« بعد از این خانه‌ای نداریم | صفحه اصلی | در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود »

آخرين بار کی آرزوی مرگ پدرت را داشته‌ای؟ (ورسیون اول)

پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۴

اگر برود ما هم می‌توانیم برویم؛ دویست متر مانده به خروجی بزرگراه همت، جایی که ماشین‌ها سرگردان رفتن به یوسف آباد و ماندن دربزرگراه کردستان اند، ایستاده است روبروی ما و راه را بسته با پراید نقره‌ای‌اش. هربار که پایش را از روی پدال ترمز بر می‌دارد و پدال گاز را فشار می‌دهد تا شیب ده درصدی انتهای مسیر را رد کند، پراید نقره‌ای خاموش می‌کند و چند سانتیمتر نزدیک تر می‌شود به ما.
شاید اشتباه از خودم بوده است؛ باید همان روز اول همه چیز را به خرمی می گفتم . آن وقت ممکن بود وقتی از خواندن یادداشت چاپ شده در صفحه ادبیات روزنامه سر ذوق می‌آمد ، کمی فکر می‌کرد و زبان و لبهایش را طوری حرکت می‌داد که کلمه دیگری با آب دهانش پرت شود سمت من‌.
- پدر سگ !

بلند گفت ، مثل پدرم که همیشه بلند حرف می زد ؛ آن قدر که مسافران تاکسی سمت چپمان مجبور شدند چند ثانیه ای پچ پچ نکنند و زل بزنند به چشمهای من که شاید بهتر بود در آن لحظه ، جایی غیر از آنها را برانداز می کردند . عادت کرده است خرمی ؛ همیشه وقتی چیزی هیجان زده اش می کند یا وقتی می خواهد به خیال خودش از کسی تعریف کند ، همین کلمه را تکرار می کند . لابد بقیه بچه های شرکت هم عادت کرده بودند به عادت خرمی که تا به حال پیش نیامده بود کسی جوابش را بدهد .

- باز دوباره چی دیدی رفیق ؟

-عجب چیزی نوشتی مهندس ! هرچی داور و منتقد ادبی بوده رو قهوه‌ای کردی...چطور حاضر شدند تو روزنامه چاپش کنند ؟

صفحه تا شده روزنامه را نگه داشته است نزدیک چشمهایش . یکی از همان لبخندهای همیشگی هم نشسته روی صورتش . با نگاهش انگار دارد چیزی را توی صفحه دنبال می کند .

- کلاژ، وسطيه است خوشگله...

کسي از ميان ماشين هاي گره خورده در هم داد مي زند .

- بابا يکي بره جاي اين خانم خانمها ماشين رو تکون بده ؛ آخه زن رو چه به رانندگي ...

راننده پيکان تصادفي پشت سرمان سرش را از ماشين بيرون اورده است و دارد با دست به ما – و شايد هم او – اشاره مي کند . نوک سبیلهای سفیدش را داده است بالا .پدرم هم همیشه نیم ساعتی روبروی آینه قدی اتاق خواب می نشست وآن قدر با سبیلهای سفیدش ور می رفت تا همان حالتی را پیدا کنند که سبیلهای راننده پیکان تصادفی دارند . عصباني است به گمانم ؛ يا که فقط مي خواهد اين طور نشان بدهد . يادم نمي آيد ، توي دانشگاه ، وقتي استاد درس راهسازي از محدوديت هاي طراحي مسير و شيب‌هاي طولي و عرضي حرف مي زد چيزي از زنان راننده گفته باشد . کسي هم اگر حرفي زده بود ، فقط شده بود باعث خنده دیگران .

چند سانتيمتر بيشتر تا رسيدن به ما نمانده است که ترمز دستي را مي کشد . از ماشين که پياده مي شود ، چشمهاي خرمي چيزي را ميان زمين و هوا دنبال مي کنند . خيره مي ماند به پاهاي دختري که از ماشين پياده شده است و حالا دارد از پشت آن لنزهاي سبز خرمی را نگاه مي کند . من را نمی بیند انگار ؛ یا که شاید - همان طور که پدرم دوست نداشت- دوست ندارد به چشمهایی خیره شود که هیچ حسی را نمی شود تویشان دید . تا لبهاي صورتي اش از هم فاصله مي گيرند ، خرمي در را باز مي کند و نیم خیز می شود .

- يک کم ديگه عقب اومده بودي، کاپوت رو سوراخ مي کردي...

اول زبانش را مي کشد روي لبهايش . بعد هم طوري مي خندد که خرمي بتواند دندان هاي سفيد و مرتب‌اش را ببيند .

