سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« تماماْ مخصوص ! | صفحه اصلی | سه تا نقطه با يک علامت تعجب »
آنتيگونه ، به سبک ايرانی !
- اين چيست در دست تو ؟
- « پيراهن ژوليت »
- کدام ژوليت ؟
- « همان که در نمايش بود . ژوليت زيبا...زيباترين دخترک جهان...»
- آه عزيزم ، مگر از ياد بردهایکهژوليت نمايش ما يک مرد است؟مردی که تنها لباس زنانه پوشيده است و ژوليت واقعی بادهان بسته ، زيرصندلیها ، پنهان است... (2)
ديگر کسي باقي نمانده بود تا قرباني شود . شهرباز همه دختران شهر را يک به يک به کام مرگ فرستاده بود و حالا جز دختران وزير دربار ، هيچ دختري در شهر نمانده بود . وزير که از يافتن دختري براي شهرباز نااميد مي شود و مرگ را در نزديکي خود حس مي کند ، پريشان و اندوهگين به خانه مي آيد . شهرزاد ( چهرزاد ) چون حال نزار پدر را مي بيند و ماجرا را مي شنود ، بر مي خيزد تا نجات دهنده دختراني باشد که ديگر در شهر نيستند – دختراني که يا گريخته اند و يا کشته شده اند - و قهرمان هزارويک شب لقب بگيرد ! وافسانه هزار و يک شب اينگونه آغاز مي شود...
آنتيگونه يا سودابه ؟ مساله اين است !تا پيش از ورود شهرزاد به هزار و يک شب ، اطلاعات ناچيزي از شخصيت ، ظاهر و روحيه زنان حاضر در داستانها در اختيار خواننده قرار مي گيرد ؛ تابلويي که به دنبال همين اطلاعات ناچيز از زن در ذهن خواننده نقش مي بندد اما تصوير زناني هوس باز، خائن ،حيلهگر و گنهکار است که يا همچون زنان شهرباز و شاه زمان ، غلامان زنگي را به شوهران نيکخوي ، « دلير و دانشمند »(3) خود – که « بيست سال سلطنتشان به شادي گذشته است » - ترجيح داده اند و يا مانند دختر زيباروي خيانت پيشه اي هستند که در بيابان سر راه دو برادر – که از اندوه آنچه زنانشان انجام داده اند به بيابان گريخته اند – قرار مي گيرد و با اعمال و گفته هاي شنيعش آن دو را کمي به زندگي اميدوار مي کند و از شدت غم حادثه اي که با آن روبرو گشته اند مي کاهد ! اين تصوير تقريبا تا پايان 468 ( 480 ) داستاني که در هزارو يک شب روايت مي شوند – و نه در همه آنها - نيز تکرار مي شود و محور شرارت و شخصيت هاي منفي داستان ها را در کنار عفريت ها ، پادشاهان ظالم و وزيران بدکردار شکل مي دهد . هرچند هرچه به داستانهاي پاياني مجموعه نزديک مي شويم حضور اين گروه از زنان در داستان ها کم رنگ تر مي شود و پس از داستان « مکر زنان و 21 حکايت » - اگر از حکايت « معروف پينه دوز » در مقابل 35 حکايت ديگر چشم پوشي کنيم - به ندرت با چنين شخصيتهايي مواجه ميشويم . حکايات پاياني هزارويک شب ، به همراه چند حکايت ديگر که در اواسط مجموعه به چشم مي خورند ، عموما در دوره هارون الرشيد به اين مجموعه افزوده شده اند. به همين دليل اختلاف و تفاوت فاحشي ميان حکايات ابتدايي کتاب ، که يا به دوران پيش از اسلام تعلق دارند و يا در بدو ظهور اسلام شکل مي گيرند ، و حکايات پاياني که بيشتر قرار است شکوه و عظمت خلافت عباسيان – و به ويژه هارون ارشيد – را به تصوير بکشند ، وجود دارد و درحکايات پاياني ديگر از آن اروتيسم آميخته با تعدادي از حکايات مجموعه وهمچنين داستان هاي مستهجن و غيراخلاقي ، اثري به چشم نمي آيد .
