« ديوانگی ۱۷ | صفحه‌ی اصلی | همه نام‌های من... »

آنتيگونه ، به سبک ايرانی !

April 24, 2005

- اين چيست در دست تو ؟
- « پيراهن ژوليت »
- کدام ژوليت ؟
- « همان که در نمايش بود . ژوليت زيبا...زيباترين دخترک جهان...»
- آه عزيزم ، مگر از ياد برده‌ای‌که‌ژوليت نمايش ما يک مرد است؟مردی که تنها لباس زنانه پوشيده است و ژوليت واقعی بادهان بسته ، زيرصندلی‌ها ، پنهان است... (2)

ديگر کسي باقي نمانده بود تا قرباني شود . شهرباز همه دختران شهر را يک به يک به کام مرگ فرستاده بود و حالا جز دختران وزير دربار ، هيچ دختري در شهر نمانده بود . وزير که از يافتن دختري براي شهرباز نااميد مي شود و مرگ را در نزديکي خود حس مي کند ، پريشان و اندوهگين به خانه مي آيد . شهرزاد ( چهرزاد ) چون حال نزار پدر را مي بيند و ماجرا را مي شنود ، بر مي خيزد تا نجات دهنده دختراني باشد که ديگر در شهر نيستند – دختراني که يا گريخته اند و يا کشته شده اند - و قهرمان هزارويک شب لقب بگيرد ! وافسانه هزار و يک شب اين‌گونه آغاز مي شود...

آنتيگونه يا سودابه ؟ مساله اين است !تا پيش از ورود شهرزاد به هزار و يک شب ، اطلاعات ناچيزي از شخصيت ، ظاهر و روحيه زنان حاضر در داستان‌ها در اختيار خواننده قرار مي گيرد ؛ تابلويي که به دنبال همين اطلاعات ناچيز از زن در ذهن خواننده نقش مي بندد اما تصوير زناني هوس باز، خائن ،حيله‌گر و گنهکار است که يا همچون زنان شهرباز و شاه زمان ، غلامان زنگي را به شوهران نيک‌خوي ، « دلير و دانشمند »(3) خود – که « بيست سال سلطنتشان به شادي گذشته است » - ترجيح داده اند و يا مانند دختر زيباروي خيانت پيشه اي هستند که در بيابان سر راه دو برادر – که از اندوه آنچه زنانشان انجام داده اند به بيابان گريخته اند – قرار مي گيرد و با اعمال و گفته هاي شنيعش آن دو را کمي به زندگي اميدوار مي کند و از شدت غم حادثه اي که با آن روبرو گشته اند مي کاهد ! اين تصوير تقريبا تا پايان 468 ( 480 ) داستاني که در هزارو يک شب روايت مي شوند – و نه در همه آنها - نيز تکرار مي شود و محور شرارت و شخصيت هاي منفي داستان ها را در کنار عفريت ها ، پادشاهان ظالم و وزيران بدکردار شکل مي دهد . هرچند هرچه به داستان‌هاي پاياني مجموعه نزديک مي شويم حضور اين گروه از زنان در داستان ها کم رنگ تر مي شود و پس از داستان « مکر زنان و 21 حکايت » - اگر از حکايت « معروف پينه دوز » در مقابل 35 حکايت ديگر چشم پوشي کنيم - به ندرت با چنين شخصيت‌هايي مواجه مي‌شويم . حکايات پاياني هزارويک شب ، به همراه چند حکايت ديگر که در اواسط مجموعه به چشم مي خورند ، عموما در دوره هارون الرشيد به اين مجموعه افزوده شده اند. به همين دليل اختلاف و تفاوت فاحشي ميان حکايات ابتدايي کتاب ، که يا به دوران پيش از اسلام تعلق دارند و يا در بدو ظهور اسلام شکل مي گيرند ، و حکايات پاياني که بيشتر قرار است شکوه و عظمت خلافت عباسيان – و به ويژه هارون ارشيد – را به تصوير بکشند ، وجود دارد و درحکايات پاياني ديگر از آن اروتيسم آميخته با تعدادي از حکايات مجموعه وهمچنين داستان هاي مستهجن و غيراخلاقي ، اثري به چشم نمي آيد .
شهرزاد اما قرار است اين ساختار شکل گرفته در صفحات ابتدايي کتاب را بشکند .او که قرار است نجات دهنده شهرباز بيمار – و شايد هم خود ، خواهر و پذرش – باشد اين‌گونه توصيف مي شود : «شهرزاد دختر مهين ، دانا و پيش‌بين و از احوال شعرا و ادبيا و ظرفا و ملوک پيشين آگاه بود » . جنسيت ، در توصيفي که از شهرزاد ارايه مي گردد ، برخلاف زنان پيش از او ، کمترين نقش را دارد و خواننده از وجود مادي و جسماني راوي داستان‌هاي هزارويک شب هيچ تصوري نمي تواند داشته باشد . اوا ساليس در کتاب «Shaherazade through the looking Glass »که در سال 1999 منتشر شده است ، اين تمهيد آگاهانه و زيرکانه اولين راويان حکايات هزارويک شب را اين‌گونه تفسير مي کند : « در حقيقت زيبايي نمي‌تواند هيچ‌گونه تاثيري بر مردي داشته باشد که مي تواند تمام زنان زيباي قلمرو اش را در اختيار داشته باشد و حتي آن‌ها را بکشد . » از همين رو است که تنها زيرکي و هوشمندي شهرزاد است که مورد توجه قرار مي‌گيرد و هاله اي از ابهام تا پايان مجموعه جسم او را دربر مي‌گيرد . شهرزاد به گونه‌اي ديگر در ادامه مجموعه هزارويک شب تکرار مي شود و نماينده زنان انديشمند ، مهربان و البته – اين بار - زيبارويي مي‌گردد که مکر و حيله و سحر زنان دسته اول را باطل مي کنند ، يا به جنگ عفريت ها و عجوزان ناپاک مي روند و گاه خود هم در اين راه قرباني مي شوند .با اين وجود ، حضور پرشمار زنان دسته اول در حکايات هزارويک شب ، دقتي که – شايد ناخواسته - در پرداخت شخصيت و توصيف آنان به کار رفته است و نقش برجسته تري که در داستان هاي ماندگار اين مجموعه دارند – و شايد يکي از دلايل جذابيت و ماندگاري اين حکايات ، حضور پررنگ همين شخصيت‌هاي منفي باشد – موجب به حاشيه رانده شدن زنان دسته دوم شده است . اين مساله تنها يکي از دلايلي است که برخي را وا مي دارد تا منشاء و ريشه اين حکايات را به يک راوي مرد نسبت دهند و زنان – و از همه مهمتر فمينيست هاي عزيز – را از يک افتخار بزرگ محروم سازند... !
تنها نقطه تاريک داستان شهرزاد اما چگونگي ورود او به بطن ماجرا است ؛ مساله‌اي که در داستان ضحاک ماردوش شاهنامه نيز به چشم مي آيد و به قيام کاوه آهنگر وجه ديگري مي بخشد . قهرمان داستان تنها زماني به استقبال خطر مي رود که مرگ درست پشت در خانه اش به انتظار او، يا يکي از عزيزانش ، ايستاده باشد .شايد اگر شهرزاد با طرح و نقشه‌اي از پيش تعيين شده – و اين قدر دير - به دربار شهرباز پا نمي گذاشت و زيرکي اش تا به اين اندازه براي خوانندگان برجسته جلوه داده نمي‌شد ، يا آنکه در هزارويکمين شب به قتل مي رسيد و پايان هزارويک شب به گونه اي ديگر رقم مي خورد ، اسطوره دوست داشتني تري شکل مي گرفت . هرچه باشد تراژدي ها هميشه در طول تاريخ جاودانه‌ بوده اند و اين قانون نانوشته اما لازم الاجراي تراژدي است که : « قهرمان خوب و ماندگار ، قهرمان مرده است ! »

