« آنتيگونه ، به سبک ايرانی ! | صفحه‌ی اصلی | ديوانگی ۱۸( با پی‌نوشت برای جوجه‌های نوشی ) »

همه نام‌های من...

June 27, 2005


- چرا...چرا مردم گريه می کنند ؟
- تا حالا هيچ وقت گريه کردی ؟
- فقط يک دفعه...خيلی وقت پيش .
- وقتي تنهات گذاشتن .
- بله .
- مردم وقتي گريه می کنن که کسی بميره ، يا وقتی تنهاشون می ذارن ،يا وقتی که ديگه طاقت ندارن .
- طاقت چی رو ؟
- طاقت زندگی رو .
- حتي آدم بزرگ ها ؟
- بله ، حتی آدم بزرگ ها . (1)

کسي چه مي داند « همنام » از کجا شروع شده است . شايد وقتي جومپا لاهيري داستان « مترجم دردها » را تمام کرده بود يا مثلا وقتي هيجان آدم‌ها را ، وقتي درباره داستان « موضوع موقت » حرف مي زدند ، ديده بود ، به اين نتيجه رسيده بود که بايد رماني درباره تنهايي آدم‌ها بنويسد ؛ درباره چيزي که همه از آن رنج مي کشيم . همنام پيش از آنکه رماني باشد درباره مهاجرت ، تقابل سنت و مدرنيته يا حتي فاصله ميان نسل‌ها ، داستان ساده و سرراستي است که برپايه دو کلمه شکل مي گيرد : « تنهايي » و « دلتنگي » . و چه کسي است که تا به حال به اين موضوع فکر نکرده باشد که چرا تمام خاطراتي که پس از گذشت سالها هنوز يک گوشه از ذهنمان را اشغال کرده اند - و صبح‌ها اگر يادمان برود که توي تخت خواب جايشان بگذاريم ، همراهمان راه مي افتند توي کوچه و خيابان و تا شب دست از سرمان بر نمي دارند – با اين دو کلمه شکل گرفته اند ؟ يا مثلا اين سوال را از خودش نپرسيده باشد که چرا زير پوست هر اثر هنري ماندگاري مي شود ردپايي از اين دو حس را پيدا کرد... ؟ روايت تکراري تنهايي آدم‌ها يکي از همان ماجراهاي عجيب و پارادوکس هاي پيچيده دنيا است که انگار قرار نيست هيچ وقت جذابيت‌اش را براي مخاطب از دست بدهد و لاهيري اين موضوع را خوب فهميده است .
«گوگول » نه در يکي از شب هاي دم کرده ماه اوت و در آشپزخانه‌اي که مادرش ، آشيما گانگولي ، مشغول آماده کردن يکي ديگر از آن غذاهاي سنتي است ، که در دم دماي صبح بيستم اکتبر سال 1961 در قطار اکسپرس هورا – رانچي وارد داستان مي شود . جايي که آشوک ، پدر شخصيت اصلي داستان ، تاثيرگذارترين جمله زندگيش را از زبان يک بازاري ميانسال بنگالي مي شنود : « يک دست پتو و بالش وردار و هرقدر مي تواني دنيا را سياحت کن ... » آن قطار ساعتي بعد از ريل خارج مي شود و مسافران زيادي کشته مي شوند ؛ اما آشوک که برخلاف بسياري از مسافران خواب نبوده و مجموعه داستان هاي نيکلاي گوگول را مي خوانده است ، از مرگ نجات پيدا مي کند . مهاجرت آشوک به آمريکا براي ادامه تحصيل ، ازدواج آشوک با آشيما و تولد نوزادي به نام گوگول و شکل گيري شخصيت متفاوت اش در غربت همه تحت تاثير اين اتفاق هستند . آشوک وآشيما که هنوز به آداب و رسوم و فرهنگ بنگالي‌ها وابسته اند ، انتخاب نام رسمي کودکشان را تا رسيدن نامه مادربزرگ عقب مي اندازند . طبق رسمي بنگالي ، آدم ها دو اسم دارند ؛ يک اسم خودماني که معمولا به معني است و اطرافيان و آشنايان فرد را