شهرزاد اما قرار است اين ساختار شکل گرفته در صفحات ابتدايي کتاب را بشکند .او که قرار است نجات دهنده شهرباز بيمار – و شايد هم خود ، خواهر و پذرش – باشد اينگونه توصيف مي شود : «شهرزاد دختر مهين ، دانا و پيشبين و از احوال شعرا و ادبيا و ظرفا و ملوک پيشين آگاه بود » . جنسيت ، در توصيفي که از شهرزاد ارايه مي گردد ، برخلاف زنان پيش از او ، کمترين نقش را دارد و خواننده از وجود مادي و جسماني راوي داستانهاي هزارويک شب هيچ تصوري نمي تواند داشته باشد . اوا ساليس در کتاب «Shaherazade through the looking Glass »که در سال 1999 منتشر شده است ، اين تمهيد آگاهانه و زيرکانه اولين راويان حکايات هزارويک شب را اينگونه تفسير مي کند : « در حقيقت زيبايي نميتواند هيچگونه تاثيري بر مردي داشته باشد که مي تواند تمام زنان زيباي قلمرو اش را در اختيار داشته باشد و حتي آنها را بکشد . » از همين رو است که تنها زيرکي و هوشمندي شهرزاد است که مورد توجه قرار ميگيرد و هاله اي از ابهام تا پايان مجموعه جسم او را دربر ميگيرد . شهرزاد به گونهاي ديگر در ادامه مجموعه هزارويک شب تکرار مي شود و نماينده زنان انديشمند ، مهربان و البته – اين بار - زيبارويي ميگردد که مکر و حيله و سحر زنان دسته اول را باطل مي کنند ، يا به جنگ عفريت ها و عجوزان ناپاک مي روند و گاه خود هم در اين راه قرباني مي شوند .با اين وجود ، حضور پرشمار زنان دسته اول در حکايات هزارويک شب ، دقتي که – شايد ناخواسته - در پرداخت شخصيت و توصيف آنان به کار رفته است و نقش برجسته تري که در داستان هاي ماندگار اين مجموعه دارند – و شايد يکي از دلايل جذابيت و ماندگاري اين حکايات ، حضور پررنگ همين شخصيتهاي منفي باشد – موجب به حاشيه رانده شدن زنان دسته دوم شده است . اين مساله تنها يکي از دلايلي است که برخي را وا مي دارد تا منشاء و ريشه اين حکايات را به يک راوي مرد نسبت دهند و زنان – و از همه مهمتر فمينيست هاي عزيز – را از يک افتخار بزرگ محروم سازند... !
تنها نقطه تاريک داستان شهرزاد اما چگونگي ورود او به بطن ماجرا است ؛ مسالهاي که در داستان ضحاک ماردوش شاهنامه نيز به چشم مي آيد و به قيام کاوه آهنگر وجه ديگري مي بخشد . قهرمان داستان تنها زماني به استقبال خطر مي رود که مرگ درست پشت در خانه اش به انتظار او، يا يکي از عزيزانش ، ايستاده باشد .شايد اگر شهرزاد با طرح و نقشهاي از پيش تعيين شده – و اين قدر دير - به دربار شهرباز پا نمي گذاشت و زيرکي اش تا به اين اندازه براي خوانندگان برجسته جلوه داده نميشد ، يا آنکه در هزارويکمين شب به قتل مي رسيد و پايان هزارويک شب به گونه اي ديگر رقم مي خورد ، اسطوره دوست داشتني تري شکل مي گرفت . هرچه باشد تراژدي ها هميشه در طول تاريخ جاودانه بوده اند و اين قانون نانوشته اما لازم الاجراي تراژدي است که : « قهرمان خوب و ماندگار ، قهرمان مرده است ! »
خوابهاي طلايي و ديگر هيچ !
بازخواني آثار کلاسيک ادبيات و تطبيق مولفه هاي ادبيات مدرن و تئوري هاي ادبي با آنها ، هميشه براي منتقدان و پژوهشگران جذاب بوده است . به خصوص اين روزها که ديگر کسي کاري به کار منتقدان ادبي ندارد و توصيه هايشان را براي نجات ادبيات از ورطه نابودي جدي نمي گيرد ! مشکل اصلي اما اينجا است که برداشتهاي مدرن از آثار کلاسيک از اساس اشتباه است . حتي اگر خوشبينانه به ماجرا نگاه کنيم بازهم نميتوانيم ارتباطي اصولي ، قاعده مند و از پيش تعيين شده ميان آثار کلاسيک و مولفه هاي ادبيات مدرن برقرار سازيم . صحبت از تغيير راوي ، جابجايي زاويه ديد ، داستان در داستان ( به شکل امروزي ) ، مفهوم عدم قطعيت و حتي شخصيت پردازي وقتي مي تواند درست باشد که اين مفاهيم در زمان خلق اثر شناخته شده باشند . طبيعي است که ممکن است نويسنده هر اثر کلاسيکي ، به شکل ناخودآگاه از برخي از اين عناصر داستاني در نوشته اش بهره برده باشد يا حتي نشانه هايي هرچند ضعيف از اين انگاره ها در اثر ديده شود ؛ اما ارزش گذاري يک اثر ادبي – به ويژه هنگامي که قصد تطبيق تئوريهاي ادبي با اثر را داريم يا سعي ميکنيم مباني نقد ادبي مدرن را در اثري دنبال کنيم - بايد برمبناي حرکت هاي آگاهانه و خلاقانه آفريننده اثر صورت گيرد و نه تصادفات و احتمالات !
