« دلتنگی‌های مدام... | صفحه‌ی اصلی | در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود »

بعد از این خانه‌ای نداریم

January 30, 2006

مردن چقدر حوصله می‌خواهد
بی‌آنکه در سراسر عمرت
یک
روز،یک نفس
بی‌حس مرگ زیسته باشی...(۱)

  • align=justify>شش آیه اول سوره تکویر را مدام تکرار می‌کند. تا آیه ششم را
    می‌خواند و باز بر می‌گردد به بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اول سوره. دایی داوود
    زل زده به ضیط صوت که گاهی خش می‌اندازد میان آیه‌ها. شاید دارد به این فکر
    می‌کند که عبدالباسط کی قرار است رضایت بدهد و برود سراغ آیه‌های بعد‌.

    - نثار روح مرحومه فاتحة مع الصلوات
    پیرمرد چایش را یک ضرب سر
    می‌کشد و کنار گوشم داد می‌زند. دایی داوود سرش را می‌گذارد روی شانه بابا
    و یک کلمه هم نمی‌گوید .

  • روز زن‌ها
    است انگار امروز. همه جمع شده‌اند روبروی «غسالخانه زنان». ظاهرا عزراییل
    هم تو زرد درآمده و بی خیال برابری حقوق زنان و مردان شده است. یک نفر از
    چشم‌های قرمز، صورت‌های آرایش نشده، موهای آشفته و باران تندی که
    می‌بارد فیلم‌برداری می‌کند. روی دیوار غسالخانه با رنگ‌های شاد
    تست‌های لورفته نکیر و منکر را نوشته‌اند: « هدف از مرگ و زندگی چیست
    ؟ »، « عوامل آزمایش الهی کدام‌اند؟ » و...انتهای دیوار هم با قلم
    درشت نوشته‌اند: به طرف دستشویی مردانه.

  • align=justify> اولین لحد را که می‌گذارد توی قبر،بختک می‌افتد روی
    سینه‌ام. ترس ها و داستان‌های من را هم انگار قایم کرده‌اند آنجا. هنوز لحد
    آخر را نگذاشته، دست می‌کنم توی قبر و داستان‌هایم را بیرون می‌کشم؛ «مامان
    بزرگ» اما جا می‌ماند زیر لحدها...

    (۱). قیصر امین‌پور- جرات
    دیوانگی
  • پی‌نوشت: ممنونم از ،
    نوید خادم عزیز (که نه در بیمارستان از دست من
    آسایش داشت و نه در شب عروسی‌اش) ؛از href="http://weblog.hamidreza.com/">حمیدرضای نازنین(خداوند بر
    واحدهای پاس شده‌اش اضافه کناد) و از href="http://khabgard.com">رفیق اعلی( تنها اصفهانی‌ای که می‌شود روی
    رفاقتش حساب کرد!). هرچه هست کار آنها است و البته سماجتهای موجود
    ضایع و سریشی مثل من.



    نظرها

    خب... خیلی مبارک باشه! :)

    پدرام عزیز، پیروز باشی و پایدار.

    پس راه افتاد بالاخره ... مبارکا!

    سلام. مبارك است...

    مبارک باشه پدرام. امیدوارم همیشه نو بشی.

    چقدر خوشگل شده اينجا . مبارك باشد .

    خوش آمدی همسایه

    ...می‌خواهم بالشم را بر بال پرنده‌ای بگذارم که بر بستر آبی خوابی بلند را
    می‌پرد خوابی که هرگز نخواهم پذیرفت که خواب بوده است "شهاب مقربین" : چشم
    روشنی

    پدرام عزيزم، چقدر از خانه ی جديدت خوشم آمد! به خصوص که حلقه ی خوابگرد هم
    دارد شکل می گيرد. به قبله ی عالم خوابگردها هم سلام برسان. اين خانه حالا
    شبيه خودت است، مرتب و دقيق و حساس. تبريکم را بپذير تا روزی با دسته گل
    بيايم به ديدنت. می دانی که می آيم.

    سلام. مبارک است! اتفاقا بعد از این خانه دار شدید. صاحبخانه خوابگرد باشد
    هزار مرتبه بلکه میلیون مرتبه از پرشین بلاگ بهتر است! روزهای خوبی را
    برایت در خانه جدید آرزو میکنم. موفق باشید :)

    بهترین توصیف را از خودت کرده ای استاد! جای کار برای ما نگذاشته ای!!!اما
    از جدی گذشته پریدی از صف ما قاذورات بیرون ها!

    بابا!كلي!به شدت مباركه!كلي خوبه

    بادام سوخته عزيز: مبارك است.

    مبارک باشد

    من كه نفهميدم اين تعليق داوطلبانه‌ي تو از عاشقي‌ست يا غيره! اما مبارك
    است منزل نو و حماسه‌ي بيرون آمدن از تعليق!

    مبارک است همسایه‌ی نادیده‌ و آشنا! برقرار و پرکار باشید!

    سلام .با یک مطلب همراه با دونقد به روزم.ومشتاق نظرشما

    پدرام جان تبريک... آخرش تو اول شدی!

    پدرام جان مبارک است.

    همیشه نویسا باشی

    دوست عزيز تبريك...

    من چقدر قصه / خاطره ی شما را دوست داشتم/ با اینکه هیچ داستانی از
    مادربزرگهایم به یاد ندارم.. خانه ی نو مبارک

    ارسال نظر

    (نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)