« اين ويرانه های خاطره انگيز | صفحه اصلی | ديوانگی ۷ و شايد هم آخرين ديوانگی... »

بطری بازی ( داستان بازنويسی شده )

شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۳

دوازده نفر مي شويم ؛ به جز سپيده كه گوشه اتاق روي آن صندلي قهوه اي نشسته است و ما را نگاه مي كند . بي حوصله است انگار . از اول مهماني - ساكت و آرام - كز كرده است يك گوشه . ديگر نه از آن خنده هاي بلند خبري هست و نه از آن شيطنت نشسته توي چشمهايش . هربار كه نگاهش مي كنم ، سعي دارد وانمود كند كه به كسي غير از من خيره شده است . يكبار رويش را بر مي گرداند سمت در ورودي ، يك بار با گوشي موبايلش بازي مي كند و گاهي هم سرش را مي اندازد پايين و زل مي زند به انگشتهاي پايش كه روي گلهاي فرش سر مي خورند . يك سيني بزرگ نقره اي را گذاشته ايم وسط و هر دوازده نفرمان روي زمين نشسته ايم دورش . امير همانطور كه دارد بطري پلاستيكي نوشابه را از اين دست به آن دست مي دهد ، قوانين بازي را براي بچه ها تكرار مي كند :

- نوبت هركسي كه شد ، بطري رو مي گذاره وسط سيني و مي چرخوندش .

بطري كه وايستاد ، اوني كه سر بطري به سمتشه بايد هركاري كه نفر اول

ميگه انجام بده . البته نه هركاري...

يكي دو تا از دخترها رنگ عوض مي كنند ، بقيه اما چشمهايشان برق مي زند . چند نفري هم كه انگار بازي را با قوانين اصلي اش دوست دارند غرغر مي كنند ، اما حرفشان به جايي نمي رسد . امير بطري را مي گذارد وسط سيني و سيني را هل مي دهد سمت من . چشمهايم را مي بندم و بطري را مي چرخانم . بطري كه از چرخيدن خسته مي شود ، بچه ها بر مي گردند و سپيده را نگاه مي كنند كه سر بطري نشانش مي دهد . دستش را برده است لاي موهاي تازه رنگ شده اش و جمعشان مي كند پشت سرش . سيني را كه هل مي دهم طرف امير ، سپيده از روي صندلي بلند مي شود و مي رود سمت مبلهاي راحتي چيده شده در پذيرايي . خودش را مي اندازد روي يكي از آنها و باز همان جايي را نگاه مي كند كه من خيره شده ام به آن .

- چرا امشب اين قدر پكري ؟

قبل از بازي كنارش نشسته بودم . درست روي همان كاناپه اي كه الان رويش دراز كشيده است .

- چيزي نيست ، فقط خسته ام...

توي آن چشمهاي قهوه اي كه نگاه مي كنم ، مي فهمم اين بار ديگر راست مي گويد . سرش را مي آورد نزديك ، لبهايش را مي چسباند به لاله گوشم و آرام زمزمه مي كند :

- دلم مي خواد...

سرش را پس مي كشد . ابروهايش كه به هم نزديك مي شوند ، چند چين كوتاه و باريك را مي شود روي پيشانيش شمرد .

- تو كه ديگه بعد از اين همه مدت بايد خوب بدوني چي مي خوام ؟

دستهايش ، وقتي كه اين جمله را مي گويد ، مي لرزند . گره كراواتم را شل مي كنم و روي كاناپه جا به جا مي شوم . گرمم شده است . يك چيزي خودش را انداخته است روي سينه ام و نفسم را بند آورده است . هر وقت به تنهايي و مرگ فكر مي كنم ، همين حس و حال مي آيد سراغم . انگار كه فكرم را خوانده باشد ، مي گويد :

- كاش جراتش رو داشتم...

امير با آرنج به پهلويم مي زند و بطري را مي دهد دستم . نوبتم شده است دوباره . سپيده چشمهايش را مي بندد و من بطري را مي چرخانم . بطري كه از چرخيدن خسته مي شود ، بچه ها بر مي گردند و صندلي خالي گوشه اتاق را نگاه مي كنند .


« فروردين ۸۳ »