به آن نام صدا مي زنند و يک اسم رسمي که هويت شخص را در دنياي بيرون از خانه مشخص مي کند . مشکلات اما از جايي آغاز مي شوند که نامه اي که از طرف مادربزرگ فرستاده شده است و قرار است نام رسمي گوگول را تعيين کند ، در ميان راه گم مي شود و هرگز به مقصد نمي رسد . با مرگ مادربزرگ ، هويت فردي گوگول هم مانند نامه گم مي شود ؛ هويتي که همچون نامش هيچ همتايي ندارد اما بي معني و غريب است .
رمان لاهيري سرشار است از تصاوير و جملات نمادين . رمان با تصوير آشپزي آشيما آغاز مي شود که هنگام چشيدن غذا متوجه مي شود که « مثل هميشه يک چيزش کم است » . جشن برنج خوران اول گوگول هم به شکلي مبالغه آميز قرار است تنهايي او را نشان دهد و کليدهايي براي حدث زدن پايان داستان در اختيار خواننده قرار دهد ؛ آنجا که کودک شش ماهه در رويارويي با ظرفي که حاوي يک مشت خاک ، يک خودکار و يک اسکناس است که سرنوشت کودک را رقم مي زنند ، تنها گريه مي کند . اين رويکرد نويسنده گرچه در ابتدا جذاب و قابل توجه است ، اما هرچه رمان به جلو مي رود از تاثير گذاري اين تصاوير نمادين کاسته مي شود ؛ تا آنجا که در بخشي از رمان که به حضور گوگول هشت ساله در گورستان مي پردازد ، خواننده ترجيح مي دهد به جاي آنکه به نامهاي عجيب و غريبي فکر کند که روي بعضي از سنگ قبرها حک شده اند ، مثل نام گوگول همتايي ندارند و باز قرار است تنهايي او را برجسته کنند ، مجذوب موقعيت هولناکي شود که قهرمان داستان در آن گرفتار شده است .به نظر مي رسد لاهيري خود نيز به اين نکته پي برده است که حوادث متعددي که در رمان او حضور دارند ، برخلاف شخصيتهاي محدود رمان که بيشترشان نيز در سايه اند ، آن‌چنان چشم گيرند که حتي پيرنگ داستان را نيز در ذهن خواننده متحول مي کنند . شايد به همين دليل است که گاه وبيگاه تلاش مي کند به خواننده نشان بدهد که دغدغه هاي مهاجران ، بي هويتي فرزندانشان ، تقابلي که ميان امروز و گذشته – و شايد هم سنت و مدرنيته – وجود دارد ، فاصله ميان نسل‌ها و... تنها بهانه هايي هستند براي پررنگ تر ساختن مفهومي ديگر . با اين حال تمرکز نويسنده بر موضوعي واحد و پرهيز از پراکنده گويي‌هايي که پرش هاي زماني و مکاني رمان هم کاملشان کرده اند ، مي توانست هم خواننده را در به اتمام رسانيدن حرکتش از سطح رمان به عمق ياري دهد و هم از حجم رمان که اضافه گوييهايي را نيز در خود جاي داده است بکاهد .
شخصيت‌هاي رمان همنام دو دسته اند . دسته اي منفعل ، در سايه و فرعي که تنها قرار است نقش بازيگران مکمل را بر عهده داشته باشند . بازيگراني که خود ناشي از يک حادثه اند و نه باعث و باني آن : آشيما ، روت ، آشوک و سونيا از اين دسته اند ( که لاهيري به اين آخري ، به عنوان کسي که در موقعيتي مشابه گوگول قرار دارد ولي به مشکلات او دچار نمي شود و از همان جشن برنج خوران اولش راهش را از گوگول جدا مي کند ، شايد مي توانست بيشتر بپردازد ) . شخصيتي مانند مکسين هم از آن رو مورد توجه قرار مي گيرد که وجه ديگري