- نمي دونم چه مرگشه مسخره، همه اش خاموش مي‌کنه . مي توني ببريش جلو و...؟

نمي گذارد جمله دختر تمام شود . در را که مي بندد لبخند مي زند به من .

- حتما ، چرا که نه ! بگذار ببينم...شايد ، به خاطر صندل‌هاييه که پات کردي...

صدايش دور مي شود از من و مي چسبد به دختری که مي رود و روي صندلي کنار راننده مي نشيند .

- ترافیکش مال ماست ، حال شبش رو یکی دیگه می بره...

راننده پيکان تصادفي تک بوقي مي زند و همان طور که دارد از سمت چپ سبقت می گیرد ، مي گويد . رنگ قرمز پوست صورتش توی ذوق می زند . عرق نشسته است روی پیشانیش . به ادم هایی می ماند که یک شیشه الکل گندم را سر کشیده باشند و حالا تمام بدنشان گر گرفته باشد . پدرم هم وقتي عصبي مي شد همين قيافه را پيدا مي کرد . مدام توي خانه قدم مي زد . انگار که بخواهد اتاقها را با قدم‌هايش اندازه بگيرد . گاهي اوقات هم ميان راه رفتنش مکثي مي کرد ، دستش را مي گذاشت روي سينه اش و تکيه مي داد به ديوار . مي گفت : « مهوش ! قلبم... دارم مي سوزم ...»
آن اوايل خيلي مي ترسيدم . شبش هم خوابم نمي برد . فکر مي کردم اگر يک روز ، همان طور که تکيه به ديوار داده است ، سر بخورد و بيافتد کف اتاق و دستش را ديگر از روي سينه اش بر ندارد ، هيچ وقت نمي توانم خودم را ببخشم . دانشگاه که قبول شدم اما ديگر به خيلي چيزها عادت کرده بودم . به اينکه « گيتار ساز تازه به دوران رسيده ها است و اصالت ويولون و فلوت را ندارد » ؛ که « يک مهندس نفت شرف دارد به کل دانشکده عمران » ؛ يا ماجراي شاملو که زماني اسمش حرمت کلمه بود و حالا که چهره‌اش نقش بسته بود بر ديوار اتاقم ، شده بود خانم باز و مغرور و خودشيفته . قلب او هم انگار عادت کرده بود به لجبازي هاي او – و شايد هم ما - و ديگر کمتر مي سوزاندش . ديگر راه نمي رفت توي خانه . صدايش را ولي بلندتر از هميشه مي شنيدم اين بار .

- کتاب دستت ندادم که الان بري دنبال اين قرطي بازي‌ها .

صفحه ادبيات روزنامه‌اي که دستش داده بودم را که باز کرده بود ، گفته بود . گرمم شده بود ، مثل اولين باري که نشسته بوديم دور يک ميز و خيره شده بودم به بطري روي ميز که خالي تر از چند ثانيه قبل شده بود .

- تا وقتي توي اين خانه‌اي از اين برنامه‌ها نداريم . هر وقت دستت رفت تو جيب خودت هر غلطي خواستي بکن ...

يک کلمه هم نگفته بودم . کلمه ها را او پرت مي کرد طرف من . بعد هم گفته بود که اگر يک بار ديگر اسمم را توي روزنامه ها ببيند ، کتابهايم را پخش خيابان مي کند .
پدرم سمفوني مردگان معروفي را نخوانده بود ؛ نمي دانست آدمهايي مثل او چطور مي توانند همه چيز را به هم بزنند . گاوخوني مدرس صادقي را اما خوانده بود و دوستش داشت . روزهاي آخري که توي خانه‌اش بودم مي گفت: « خودم را توي اين کتاب مي بينم ، تو و آرزوهايت را هم . عجله نکن ، همين روزها من هم مي روم و آن وقت تو مي ماني و دنياي بدون آرزويت ...» بعد هم دستش را مي کشيد روي پوست سرش و مي خنديد . صدايش آرام شده بود ، مثل کلمه‌ها و جمله‌هاي حرفهايش که ديگر هجوم نمي آوردند به سويت. شايد فهميده بود که ديگر هيچ چيز مثل اول نمي شود و لابد مي دانست که دير يا زود از آنجا مي روم و آن قدر لجباز هستم که آن لحظه آخر انتقام همه چيز را بگيرم . انتقام همه روزها و ساعتها و انتقام روز فارغ التحصيلي از دانشگاه را به خصوص .
درخانه را که باز کرده بودم ، ايستاده بود مقابل در . تمام در را پرکرده بود با حجم تنش. بعد يک طرف صورتم سوخته بود و کتابهايي که تازه خريده بودم پرت شده بودند توي راهرو . روزنامه آن روزهم پشت سر کتابها . يادم نمي آيد چه چيزي را فرياد زده بود ، اما در جوابش چيزي گفته بودم شبيه اينکه اگر روزي تنها آرزوي پيش از مرگش اين باشد که ادبيات را کنار بگذارم و فقط بچسبم به چيزي که او اسمش را گذاشته بود نان و من بهش مي گفتم مادر قحبگي جماعت مهندس عمران ، بايد آن آرزو را با خودش به گور ببرد . دستم را هم گذاشته بودم سمت راست صورتی که تا صبح سوخته بود و بيدارم نگه داشته بود .

