« و نوشتن سرنوشت ما است... | صفحه‌ی اصلی | من و اتاقی از آن خود... »

زويا پيرزاد جای چه کسی را تنگ کرده است ؟

July 25, 2004


بعضي وقتها ، بعضي آدمها تصميم مي گيرند يك
سوزن بردارند و بزنند به دمل هاي چركين . طبيعي است كه اين كار بعضي ها را
عصباني كند و باز هم طبيعي است كه بعضي ها از چرك و كثافتي كه از داخل دمل
ها بيرون مي زند حالشان به هم بخورد . حالا حكايت كتاب تازه « زويا پيرزاد
» ، دو كلمه حرف حساب href="http://www.azarm.persianblog.com/1383_5_azarm_archive.html#2155650">محسن
آزرم
و بد وبيراههايي كه نثار او شده است هم همين است .
مي خواستم
از « عادت مي كنيم » بنويسم و بگويم كه خواندن اين كتاب را از دست ندهيد ،
اما حالا دوست دارم بگويم : « زويا پيرزاد ، نويسنده دوست داشتني و قابل
احترامي است . » نه فقط به اين دليل كه قصه گفتن را خوب بلد است - كاري كه
متاسفانه خيلي از آدمهاي پرادعاي ادبيات ما توانايي انجام دادنش را ندارند
– بلكه شايد به اين دليل كه هنوز ياد نگرفته است بيشتر از آنكه بخواند و
بنويسد و كار كند ، حرف بزند يا جار و جنجال راه بياندازد ؛ خودش را داناي
كل بداند يا مثلا يك مشت جوان از همه جا بي خبر را دور خودش جمع كند و
سركارشان بگذارد و دلش را خوش كند كه او هم چندتايي نوچه دارد .

نويسنده بي حاشيه ما خوب مي داند كه بايد از چه بنويسد ، شخصيتهايش را
در چه موقعيتي قرار بدهد و داستانش را در كدام فضا پيش ببرد . اهل ادا
درآوردن و نقش بازي كردن هم نيست و شعور خواننده را دست كم نمي گيرد .

پيرزاد نويسنده دوست داشتني و قابل احترامي است ، چيزي كه بعضي آدمهاي
ادبيات دوست ندارند آن را بپذيرند ...
پ.ن : بعضي ها داستان مي نويسند ،
بعضي ها داستان خوب مي نويسند و بعضي ها فكر مي كنند كه داستان نويسند ...
!
-------------------------------------------
سياهبيشه جاي قشنگي
است ؛ حتي اگر به بهانه كار آنجا رفته باشي .
وقتي بعد از يك روز سر و
كله زدن با كارگر و معمار و كارفرما و ناظر ، پشت مي كني به همه چيز و توي
مه گم مي شوي ، تنهايي و مرگ ديگر معناي سابق را برايت ندارند . دارم سعي
مي كنم توي مهي كه هر روز راس ساعت 6 بعد از ظهر همه چيز را مي پوشاند ،
خودم را پيدا كنم . دارم سعي مي كنم از تو فاصله بگيرم . دارم سعي مي كنم
تو را توي اين مه جا بگذارم...


لينک مطلب | 12:00 AM