سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« اين ويرانه های خاطره انگيز | صفحه اصلی | ديوانگی ۷ و شايد هم آخرين ديوانگی... »
بطری بازی ( داستان بازنويسی شده )
دوازده نفر مي شويم ؛ به جز سپيده كه گوشه اتاق روي آن صندلي قهوه اي نشسته است و ما را نگاه مي كند . بي حوصله است انگار . از اول مهماني - ساكت و آرام - كز كرده است يك گوشه . ديگر نه از آن خنده هاي بلند خبري هست و نه از آن شيطنت نشسته توي چشمهايش . هربار كه نگاهش مي كنم ، سعي دارد وانمود كند كه به كسي غير از من خيره شده است . يكبار رويش را بر مي گرداند سمت در ورودي ، يك بار با گوشي موبايلش بازي مي كند و گاهي هم سرش را مي اندازد پايين و زل مي زند به انگشتهاي پايش كه روي گلهاي فرش سر مي خورند . يك سيني بزرگ نقره اي را گذاشته ايم وسط و هر دوازده نفرمان روي زمين نشسته ايم دورش . امير همانطور كه دارد بطري پلاستيكي نوشابه را از اين دست به آن دست مي دهد ، قوانين بازي را براي بچه ها تكرار مي كند :
- نوبت هركسي كه شد ، بطري رو مي گذاره وسط سيني و مي چرخوندش .
بطري كه وايستاد ، اوني كه سر بطري به سمتشه بايد هركاري كه نفر اول
ميگه انجام بده . البته نه هركاري...
يكي دو تا از دخترها رنگ عوض مي كنند ، بقيه اما چشمهايشان برق مي زند . چند نفري هم كه انگار بازي را با قوانين اصلي اش دوست دارند غرغر مي كنند ، اما حرفشان به جايي نمي رسد . امير بطري را مي گذارد وسط سيني و سيني را هل مي دهد سمت من . چشمهايم را مي بندم و بطري را مي چرخانم . بطري كه از چرخيدن خسته مي شود ، بچه ها بر مي گردند و سپيده را نگاه مي كنند كه سر بطري نشانش مي دهد . دستش را برده است لاي موهاي تازه رنگ شده اش و جمعشان مي كند پشت سرش . سيني را كه هل مي دهم طرف امير ، سپيده از روي صندلي بلند مي شود و مي رود سمت مبلهاي راحتي چيده شده در پذيرايي . خودش را مي اندازد روي يكي از آنها و باز همان جايي را نگاه مي كند كه من خيره شده ام به آن .
- چرا امشب اين قدر پكري ؟
قبل از بازي كنارش نشسته بودم . درست روي همان كاناپه اي كه الان رويش دراز كشيده است .
- چيزي نيست ، فقط خسته ام...
توي آن چشمهاي قهوه اي كه نگاه مي كنم ، مي فهمم اين بار ديگر راست مي گويد . سرش را مي آورد نزديك ، لبهايش را مي چسباند به لاله گوشم و آرام زمزمه مي كند :
- دلم مي خواد...
سرش را پس مي كشد . ابروهايش كه به هم نزديك مي شوند ، چند چين كوتاه و باريك را مي شود روي پيشانيش شمرد .
- تو كه ديگه بعد از اين همه مدت بايد خوب بدوني چي مي خوام ؟
دستهايش ، وقتي كه اين جمله را مي گويد ، مي لرزند . گره كراواتم را شل مي كنم و روي كاناپه جا به جا مي شوم . گرمم شده است . يك چيزي خودش را انداخته است روي سينه ام و نفسم را بند آورده است . هر وقت به تنهايي و مرگ فكر مي كنم ، همين حس و حال مي آيد سراغم . انگار كه فكرم را خوانده باشد ، مي گويد :
- كاش جراتش رو داشتم...
امير با آرنج به پهلويم مي زند و بطري را مي دهد دستم . نوبتم شده است دوباره . سپيده چشمهايش را مي بندد و من بطري را مي چرخانم . بطري كه از چرخيدن خسته مي شود ، بچه ها بر مي گردند و صندلي خالي گوشه اتاق را نگاه مي كنند .
« فروردين ۸۳ »
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)