دستش را گذاشته است روی صورتش و خيره مانده است به مردی که روبرويش ايستاده است . فرياد می‌زند مرد و دستهای بزرگش را در هوا تکان می‌دهد . میتواند پنجاه ساله باشد ؛ شکمش را هم انداخته است روی کمربندی که مثل کمريند‌های پدر وا داده است پيش آن حجم . دور افتاده بودم ازشان ؛ نمی‌خواستم خرمی بفهمد دنبالشان هستم . پمپ بنزين را که رد کرده بودند ، پيچيده بودند توي اولين خيابان فرعی . من پشت پژويی که راننده‌اش می‌خواست خط ممتد وسط خيابان را رد کند ، گير افتاده بودم . خيال کردم گمشان کرده‌ام ديگر ؛ ميانه‌های خيابان فرعی اما ايستاده بودند . مرد ايستاده است ميان خرمی و دختر که دارد گريه می‌کند و مثل خرمي يک طرف صورتش را با دست پوشانده است . نمی‌دانم دارد چه فکری می‌کند . به شانس بدش لعنت می‌فرستد يا به مرد ؟ شايد هم ياد آخرين سيلی مرد افتاده است که می‌تواند چند ماه ، هفته يا همين چند روز پيش نشسته باشد روی صورت دختر .
قبل از خرمی و مرد ، او من را می‌بيند . با دست اشاره به من می‌کند که چند متری فاصله دارم با آنها و چيزی می‌گويد که مرد و خرمی مجبور می‌شوند کمي بچرحند و من را نگاه کنند . خرمی که می‌بيندم دوباره لبخند می‌زند و به مرد نشانم می‌دهد و چيزی می‌گويد که لابد قرار است مثل هميشه « سوء‌تفاهم کوچک پيش آمده» را حل کند .دلم می‌خواهد پياده بشوم و همه چيز را برای مرد توضيح بدهم . بعد هم خرمی را بکشم کنار و بگويم که مادرم دو ساعت پيش زنگ زد و گفت که پدرم ديشب مرده است . هيچ کدام اين کارها را اما نمی‌کنم . فقط خيابان را دور می‌زنم و پايم را روی پدال گاز فشار می‌دهم .



نظرها

هربرت ماركوزه : كيست كه ارزوي مرگ پدرش را نداشته باشد؟

اگر نسبت و نزدیکی این داستان با خودت را نادیده بگیریم، باید بگویم این
داستان به شدت به بازنویسی نیاز دارد. زبان داستان تقریبا روی هواست. شلخته
و ناپخته است. سیر روایت هم کاملا نامنسجم است. نوعی شتابزدگی در نوشتن آن
به چشم می‌آید. توصیف‌ها گاه الکن‌اند. و نهایتا این که حرف و بوی تازه‌ای
از این داستان من یکی نمی‌شنوم.

گاوخونی جعفر را یادت هست؟ آن جمله بی نظیر را؟

بیشتر از همه چیز از تصویرسازی هات خوشم اومد...

اینجا عجب جایی شده ..... !

پدرام عزیز وبلاگ نو مبارک. چقدر اینجا قشنگ و کامله! حالا برم آفلاین بخونم.

tasvirat mareke bod ...hese tarse khasi o enteghal dadi ke bi nazir bod

سلام. داستان خوبی بود، با زبانی مناسب و شتابی سنجیده. خسته نباشید. راستی
دوست من، "سبیل" جمع بسته نمی شود. با آرزوی روزهای شاد

ممنونم از لطفتون دوست عزیز؛ اما درباره کلمه «سبیل» متاسفانه اشتباه می‌کنید.

خوب بود اما نه به خوبی فانفار!نمی‌دانم چرا به نظرم کمی پراکنده و نا
منسجم می‌آید.شاید به قول دوست دیگر کمی شتابزده.نظر یک خواننده عامی است
البته.شاید نباید آنرا چندان جدی گرفت!

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد توسط نويسنده‌ی وبلاگ، قابل نمايش خواهد بود.)