از شخصيت دوگانه و پيچيده گوگول را براي خواننده روشن مي سازد ؛ گوگول بيش از آنکه مجذوب چشمهاي سبز رنگ و موهاي بور مکسين باشد ، دلبسته شيوه زندگي او و خانواده اش است . بي قيدي و راحتي آنها در رابطه شان با گوگول ، آزادي و امنيتي که در خانه رتليف‌ها حکمفرما است و عدم تلاش مکسين در پنهان کردن گذشته اش از يک سو دوگانگي هويت گوگول را تشديد مي کند و از طرفي او را از سنت‌ها و فرهنگي که در ظاهر بايد به آن وابسته باشد دور مي سازد . مکسين با وجود آنکه شخصيتي ماندگار نيست ، اما تفاوت چشمگيري با ديگر آدم‌هاي فرعي همنام – که بدون شک رمان شخصيت به شمار مي رود – دارد ؛ چرا که هم در يکي از مهمترين بخشهاي رمان وارد بازي مي شود و در کامل ساختن آدمي به نام گوگول موثر است و هم با حضورش روند حرکت داستان را به طور کلي تغيير مي دهد . چگونگي حضور موشومي در رمان نيز ويژگيهايي شبيه به مکسين دارد ، با اين تفاوت که حادثه اي که موشومي خلق مي کند آن قدر تاثيرگذار و محوري است که او را از سطحي که ديگر بازيگران رمان در آن قرار دارند جدا مي کند و علاوه بر آن ورودش به داستان تنها براي به تصوير کشيدن تناقضات روخي و رواني گوگول نيست . به جز گوگول ، موشومي تنها شخصيتي است که خواننده اجازه پيدا مي کند ، به دليل پرداخت مناسب ، با او همذات پنداري کند و چه دليلي بهتر از اين براي آنکه شخصيتي در رمان ماندگار به حساب بيايد ؟ در همنام اگرچه از تکثر شخصيتي که در رمان‌هاي ديگر ديده ايم خبري نيست و همين شخصيت‌هاي محدود هم – که آن قدرها هم با يکديگر فاصله و تفاوت ندارند – زير سايه گوگول گم شده اند ( موشومي بدون شک يک استثنا است در رمان ) ، اما آدم‌هاي رمان لاهيري سرشار از حيات اند . اگر جنگ و صلح را بهترين رمان دنيا بدانيم و عقيده داشته باشيم که قدرت يک رمان نويس در تعداد شخصيت‌هاي متنوعي است که خلق مي کند ، بدون شک همنام رمان قابل توجهي نخواهد بود ؛ اما اگر برايمان مهم باشد که شخصيتهاي يک رمان – حتي در صورتيکه که با توجه به واقعيات زندگي ساخته شده باشند – قابل لمس و باورپذير باشند ، بدون شک بايد لاهيري را براي خلق شخصيتهايي چنين روشن تحسين کنيم .
همنام با وجود تمام شباهتهايي که به بعدادي از داستان‌هاي مجموعه « مترجم دردها » دارد ، اثري است کامل و جدا از آن مجموعه . لاهيري با همنام تمامي آن دلتگي هاي ناگفته و ناتمام « مترجم دردها » را يکجا به پايان رسانده است و حالا بايد منتظر ماند و ديد ، لاهيري در اثر بعدي خود تا چه اندازه خواهد توانست از فضاي اين دو اثر فاصله بگيرد و برگ برنده تازه اي را برايمان روي ميز بياندازد .

- مي داني داستايوفسکي يک موقعي چي گفته ؟
گوگول سرش را بالا مي اندازد که نه .
- همه ي ما از زير شنل گوگول درآمديم .
- يعني چي ؟
- يک روز خودت مي فهمي ... (2)


(1) « فيلم کوتاهي درباره عشق » - کريستف کيشلوفسکي
(2) همنام – ترجمه اميرمهدي حقيقت – نشر ماهي


همشهری ماه- ۲۵ خرداد ۱۳۸۴

لينک مطلب | 12:00 AM