبه؟؟؟

سلام گرامی. سال نو بر شما هم مبارک باد. امید که سال خوبی در پیش داشته باشید.

ziad be mokhatabet fek mikoni pedram,baraye deket benevis

delet manzuram bud jahate tashih

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)