« توی جيبت چی قايم کردی ؟ | صفحه‌ی اصلی | گاهی سکوت چيز خوبيه...! »

دوباره باران ، دوباره تو ، دوباره...

November 10, 2005

حقيقت دارد

align=justify>تو را دوست دارم

در اين باران

align=justify>می خواستم تو

در انتهای خيابان
نشسته

باشی

من عبور کنم

align=justify>سلام کنم

لبخند تو را در باران

align=justify>می خواستم

می خواهم

align=justify>تمام لغاتی را که می دانم برای تو

به
دريا بريزم

دوباره متولد شوم

align=justify>دنيا را ببينم

رنگ کاج را ندانم

align=justify>نامم را فراموش کنم

دوباره در آينه
نگاه کنم

ندانم پيراهن دارم

align=justify>کلمات ديروز را

امروز نگويم

align=justify>خانه را برای تو آماده کنم

برای تو يک
چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی

align=justify>لغات تازه را از دريا صيد کنم

لغات را
شستشو دهم

آنقدر بميرم

تا زنده
شوم.


« احمد رضا احمدی»

align=justify> پ.ن : دارد برف می‌آيد ؛ هم در خيابان ، هم در چشم‌هاي
تو...

لينک مطلب | 12:00 AM