سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{سیب گاززده }
{هفتها }
{عامهپسند }
{عروسک کوکی}
{ناتور }
{یک پزشک }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{از پشت یکسوم}
{فلش }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{زن روزهای ابری }
{لحظه }
{دورترها}
{خسرو نقیبی }
{تجربههای آزاد }
{رمزآشوب }
{صفحهی سیزده }
{This is me }
{یک پنجره }
{خواب بزرگ }
منصور نصیری
پاگرد
سهروزپیش
مامهر
زننوشت
مریم گلی
ورطه
آوا و لحظههایش
محسن آزرم
اگنس
فروغ
خسوف
اسنپشات
اتاق پسر
غلاف تمام فلزی
طلوعی تا فردا
Neverland
لولیان
امیرمهدی حقیقت
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
مهناز میناوند
دژاوو
از زندگی
حسن محمودی
Miss Anonymous
Powered by
BlogRolling
« آخرين بار کی آرزوی مرگ پدرت را داشتهای؟ (ورسیون اول) | صفحه اصلی | لعنت به این خاطرات »
در بهار کسی دوباره زنده نمیشود
- مرگ چیه؟
- مرگ وقتی است که همه چیز تمام میشود.
- مثل زمستان؟ وقتی که برگهای درختان میریزند؟ ولی عمر یک درخت با
زمستان تمام نمیشود، نه؟ وقتی بهار بیاید، درخت دوباره زنده میشود، نه؟
- ولی برای مردها اینطور نیست. زنها و بچهها هم همینطور. وقتی کسی
مرد، برای همیشه مرده، دیگر دوباره زنده نمیشود.
- اینکه نمیشه، این
درست نیست.
- چرا، الیزابتا. بخواب.
- من حرفهای تو را قبول ندارم.
فکر میکنم وقتی کسی بمیرد، مثل درختها در بهار زنده میشود.
خون بود. خبرنگاری بودم که دیر یا زود گذارش به آنجا میافتاد. شب شد و
خوابیدم و ناگهان صدای جنگ گوشها را پر کرد. همه جا میلرزید. خرابیها به
بار آمد. قلبها سوراخ شد و در یک آن ضجه کودکان بیسرپرست و مادرانی که
کودکانشان از دست رفته بود، به گوش میرسید. و من خیلی زود فهمیدم که در
بهار کسی دوباره زنده نمیشود.
«زندگی، جنگ و دیگر
هیچ- اوریانا فالاچی- ترجمه لیلی گلستان »
پ.ن:
href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-662730&Lang=P">این
حرفها یعنی چه؟ کدام فرزندان برومند؟ کدام آینده؟
لينکده
- آدم مگر چندبار عاشق میشود؟
علیرضا معتمدی
- مصائب پاگرد
یادداشت من در حاشیهی رمان پاگرد- خوابگرد
- حاشيهی غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
حرفه؛ خبرنگار
- خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد درمهریزسینما بزند.
امام جمعهی مهریز
- خینه یا خانه؟ گینه یا گونه؟ مسأله، فعلاً، همین است...
در حاشیهی مجموعه داستان «یک درخت، یک صخره، یک ابر» و ترجمهاش- محسن آزرم
- به خروجی ما توجه کنید.
گفتوگویی خواندنی با مجید حمیدزاده

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
ممنون که تذکر دادی. درستش کردم.
شرتو | February 5, 2006 12:00 AM
سلام . مبارك است . آدرس لينكت را عوض كردم
علی اکبر کرمانی | February 6, 2006 12:00 AM
هرگز از مرگ نهراسیده ام همه ی هراس من از مردن در سرزمینی است که......
elham | February 7, 2006 12:00 AM
سایت جدید مبارک بادا.
امیر مهدی حقیقت | February 7, 2006 12:00 AM
:)
nostalgie | February 9, 2006 12:00 AM
زندگی هرچه هست،خواستنی است.در دنیای ما هر کس به زندگی خویش بیش از
همسایهاش دلبستگی دارد.این طبیعی است.اما«باب»هرگز در بهار دوباره متولد
نخواهد شد،آن«ویت کنگ»هم همین طور.ولی تو،الیزابت، و نسلهای بعد از تو
دربارهشان چگونه داوری خواهند کرد؟ زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و
درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم؛بدون حتا یک گام اشتباه،بدون
آنکه ثانیهای به خواب رویم و یا تردید کنیم که داریم اشتباه میکنیم،باید
آن را طی کنیم.ما که انسان هستیم و نه فرشته ... و نه حیوان... ما که بشر
هستیم... . بیا خواهر کوچکم،الیزابت،تو روزی میخواستی بدانی زندگی یعنی
چه؟ آیا باز هم میخواهی بدانی؟ ـ آره، زندگی یعنی چه؟ ـ زندگی ظرفی است
که باید خوب پرش کرد،بدون این که لحظهای را از دست بدهیم. ـ حتا اگر وقتی
پرش میکنیم، بشکند؟و اگر بشکند...؟ ـ فرقی نمیکند؛صحنه را طی
کردهای،فقط کمی تندتر.مدت زمانی که تو برای این طی کردن صرف میکنی مهم
نیست؛مهم شکل طی کردن تو است.مهم این است که آن را «خوب» طی کنی./ فالانچی
صد سال تنهایی | February 9, 2006 12:00 AM
سلام گرامی. خوبی؟ علیرغم زیبایی وب جدید عجیب فضای دلتنگی دارد. چرا؟
آذر کیانی | February 11, 2006 12:00 AM
مرگ خود به خودی در زندان نامرئی می فهمی که ....
سرزمین رویایی | February 11, 2006 12:00 AM
به جز انسان همه چیز این جهان جاودانه است . چون همه از مرگ بی خبرند . (
بورخس )
زینب | February 14, 2006 12:00 AM