« بیماری ناتور | صفحه‌ی اصلی | باورت می‌شود؟ »

کلمه نان نمی‌شود!

February 28, 2006

می‌دانم مایه‌ی شرمساری است؛ اما من « گفت‌و‌گو در کاتدرال » یوسا را هنوز نخوانده‌ام؛ چند روز پیش هم که مهدی یزدانی‌خرم در کتابخانه شرق یادداشتی درباره رمان جاودانه یوسا نوشته بود، هنوز کتاب را نخریده بودم. هرچقدر هم که خوره کتاب باشی، طبیعی است وقتی قرار باشد 8000 تومان برای کتابی بدهی، سر و گوشت بجنبد تا قبل از خرید، درباره کتاب بیشتر بدانی. « رنج‌های یک آنارشیست جوان » که قرار بود دلیل محکمی باشد برای خریدن و خواندن کتاب، بهانه‌ای شد برای نقد شیوه ای که مهدی یزدانی‌خرم در مقاله‌نویسی‌اش در پیش گرفته است و در مقیاسی بزرگ‌تر، صفحه ادبیات روزنامه شرق را نیز مبتلا کرده است به آن.کم نیست انتشار بیش از ۱۰۰ صفحه گفت‌و گو با اهالی ادبیات، از سمیرا اصلان‌پور گرفته تا رضا براهنی. کم نیست سرپا نگاه داشتن صفحه‌ای مثل صفحه ادبیات شرق با وجود تمام حاشیه‌هایی که هر روز تبر به دست هجوم می‌آورند به ریشه‌های آن. دلیلی ندارد نگویم که چهار سال پیش، وقتی قرار بود اولین یادداشتم را برای همشهری تهران بنویسم، یادداشت های مهدی یزدانی‌خرم برایم شده بودند معیار سنجش. همه این‌ها اما قرار نیست توجیهی باشند برای در پسله حرف زدن، برای در کافه فحش دادن و در تحریریه تحسین کردن، برای ندیدن...
چند ماه پیش رفته بودم ساختمان شرق تا مهدی یزدانی خرم را ببینم. یادداشتی نوشته بود- اگر اشتباه نکنم در ویژه‌نامه قرآن روزنامه - درباره سوره مقدس تکویر و در یادداشتش برداشتی نامتعارف کرده بود از مفهوم روایت. گفت و گویمان طولانی شد ؛ که من گیر داده بودم به یادداشتهای قبلی‌ مهدی و نثر پیچیده‌ یادداشت‌ها و دست گذاشته بودم روی عباراتی که اولین بار در یادداشتهای مهدی دیده بودمشان و مهدی سیگار با سیگار روشن می‌کرد و شکایت می‌کرد از محدودیت صفحات و جمله‌های حذف شده در حین صفحه بندی و اصرار می‌کرد بر علاقه‌اش به فلسفه و تاثیری که ممکن بود متون فلسفی بر یادداشتهایش گذاشته باشند. آن روزها هم صفحه ادبیات شرق گهگاه مخاطبانش را متعجب می کرد. البته این باربه جای گفت و گو ها و نقد کتاب‌های منحصربه فرد بعضی جملات و ترکیب‌ها بودند که شاخ‌هایت را از زیر پوست سرت بیرون می‌کشیدند.
مهدی اصرار داشت بر استفاده از عباراتی مثل « داستان گروتسک وار» یا « رئالیسم ذهنی» و مخاطب می‌ماند که اگر گروتسک ، همان گروتسک خودمان است پس « وار»ش از کجا آمده ؛ یا این رئالیسم ذهنی چیست که در هیچ لغت نامه و کتابی پیدا نمی‌شود و همه آنهایی که به دانش ادبی‌شان ایمان داری از آن بی‌خبرند. به این نمونه‌ها اضافه کنید یادداشت های دوستانی چون روزبه‌صدرآرا و سید حسن فرامرزی را که گاهی صدای نویسندگان کتاب‌ها را هم در می‌آوردند. یاددداشت‌هایی که مشخص نبود قرار است چه بگویند و درباره چه باشند و تنها یادآور سنت شکست خورده ارعاب مخاطب بودند. گفت و گوی آن روزمان درباره همه این‌ها بود اما خیلی زود به نتیجه رسید . شاید تنها به این دلیل که هنوز این - به قول مهدی - ساختار سرطانی - باز به قول مهدی - به کلمات عفونت زده یادداشت های شرق نرسیده بود. پیش از تشریح این غده سرطانی شاید بد نباشد شما هم نگاهی به بخشهایی از آن بیاندازید:

