« توی جيبت چی قايم کردی ؟ | صفحهی اصلی | گاهی سکوت چيز خوبيه...! »
دوباره باران ، دوباره تو ، دوباره...
November 10, 2005
حقيقت دارد
align=justify>تو را دوست دارمدر اين باران
align=justify>می خواستم تودر انتهای خيابان
نشسته
باشی
من عبور کنم
align=justify>سلام کنملبخند تو را در باران
align=justify>می خواستممی خواهم
align=justify>تمام لغاتی را که می دانم برای توبه
دريا بريزم
دوباره متولد شوم
align=justify>دنيا را ببينمرنگ کاج را ندانم
align=justify>نامم را فراموش کنمدوباره در آينه
نگاه کنم
ندانم پيراهن دارم
align=justify>کلمات ديروز راامروز نگويم
align=justify>خانه را برای تو آماده کنمبرای تو يک
چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
align=justify>لغات تازه را از دريا صيد کنملغات را
شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده
شوم.
« احمد رضا احمدی»
تو...
لينک مطلب | 12:00 AM
لينکده
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)