داشتم به ديدن تو میآمدم که...
من داشتم اينجا میآمدم که تصادف کردم.ناگهان يک ماشين
آمد و مرا زير گرفت.وقتی میخواستم از عرض خيابان رد شوم،اين اتفاق
افتاد.جنازهام را گوشهی خيابان در برف رها کردم و آمدم اما کاش
نمیآمدم.نه مرا میبينی و نه صدايم را میشنوی.کاش نمیآمدم،من داشتم به
ديدن تو میآمدم که مردم.
« فرشتهها – رسول يونان – نشر مشکی »
فکر میکردم
برگشتهام سرجای اولم؛میخواستم اينجا هم بنويسم فکرم را.حالا ولی هی
مینويسم و پاک میکنم؛هی نگاهت میکنم که اتاق دور سرت مي چرخد و هی لعنت
میفرستی به من و هی لعنت میکنم خودم را.شايد خودت هم بدانی،اما بگذار
راستش را بگويم.حالا ديگر هيچ چيز سر جايش نيست؛جز دوست داشتن تو که انگار
هيچ وقت قرار نيست از جايش تکان بخورد و به
href="http://maroufi.malakut.org/archives/015205.shtml">قول عباس
معروفی که دوستش دارم و میدانم دوستش داری ، اين یکی دیگر تقصير من
نيست...!
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- سنگی با نام همهی دخترهای آبان 53
هزارکتاب
- آموزش داستاننویسی به سبک فرهاد جعفری
گفتمگفت
- قصههایی قدیمی در ساحتی مدرن
دربارهی پرسه زیر درختان تاغ- شاهرخ گیوا
- با «فرهیختگان»، یکی دو ساعت بعد از اعلام نتایج جایزهی بنیاد گلشیری
حرفهای حامد اسماعیلیون، پیمان اسماعیلی و من
- هراس از جشن سادهی تولد
یادداشتی خواندنی از پوریا عالمی


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)