«... گفت وگو در كاتدرال قرار است ما را با نوعى جديد از «واقعيت پذيرى» آشنا كند. امرى كه طى آن رئاليسم در معناى «واقعيت گرايى» تبديل به مرحله پليد وجودى اش يعنى «واقعيت پذيرى» مى شود. اين سير ناخوشايند به دليل مسيرى است كه نگاه تاريخى نگر و از همه مهمتر تأويل گراى برخى شخصيت هاى رمان آن را ساخته است. به اين معنا كه آنها در يك «لحظه» كه شكل و شمايلى اگزيستانسياليستى- نهيليستى دارد مجبور و وادار به گذشته باورى و از آن مهم تر درك گذشته ديگران مى شوند. اين اتفاق ناخوشايند، رمان يوسا را تبديل به بازخوانى و يادآورى ظريف، جزيى نگر و همه جانبه مرده ها و يا زنده هاى عفونت زده مى كند. اگر سانتياگو تا قبل از خلق روايت بخشى از آگاهى اين حلقه بوده حال به وجود و واقعيت آدم هايى دست مى يابد كه بايد آنها را شناخته و رفتارهايشان را باور كند. او در اين حالت از مرحله «آزادى فردى» ادبى خارج شده و در حلقه بزرگ فروافتادن ها و گناه ها قرار مى گيرد. رمان خود را از شكل مستقيم و دراماتيك خارج كرده و دچار ساخت و شكل حلزونى مى شود. چيزى مانند مكاشفه دانته و ناگزير بودن اش در ديدن هر آنچه كه بايد. اين امر را واقعيت پذيرى مى ناميم. مرحله اى كه طى آن وجودهاى متشكل و سازمان يافته با عناصر تشكيل دهنده خود تجزيه شده و درون خود را به نمايش مى گذارند. گفت وگو در كاتدرال به اين بيمارى كه در نهايت به ساختار سرطانى اش مى انجامد دچار است. قصه هاى يوسا و روايت هايش تمام، وابسته به گذشته اند و اين گذشته به عنوان يك پروسه زمانى و يا وجدان آگاهى بخش، بلكه به شكل مجموعه رويدادهايى متصور مى شود كه در رفتارشان جبر وجود دارد و آدم هاى داخل بازى را وادار به ديدن خود مى كند. اگر دانته دوزخ را به برزخ و برزخ را به سمت بهشت ترك كرد مجموعه آدم هاى يوسا در حالت برزخى باقى مانده اند كه نه عقوبت شان مى كند و نه دست به تقديس شان مى زند. اين شكل روايى يوسا از چگونگى اجراى حالتى از پسارئاليسم (نه به مفهوم تاريخى و سبكى بلكه به معناى افزودن بازخوانى جديدى از وجود رئاليسم) است. اينكه تو بايد بايستى و بدون فرصت براى چشم بر هم گذاشتن شاهد جنايت ها، نكبت ها و از همه مهمتر بيمارى هاى ذهنى يك گذشته جمعى باشى. كاتدرال در جست وجوى اين نوع از رئاليسم است. رئاليسمى كه بر آدم ها چيره شده و به آنها فرصتى براى انتخاب نمى دهد... »(۱)

