« یک نفر می‌خواند | صفحه‌ی اصلی | اوج! »

روزها

March 27, 2006

haftsin3.jpg

مامان برای مادری گریه می کند که دیگر ندارد، بابا برای برادری که ضعیف‌تر و خسته تر از هرسال است؛ انگار نه انگار که گریه‌ پای سفره هفت سین شگون ندارد. این عکس را چند دقیقه قبل از تحویل سال گرفته ام؛ قبل از اشک های مامان و بابا. خوبی عکاسی این است که آدم را وادار می‌کند درست و دقیق نگاه کند و این برای آدمی که داستان نویسی را دوست دارد شانس تازه ای است. شاید عکس‌های خوبی نگیرم، اما دوربین جدیدم را دوست دارم، پرسه زدن‌ در خیابان‌های شهر و حاشیه های اطراف شهر را هم.

--------------------------------------------------------------------------------


تنش‌های پارسال حالا تمام شده اند و شاید به همین خاطر است که برخلاف همیشه تنهایی این‌روزهایم را دوست دارم؛ روزهای مدام خواندن، بازنویسی کردن، دوربین به دست چرخیدن، بی‌چرا زنده نبودن. خدا را چه دیدید، شاید اینجا هم تکانی خورد!

در این روزهای آفتابی زمستان
اندوه من آیا
برای حسرت بودن در جایی دیگر است
روی پل در استانبول
با کارگران در آدانا
در کوههای یونان
در چین
یا کنار زنی که دیگر دوستم ندارد؟
درد کبدم است
یا بار دیگر درد تنهایی
و یا اینکه
از مرز پنجاه سالگی می‌گذرم؟
فصل دوم اندوهم
آرام آرام
به پایان خواهد رسید
اگر
این شعر را تمام کنم
یا کمی بهتر بخوابم
یا نامه‌ای برسد
و یا
چند خبر خوش
از رادیو...

«ناظم حکمت- تو را دوست دارم چون نان و نمک- ترجمه‌ی احمد پوری- نشر چشمه»



نظرها

boghz harsal hast gahi vaghta jolosho migiram va bazi vaghta movafagh
nemisham,shayad be hamin khater salhaye khoob nemian shayad chon ashk
shogoon nadare, hatman be hamin khatere

عيدت مبارك . هفت سين خوشگلي چيده ايد . سالي پر از نوشته هاي خوب برايت
آرزو مي كنم .

"يادنوشت" چي؟ درست است؟

سلام رفیق...دلتنگی های آدمی را باد...آرزوی سال خوب کردن لذت کاذبی می دهد
به آدمی...سال خوبی داشته باشی

نوروز، روز نو و روزگار نو... در همه ی این گریه ها هم می دانیم و می
شناسیمش. سالی پر از دوستی، مهربانی و لبخند های از ته دل باشد!

این روزها سراغت لحنت آمدم
سرشار میشم وقتی می خونمشون

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)