« کلمه ، نان نمی شود ! ( نگاهی کوتاه به جهان داستانی نادر ابراهيمی ) | صفحه‌ی اصلی | ميزگرد ادبيات داستانی در وب »

چقدر زود بزرگ می شويم ...

April 29, 2004


تعارف كه نداريم باهم رفيق ! هنوز نتوانسته
اي فراموشش كني . شايد هم نخواسته اي ، كسي چه مي داند . اصلا مگر فرقي هم
مي كند ؟ تنهايي ، تنهايي است .
وقتي همه آنها كه فكر مي كردي فراموشت
كرده اند ، زنگ مي زنند و تولدت را تبريك مي گويند ، وقتي چند نفر در يك
كافي شاپ كوچك و معمولي كه پاتوق هميشگي ات است غافلگيرت مي كنند ، وقتي
همه خنده ها تمام مي شوند ، وقتي همه هديه ها باز مي شوند ، وقتي مي فهمي
كه هنوز كساني هستند كه دوستت دارند و وقتي حس مي كني كه هنوز چند نفري تو
را مي بينند ، آن وقت مي تواني رو بروي مونيتور بنشيني و فكر كني كه : «
امروز چقدر تنها بودي...» . تنهايي هر آدمي در يك روز خاص به اوج مي رسد .
براي من ، روز تولدم - نهم ارديبهشت – چند سالي هست كه حكم آن روز خاص را
پيدا كرده است...

از روزهاي كوتاه عاشقي
تنها يادگار
قابي است
از خاطره
و شايد يك دروغ بزرگ
كه ديگر « دوستت ندارم ! » (
1)

« پدرام رضايي زاده – ارديبهشت 83 »

(1)تاريخ نوشتن اين
شعر به شهريور 82 بر مي گردد و در مجموعه اي قرار دارد كه اگر خدا بخواهد و
بندگان خدا اجازه بدهند ، تا يكي – دو ماه ديگر منتشر مي شود.


لينک مطلب | 12:00 AM