تاز‌گی‌ها دو جلد از « تاریخ نقد جدید »رنه ولک را خوانده‌ام. « زیبایی شناسی و نظریه رمان » باختین را همین چند روز پیش تمام کرده‌ام. دو سال پیش به اصرار دوستی که زبان شناسی می خواند، « زبان شناسی و نقد ادبی» را خوانده بودم که شامل مجموعه‌ای از مقالات یاکوبسن،راجر فالر ،دیوید لاج و یکی دو نفر دیگر بود. این‌ اسم‌ها را برای فخر فروشی نیاوردم که از این « نام‌ها» خیلی ها از برند و مثل من شاید از « حرف‌ها»چیز زیادی ندانند؛ فقط حیفم می‌آید نگویم که هیچ‌کدام این کتاب‌ها آن قدر آزارم ندادند که این یادداشت خاص.در آن کتاب ها پیچیدگی و ابهامی اگر وجود داشت در محتوا بود نه در زبان و به بهانه پنهان کردن ضغف‌های غیرساختاری متن. نثر در هیچ کدام از این کتاب‌ها وسیله ای نبود برای ارعاب خواننده و فرافکنی که اتفاقا قرار بود راهنمای مخاطب باشد برای پیش رفتن و بیشتر فهمیدن. شاید بگویید که این متن‌ها ترجمه اند و آنچه ما می‌خوانیم نثر مترجم است نه نثر نویسنده و از این دست حرف‌ها. قبول! می‌شود « باغ در باغ » گلشیری را مثال زد که یادداشت های درخشانی را در خود جای داده است یا مثلا « ده جستار داستان‌نویسی» سناپور را. هردو هدفی دارند به نام ارتباط بی‌واسطه با مخاطب و هردو، مانند نمونه‌هایی که پیش از این آوردم، در معنی خواننده را مرعوب کرده‌اند و نه با کلمه.
یادداشت مهدی یزدانی‌خرم( که در اینجا مثالی است برای پرداختن به مقالاتی شبیه به آن ) اما بی توجه به استانداردهایی که یک یادداشت مطبوعاتی باید داشته باشد نوشته شده است. جملات به تنهایی معنای روشنی دارند، اما وقتی در کنار جملات قبل و بعد از خود قرار می‌گیرند مجموعه‌ای نا‌همگون را می‌سازند که بیشتر به بی‌معنی نویسی پهلو می‌زند تا یک مقاله ادبی. « رنج‌های یک آنارشیست جوان» تا آنجا که به یوسا، تاریخ ادبیات، استعمار و مردم آمریکای لاتین می‌پردازد خوب پیش می‌رود. اما آنجا که قرار است درباره کتاب چیزی گفته شود، با متنی آشفته، بی‌معنی و البته کلاژ‌گونه روبرو می‌شویم که سعی داردخواننده را وادار به پذیرفتن تعابیر تازه‌ و نامتعارفی از برخی مفاهیم کلاسیک کند بی‌آنکه در تبیین نظریه جدید بکوشد، ارتباطش با کلیت متن را روشن کند و از همه مهم تر به این سوال مهم پاسخ دهد که خواننده به‌چه دلیل باید چنین برداشت واژ‌گونه‌ یا متفاوتی را- که با استدلالی سست همراه شده است- از مفهومی اصیل بذیرد( جملات مربوط به پسارئالیسم را بخوانید )
خوب می‌دانم که مهدی یزدانی‌خرم برای بدست آوردن ذره‌ذره‌ی اعتباری که امروز دارد جنگیده است. خوب می‌دانم که هیچ کس از اینکه «ماشین تولید متن » نامیده شود خوشحال نخواهد شد. مهدی اما این روزها ظاهرا خسته‌تر از همیشه است و مدام در حال فرو رفتن؛ آن قدر که گاهی نمی‌تواند انسجام و خلاقیت ذهن آشفته‌اش را باز یابد؛ و مگر می‌شود این روزها نوشت، دید،خواند وآشفته نبود؟ نمی‌دانم...نقد اما همیشه به آدم هایی شبیه به مهدی یزدانی خرم نیاز داشته است. آدم‌هایی که ناسزا می‌شوند، انگ حکومتی بودن را تحمل می‌کنند، بی رحمانه نقد می شوند اما پیش می روند و کاری به بارانی که می‌بارد ندارند...

(۱) رنج‌های یک آنارشیست جوان - کتابخانه شرق - اول اسفند ۱۳۸۴



نظرها

مهدی یزدانی‌خرم را باید ستایش کرد. این همه کار و زحمت قطعا خطاهایی هم
دارد. تو را هم باید ستایش کرد که منصفانه و بی حب و بغض نوشته‌ای. مهدی
می‌تواند زبان ساده‌تری را برگزیند و تو هم می‌توانی خود را جای او بگذاری
تا ببینی که چه دشوار است این همه سرپاماندن در کنار همه!

آقای خرم باید هشدار شما را جدی بگیرد.

با آن كه باز هم قسمتي از حرف هايت را نمي پذيرم ولي خيلي از تو ممننونم .
در همان كتاب تاريخ نقد جديد نگاهي به بخش شيوه هاي نقد نو بيانداز تا بحث
را ادامه دهيم.پدرام جان از قضا اين روزها بسيار سر حالم.

من به عمرم فقط یک نقد خوب در روزنامه ی شرق خوانده ام که آن را هم دوستی
به دست مهدی یزدانی‌خرم رسانده بود تا چاپ شود! ولی از شوخی گذشته حرف دل
بی سوادهایی مثل مرا زدی که همینطور هاج و واج بین تئوری های داستان و
نقدهای وزین و اصطلاح های اساتید خاج پرست یا نیم بند گرته بردار مانده ایم
لنگ در هوا! واقعا تا الان فکر می کردم اشکال از گیرنده های منه. خیالم را
راحت کردی.

از پل ورلن باز هم شعر می خواهم می شود راهنمایی کنید لطفا

اشکال کار بیشتر از آن است که جای اینجور نوشتن اصلا توی روزنامه نیست اما
از طرفی شما جای دیگری و منظورم مجله ادبی سرپایی را سراغ دارید که مهدی
خرم ها بروند آنجا استخدام شوند و از راه نوشتن نان بخورند؟ این است که
مطلب مجله ای سر از روزنامه ای در می آورد که عمرش تنها یک روز است.

آقای غیاثی! تو رو خدا شما یکی در این بحث ها دخالت نکنید. من با وجود نقد
هایی که به یزدانی خرم وارد می دانم، نمی توانم جریان او را در روزنامه شرق
و در برهوت نقد ایران نادیده بگیرم.

سلام عزیز. آفلاین میخوانم اما تا همانجا که خواندم خیلی دلچسب بود. ممنون

شما را مي خوانيم...

man sharghiha ro dust daram. mehdi yazdani khoram ro ham kheili . kare
hamashun kheili dorote

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)