سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{سیب گاززده }
{هفتها }
{عامهپسند }
{عروسک کوکی}
{ناتور }
{یک پزشک }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{از پشت یکسوم}
{فلش }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{زن روزهای ابری }
{لحظه }
{دورترها}
{خسرو نقیبی }
{تجربههای آزاد }
{رمزآشوب }
{صفحهی سیزده }
{This is me }
{یک پنجره }
خواب بزرگ
منصور نصیری
پاگرد
سهروزپیش
مامهر
زننوشت
مریم گلی
ورطه
آوا و لحظههایش
محسن آزرم
اگنس
فروغ
خسوف
اسنپشات
اتاق پسر
غلاف تمام فلزی
طلوعی تا فردا
Neverland
لولیان
امیرمهدی حقیقت
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
مهناز میناوند
دژاوو
از زندگی
حسن محمودی
Miss Anonymous
Powered by
BlogRolling
« باورت میشود؟ | صفحه اصلی | بگذار به حساب دیوانگیها... »
یک جور سرخوشی موقت
اتابک همونطور که داره با فن CPU ور میره و از بچه های
انجمن تعریف میکنه که یکییکیازدواج کردهاند و رفتهاند دنبال آرامش و
زندگی عادی، میگه: «ناآروم جمعمون همیشه تو بودی پدرام؛ خیلی وقتها
نمیفهمم تو مغزت چی میگذره، دنبال چی هستی یا چه نقشهای
کشیدی...»
امروز دیدمش؛ بعد از چند ماه. و حالا دارم به آدمی فکر میکنم
که زمانی سرکشترین بود توی جمع کوچک ما و حالا من را به آرامش دعوت
میکند. یعنی ممکن است یک روز به همهی کارهایی که تا امروز کردهام شک
بکنم و بعد حسرت بخورم که چرا حرفهای اتابک را جدی نگرفتم؟ یعنی ممکن
است...؟
href="http://natoor.khabgard.com/?id=330724981">داستان فانفار را که
یادتان هست؟ ( چرا باید یادتان باشد؟ ) با مجله زنان هم که آشنایید؟ اگر
هوس کردید که داستان را دوباره بخوانید یا آنکه فکر میکنید داستان را
باید وقتی توی کتابی، مجلهای یا روزنامهای چاپ میشود خواند و نه
روی صفحهی مونیتور، شماره 129 مجله زنان را بگیرید و سریبه صفحات ادبیاش
بزنید. کنار یک یادداشت خوب درباره مجموعه عاشقیت در پاورقی و یک
داستان کوتاه دیگر، فانفار را هم - همراه با طرح زیبایی که خیلی دوستش
دارم- خواهید دید. آدم حس خوبی پیدا میکند وقتی داستانش را توی
مجلهای،روزنامهای یا کتابی دوباره می خواند؛ یک جور سرخوشی موقت اما
عمیق. ممنونم خانم دقیقی...
پ.ن: اگر قبلا پنبه داستان را
نزدهاید یا چیز جدیدی به ذهنتان رسیدهاست، دریغ نکنید...
پ.ن۲ :
بعضیها مریضاند. مثل کسی که اینجا را پینگ کرده است...
لينکده
- آدم مگر چندبار عاشق میشود؟
علیرضا معتمدی
- مصائب پاگرد
یادداشت من در حاشیهی رمان پاگرد- خوابگرد
- حاشيهی غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
حرفه؛ خبرنگار
- خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد درمهریزسینما بزند.
امام جمعهی مهریز
- خینه یا خانه؟ گینه یا گونه؟ مسأله، فعلاً، همین است...
در حاشیهی مجموعه داستان «یک درخت، یک صخره، یک ابر» و ترجمهاش- محسن آزرم
- به خروجی ما توجه کنید.
گفتوگویی خواندنی با مجید حمیدزاده

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
با دیدن اسم فانفار انگار وحشتش دوباره پتک شد تو کلم . البته پتک اول دیدن
اسم اتابک بود. من کارهاتو فقط اینجوری دوست دارم بخونم و واقعا از فانفارت
لذت بردم . موفق باشی ....
نازنین | March 11, 2006 12:00 AM
آقا تبریک. ضمنا استاد با لینک تان جانی بخشیده اید به کلبه ی ویران ما.
دستت درد نکند در این وانفسا که گاهی فکر می کنم تا کی می توانم و جانش را
دارم که کل کل کنم، در این وانفسا که دل توی دلم نیست برای جایی که در آن
به دنیا آمده ایم و در این شرایط اره در ماتحت که آدم نمی داند چه کار باید
بکند.
حامد | March 11, 2006 12:00 AM
پدرام جان سلام. تادانه همان تادانه است و يوسف همان و عليخاني همينم كه
هستم. همه چيز سر جايش هست و تنها چيزي كه نيست منم. من نبودن هم به بودن
سال هاي سال پيش مي ارزد... بگذريم. باور كن خيلي دوست دارم يكي از اين
داستان هاي مجموعه جديدم كه آماده شده براي اين كه به ناشري بدهم در وبلاگم
بگذارم اما مدام امروز و فردا مي كنم. بعد هم درگير گردآوري قصه هاي
عاميانه مردم الموت هستم با افشين نادري و كمتر تهرانم. ديگر اين كه زندگي
خرج دارد و ناچارم يك سال بيكاري ام را جبران كنم تا دوباره مثل آن روزها
موهايم سفيد نشود و رويم سياه و خجول و ... به هر حال دخترم پنج ساله شده و
همين طور خرج است كه مي رسد... خيلي نوشتم. اين هم در عوض تمام حرف نزدن
هايم. تو چگونه اي؟ رو به راهي؟ قربانت يوسف
تادانه | March 12, 2006 12:00 AM
salam, man dastane fanfaret ro ghablan khundeh budam, moshtari par o pa
ghorse majaleh zanan ham hastam emroozam didam jadidesh umadeh hala
mikharam, faghat masaleh ineh ke man chan vaght pish barashoon dastan
mail kardam kasi javabamo nadad fek konam taghsire fanfare to shod :((
movafagh bashi sale khubi dashteh bashi man ta bade eyd dasresi be net
digeh nadaram. bye
matin | March 13, 2006 12:00 AM
خاطرات بچه گيمونو تازه کردي ولي از کجا چله تابستون گوجه سبز پيدا کردي!
مانی صورتگر | March 14, 2006 12:00 AM
http://www.zanan.co.ir/literature/000516.html :-)
Parastoo | March 27, 2006 12:00 AM