خواب‌هاي طلايي و ديگر هيچ !
بازخواني آثار کلاسيک ادبيات و تطبيق مولفه هاي ادبيات مدرن و تئوري هاي ادبي با آنها ، هميشه براي منتقدان و پژوهشگران جذاب بوده است . به خصوص اين روزها که ديگر کسي کاري به کار منتقدان ادبي ندارد و توصيه هايشان را براي نجات ادبيات از ورطه نابودي جدي نمي گيرد ! مشکل اصلي اما اينجا است که برداشتهاي مدرن از آثار کلاسيک از اساس اشتباه است . حتي اگر خوشبينانه به ماجرا نگاه کنيم بازهم نمي‌توانيم ارتباطي اصولي ، قاعده مند و از پيش تعيين شده ميان آثار کلاسيک و مولفه هاي ادبيات مدرن برقرار سازيم . صحبت از تغيير راوي ، جابجايي زاويه ديد ، داستان در داستان ( به شکل امروزي ) ، مفهوم عدم قطعيت و حتي شخصيت پردازي وقتي مي تواند درست باشد که اين مفاهيم در زمان خلق اثر شناخته شده باشند . طبيعي است که ممکن است نويسنده هر اثر کلاسيکي ، به شکل ناخودآگاه از برخي از اين عناصر داستاني در نوشته اش بهره برده باشد يا حتي نشانه هايي هرچند ضعيف از اين انگاره ها در اثر ديده شود ؛ اما ارزش گذاري يک اثر ادبي – به ويژه هنگامي که قصد تطبيق تئوري‌هاي ادبي با اثر را داريم يا سعي مي‌کنيم مباني نقد ادبي مدرن را در اثري دنبال کنيم - بايد برمبناي حرکت هاي آگاهانه و خلاقانه آفريننده اثر صورت گيرد و نه تصادفات و احتمالات !
روايت هاي تو در تو هزار و يک شب نيز بيش از آنکه يادآور داستان هاي بينا متني بورخس و ديگر نويسندگان آمريکاي لاتين باشند ، وامدار شيوه اي است که از قصه هاي سرزمين هندوستان وارد حکايات هزارويک شب شده است . حکايات « حمال و دختران » ، « خياط ، احدب و يهودي و مباشر و نصراني » ، « ملک نعمان و ضوء المکان » نمونه هاي برجسته اي از حکايات تو درتو به شمار مي آيند . حکاياتي که گاه بي آنکه کوچکترين حلقه اتصالي ميانشان باشد ، تنها با ورود يک شخصيت تازه و تغيير راوي ، در دل حکايتي ديگر آغاز مي شوند و به پايان مي رسند و تنها بر جذابيت و سرگرم کنندگي حکايت اول مي افزايند . شايد بتوان شباهتهايي ميان اينگونه روايت ها و روايت هاي موجود در کتب تاريخي و آسماني – در حالت کلي - نيز يافت . آنجا که راوي بيشتر از آنکه به فکر سرگرم نمودن مخاطب خود باشد ، در پي آن است تا با فاصله انداختن ميان خود و آنچه نقل مي شود و ارجاع آن به فردي ديگر – که معمولا برتر از خود او است – به حکايت نوعي سنديت ببخشد و آن را براي خواننده باور پذيرتر کند .نمونه هاي درخشان تري از حکايات بينامتني را مي توان در « ملک شهرمان و قمرالزمان » و « عجيب و غريب » ديد ؛ قصه هايي که در مقايسه با ديگر حکايات هزارويک شب که از آنها نام برده شد ، از آشفتگي و پراکنده گويي هاي کمتري برخوردارند و ساختارشان به « قصه » نزديک تر است تا « حکايت » .

