سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« یک نفر میخواند | صفحه اصلی | اوج! »
روزها

مامان برای مادری گریه می کند که دیگر ندارد، بابا برای برادری که ضعیفتر و خسته تر از هرسال است؛ انگار نه انگار که گریه پای سفره هفت سین شگون ندارد. این عکس را چند دقیقه قبل از تحویل سال گرفته ام؛ قبل از اشک های مامان و بابا. خوبی عکاسی این است که آدم را وادار میکند درست و دقیق نگاه کند و این برای آدمی که داستان نویسی را دوست دارد شانس تازه ای است. شاید عکسهای خوبی نگیرم، اما دوربین جدیدم را دوست دارم، پرسه زدن در خیابانهای شهر و حاشیه های اطراف شهر را هم.
--------------------------------------------------------------------------------
تنشهای پارسال حالا تمام شده اند و شاید به همین خاطر است که برخلاف همیشه تنهایی اینروزهایم را دوست دارم؛ روزهای مدام خواندن، بازنویسی کردن، دوربین به دست چرخیدن، بیچرا زنده نبودن. خدا را چه دیدید، شاید اینجا هم تکانی خورد!
در این روزهای آفتابی زمستان
اندوه من آیا
برای حسرت بودن در جایی دیگر است
روی پل در استانبول
با کارگران در آدانا
در کوههای یونان
در چین
یا کنار زنی که دیگر دوستم ندارد؟
درد کبدم است
یا بار دیگر درد تنهایی
و یا اینکه
از مرز پنجاه سالگی میگذرم؟
فصل دوم اندوهم
آرام آرام
به پایان خواهد رسید
اگر
این شعر را تمام کنم
یا کمی بهتر بخوابم
یا نامهای برسد
و یا
چند خبر خوش
از رادیو...
«ناظم حکمت- تو را دوست دارم چون نان و نمک- ترجمهی احمد پوری- نشر چشمه»
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
boghz harsal hast gahi vaghta jolosho migiram va bazi vaghta movafagh
nemisham,shayad be hamin khater salhaye khoob nemian shayad chon ashk
shogoon nadare, hatman be hamin khatere
nakisa | March 28, 2006 12:00 AM
عيدت مبارك . هفت سين خوشگلي چيده ايد . سالي پر از نوشته هاي خوب برايت
آرزو مي كنم .
سارا | March 28, 2006 12:00 AM
"يادنوشت" چي؟ درست است؟
جلال | March 28, 2006 12:00 AM
سلام رفیق...دلتنگی های آدمی را باد...آرزوی سال خوب کردن لذت کاذبی می دهد
به آدمی...سال خوبی داشته باشی
نوید آقایی | March 29, 2006 12:00 AM
نوروز، روز نو و روزگار نو... در همه ی این گریه ها هم می دانیم و می
شناسیمش. سالی پر از دوستی، مهربانی و لبخند های از ته دل باشد!
يک پنجره | March 30, 2006 12:00 AM