سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« داشتم به ديدن تو میآمدم که... | صفحه اصلی | توی جيبت چی قايم کردی ؟ »
داستان يک اتاق خلوت !
« … حالا هوس مي کنم که بدن مرد را کمي بچرخانم تا صورتش پيدا شود؛ تا شايد ازحالت صورتشان بتوانم حدس بزنم که به چه چيزي فکر مي کنند.بعد همانطور که دستهاي هم را گرفتهاند بدن مرد را مي چرخانم طوري که نيمرخ هردوتايشان رو به من قرار مي گيرد … »
اين چند خط ممکن است شما را به ياد صحنههايي از تريلوژي برادران واچوفسکي بياندازد ؛ شايد هم چنين تاثيري نداشته باشد . به هرحال هر احتمالي وجود دارد ؛ اما به گمانم اگر قرار بود برادران واچوفسکي روزي خاطراتشان را از مراحل ساخت سهگانه خود منتشر کنند ، اين جملات در يکي از صفحات کتابشان به چشم مي آمد . با اين وجود ، آنچه خوانديد نه بخشي از تقطيع و نمابندي يک فيلم سينمايي با جزييات دقيق فني و حرکتي ، که تکهاي از داستان « جمع کردن برگها وقتي روي زمين ريخته باشند » نوشته پيمان اسماعيلي و از مجموعه « جيبهاي باراني ات را بگرد » است که انتشارات ققنوس همين چند ماه پيش منتشرش کرده است . مجموعه داستاني که به سادگي ، و بيآنکه نياز باشد نويسندهاش را از نزديک بشناسيد ، شما را از علاقه پيمان اسماعيلي به سينما و تاثيري که سينما بر ساختار داستانهاي او گذاشته است با خبر مي کند . داستانهاي پيمان اسماعيلي در نگاه اول ممکن است نمونههاي خوبي براي بررسي مشکلي به نام خروج نويسنده از نظرگاه داستاني و عدم توجه به اهميت آن در داستان به شمار بيايند . اگر قرار باشد راحت تر حرف بزنيم ، به اينجا مي رسيم که يک نگاه کلاسيک ، به سادگي و بي هيچ ترديدي مي تواند کليت تعدادي از داستانهاي مجموعه « جيبهاي باراني ات را بگرد » را نفي کند و آنها را از اساس ، و با توجه به معيارهاي معمول سنجش داستانهاي کوتاه ، فاقد عناصر اصلي و جداناپذير يک داستان کوتاه بداند . فکر مي کنم شما هم قبول داشته باشيد که در چنين حالتي ، نقد اين داستانها و البته زير سوال بردن شان آنچنان سخت نيست . اما اگر نويسندهاي پيدا شود که به هر دليل - خواه شالوده شکني باشد ، يا آنکه داستانش ايجاب کرده باشد - بخواهد بعضي از اين عناصر داستاني را آنچنان که خود مي خواهد ، و نه آن گونه که معمول است ، به بازي بگيرد و بر حسب اتفاق در پايان داستان موفقي را هم خلق کند و لذت خواندن يک داستان کوتاه خوب را از مخاطبش دريغ نکند ، آيا باز هم من و شما مي توانيم به سادگي بر روي چنين داستاني خط بکشيم ؟
جوزف فرانک ، منتقد امريکايي ، در مقاله اي با عنوان « شکل فضايي / حجمي در ادبيات نوين » به تلاش نويسندگان و نظريه پردازاني چون پروست ، جويس ، پاوند و اليوت در نفي طبيعت محدوديت آفرين « زمان » در « نوشتن » و رسيدن به نوعي هم زماني اشاره مي کند ؛ يعني همان چيزي که تفاوت اساسي ميان ادبيات و هنرهاي تجسمي به شمار مي آيد . در مواجهه با يک تابلو نقاشي ، سکانسي از يک فيلم و يا يک تنديس گچي کل اثر در آن واحد و در لحظه قابل مشاهده است ، اما برقراري ارتباط با کوتاه ترين آثار ادبي نيازمند آن است که خواننده از ابتدا – و از اولين کلمه - آغاز کند ، زمان را پشت سر بگذارد و گام به گام پيش برود تا به انتها برسد . آقاي فرانک در ادامه مقالهاش اشارهاي هم دارد به تصوير سازي در داستان يا شعر و در مقياسي بزرگتر به مفهوم و کارکرد ايماژ در يک اثر ادبي . در نگاه فرانک ، ايماژ ديگر تنها بازآفريني تصويري نيست ، بلکه ايجاد وحدت ميان افکار و عواطفي است که در ظاهر ارتباطي با يکديگر ندارند اما در نهايت مجموعهاي همگن را مي سازند و در لحظهاي از زمان ارايه مي شوند ؛ به بيان ديگر يعني پيگيري سطحها و جريانهاي متفاوت در يک زمان . مشکل اصلي اما اينجا است که زبان ، خود در زمان جريان دارد و نويسنده براي از ميان بردن محدوديتي که توالي زماني براي او ايجاد مي کند ، ناچار به شکستن زمان است و براي اين کار با پس و پيش رفتن ميان سطوح مختلف ، توالي را بر هم مي زند و اطلاعاتي را که مي توانند در يک لحظه و با يک شيوه و به صورت متوالي به خواننده منتقل شوند ، تکه تکه کرده و در لايه ها و سطوح مختلف ارايه مي کند .
شايد شما هم موافق باشيد که آنچه فرانک به آن اشاره مي کند ، شباهت زيادي به تکنيکهاي سينمايي دارد ( شما را به ياد تدوين موازي نمي اندازد ؟ ) . ذهنيت داستاني اسماعيلي در داستان « اتاق خلوت » هم آگاهانه يا ناآگاهانه وابسته به اين تئوري است و از چنين شيوهاي پيروي مي کند و اسماعيلي را در مقام کارگرداني قرار مي دهد که گاه پشت دوربين مي ايستد و با آزادي عملي که براي خود – و البته دوربينش – قايل است ، از فضايي به فضاي ديگر حرکت مي کند .چنين تمهيدي در « اتاق خلوت » وقتي در کنار فضا سازي دقيق و شخصيت پردازي مناسب داستان قرار مي گيرد ، از تکنيکي سينمايي ، کارکردي داستاني مي سازد ؛ اتفاقي که در داستان « جمع کردن برگها وقتي روي زمين ريخته باشند » نمي افتد وبرتري سينما بر ادبيات در اين داستان تا آنجا پيش مي رود که حتي منطق روايي داستان را نيز تحت تاثير خود قرار مي دهد . در پارههايي از داستان « سيم » هم سرخوشي و بازيگوشي کارگردان دوربين به دست را مي بينيم که نظرگاه داستاني را گاه با چالش مواجه مي سازد ، اما اين جابجاييها آن قدر آزاردهنده نيست که خواننده را از داستان نااميد کند . آنچه در اين سه داستان مي گذرد ، فارغ از انتقاداتي که ممکن است مطرح شود ، به نظرم مي تواند پيشنهاد تازهاي در داستان نويسي باشد . پيشنهادي که در دو داستان با شکست روبرو مي شود ، اما از« اتاق خلوت » داستاني ماندگار مي سازد. حالا تقريبا مطمئنم که اتاق خلوت نميتوانست جور ديگري نوشته شود؛ داستاني که گرچه دغدغههاي تکنيکي نويسندهاش را به خواننده مي نماياند ، اما از قصهگويي نيز غافل نمي شود و خواننده را با حسي تنها مي گذارد که در پايان داستان در او رسوب کرده است ...
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)