يک کار کوچک و خوب
نمي‌شود همه شاهکارهاي عالم را خواند و به دنبال متصل کردن‌شان به گذشته اي بود که ديگر قرن‌ها است از آن دور افتاده ‌ايم . آنها که با شهرزاد و شهرباز پيش رفته‌اند و گاه زيرکي شهرزاد را ستوده اند و گاهي از خواندن حکايتي - مانند شهرباز - به وجد آمده اند ، خوب مي دانند که شهرزاد جانش را بيش از همه مديون حکاياتي است که از هند به هزارويک شب راه يافته اند و شهرتش را نيز از اعراب و گستردگي جغرافيايي آنان دارد . با اين همه نمي توان از ريشه هاي ايراني هزارويک شب گذشت ؛ همان گونه که نمي توان شباهتش را با هزار افسان ، هزارو يک روز و طوطي نامه ناديده گرفت و به اين نکته اشاره نکرد که اعرابي که فاقد هرگونه سابقه ادبي قابل تامل بودند ( در حوزه داستان ) چگونه با استفاده از برخي حکايات مجموعه هاي فوق و افزودن حکاياتي ديگر ، مجموعه اي را خلق – بهتر است بگوييم مونتاژ - کردند که حتي تعدادي از مترجمين اروپايي را دچار اين توهم نموده است که هزارويک شب تنها به جامعه عرب تعلق دارد .
اين روزها ديگر کسي پيش از خواب انتظار شنيدن افسانه هاي پريان و عفريت ها را نمي کشد .ديگر کسي توجهي به موتيف هاي خارق العاده اي که مي توان از دل حکايات هزارويک شب بيرون کشيد ندارد . شهرزاد ايراني اما همچنان قصه هايش را تکرار مي کند ؛ اين بار نه براي شهرباز يا هر ايراني ديگري ، که براي آنها که قدرش را مي دانند ...

(1) در نگارش اين يادداشت ، از « کتاب عشق و شعبده ،پژوهشي در هزارويک شب » نوشته نغمه ثميني ، چاپ نشر مرکز نيز به عنوان يکي از منابع خوب فارسي استفاده گرديده است .
(2) رومئو پرنده است و ژوليت سنگ – فدريکو گارسيا لورکا
عبارات داخل « » - به جز مواردي که در يادداشت به منبع آنها اشاره شده است - از متن هزار و يک شب ، با تصحيح علي اکبر علمي ، نقل شده اند .

«منتشر شده در همشهری ماه مورخ 4/2/84»

لينک مطلب | 12:00 AM