« تا بعد! | صفحه‌ی اصلی | داستان يک اتاق خلوت ! »

داشتم به ديدن تو می‌آمدم که...

October 29, 2005

من داشتم اين‌جا می‌آمدم که تصادف کردم.ناگهان يک ماشين
آمد و مرا زير گرفت.وقتی می‌خواستم از عرض خيابان رد شوم،اين اتفاق
افتاد‌.‌جنازه‌ام را گوشه‌ی خيابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش
نمی‌آمدم.نه مرا می‌بينی و نه صدايم را می‌شنوی.کاش نمی‌آمدم،من داشتم به
ديدن تو می‌آمدم که مردم.

align=justify>
« فرشته‌ها – رسول يونان – نشر مشکی »

فکر می‌کردم
برگشته‌ام سرجای اولم؛می‌خواستم اينجا هم بنويسم فکرم را.حالا ولی هی
می‌نويسم و پاک می‌کنم؛هی نگاهت می‌کنم که اتاق دور سرت مي چرخد و هی لعنت
می‌فرستی به من و هی لعنت می‌کنم خودم را.شايد خودت هم بدانی،اما بگذار
راستش را بگويم.حالا ديگر هيچ چيز سر جايش نيست؛جز دوست داشتن تو که انگار
هيچ وقت قرار نيست از جايش تکان بخورد و به href="http://maroufi.malakut.org/archives/015205.shtml">قول عباس
معروفی که دوستش دارم و می‌دانم دوستش داری ، اين یکی دیگر تقصير من
نيست...!

لينک مطلب | 12:00 AM