روايت هاي تو در تو هزار و يک شب نيز بيش از آنکه يادآور داستان هاي بينا متني بورخس و ديگر نويسندگان آمريکاي لاتين باشند ، وامدار شيوه اي است که از قصه هاي سرزمين هندوستان وارد حکايات هزارويک شب شده است . حکايات « حمال و دختران » ، « خياط ، احدب و يهودي و مباشر و نصراني » ، « ملک نعمان و ضوء المکان » نمونه هاي برجسته اي از حکايات تو درتو به شمار مي آيند . حکاياتي که گاه بي آنکه کوچکترين حلقه اتصالي ميانشان باشد ، تنها با ورود يک شخصيت تازه و تغيير راوي ، در دل حکايتي ديگر آغاز مي شوند و به پايان مي رسند و تنها بر جذابيت و سرگرم کنندگي حکايت اول مي افزايند . شايد بتوان شباهتهايي ميان اينگونه روايت ها و روايت هاي موجود در کتب تاريخي و آسماني – در حالت کلي - نيز يافت . آنجا که راوي بيشتر از آنکه به فکر سرگرم نمودن مخاطب خود باشد ، در پي آن است تا با فاصله انداختن ميان خود و آنچه نقل مي شود و ارجاع آن به فردي ديگر – که معمولا برتر از خود او است – به حکايت نوعي سنديت ببخشد و آن را براي خواننده باور پذيرتر کند .نمونه هاي درخشان تري از حکايات بينامتني را مي توان در « ملک شهرمان و قمرالزمان » و « عجيب و غريب » ديد ؛ قصه هايي که در مقايسه با ديگر حکايات هزارويک شب که از آنها نام برده شد ، از آشفتگي و پراکنده گويي هاي کمتري برخوردارند و ساختارشان به « قصه » نزديک تر است تا « حکايت » .
يک کار کوچک و خوب
نميشود همه شاهکارهاي عالم را خواند و به دنبال متصل کردنشان به گذشته اي بود که ديگر قرنها است از آن دور افتاده ايم . آنها که با شهرزاد و شهرباز پيش رفتهاند و گاه زيرکي شهرزاد را ستوده اند و گاهي از خواندن حکايتي - مانند شهرباز - به وجد آمده اند ، خوب مي دانند که شهرزاد جانش را بيش از همه مديون حکاياتي است که از هند به هزارويک شب راه يافته اند و شهرتش را نيز از اعراب و گستردگي جغرافيايي آنان دارد . با اين همه نمي توان از ريشه هاي ايراني هزارويک شب گذشت ؛ همان گونه که نمي توان شباهتش را با هزار افسان ، هزارو يک روز و طوطي نامه ناديده گرفت و به اين نکته اشاره نکرد که اعرابي که فاقد هرگونه سابقه ادبي قابل تامل بودند ( در حوزه داستان ) چگونه با استفاده از برخي حکايات مجموعه هاي فوق و افزودن حکاياتي ديگر ، مجموعه اي را خلق – بهتر است بگوييم مونتاژ - کردند که حتي تعدادي از مترجمين اروپايي را دچار اين توهم نموده است که هزارويک شب تنها به جامعه عرب تعلق دارد .
اين روزها ديگر کسي پيش از خواب انتظار شنيدن افسانه هاي پريان و عفريت ها را نمي کشد .ديگر کسي توجهي به موتيف هاي خارق العاده اي که مي توان از دل حکايات هزارويک شب بيرون کشيد ندارد . شهرزاد ايراني اما همچنان قصه هايش را تکرار مي کند ؛ اين بار نه براي شهرباز يا هر ايراني ديگري ، که براي آنها که قدرش را مي دانند ...
(1) در نگارش اين يادداشت ، از « کتاب عشق و شعبده ،پژوهشي در هزارويک شب » نوشته نغمه ثميني ، چاپ نشر مرکز نيز به عنوان يکي از منابع خوب فارسي استفاده گرديده است .
(2) رومئو پرنده است و ژوليت سنگ – فدريکو گارسيا لورکا
عبارات داخل « » - به جز مواردي که در يادداشت به منبع آنها اشاره شده است - از متن هزار و يک شب ، با تصحيح علي اکبر علمي ، نقل شده اند .
«منتشر شده در همشهری ماه مورخ 4/2/84»
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)