« در نروژ مگر چه خبر است ؟ | صفحه‌ی اصلی | ... »

ايتالو كالوينو و خورخه لوييس بورخس : « خطوط موازي ! »

February 25, 2004

این يادداشت ، كه ترجمه‌ی من است از سخنراني جان بارت ، در روزنامه شرق مورخ 15 فروردين 83 منتشر گرديده است .

-----------------------------------------------------------------
جهان داستاني ايتالو كالوينو را در سال 1968 كشف كردم ؛ سالي كه كتاب كمدي هاي كيهاني او با ترجمه ويليام وي ور در امريكا منتشر شد . در آن سال ، من در دانشگاه نيويورك تدريس مي كردم و به شدت شيفته آثار خورخه لوييس بورخسي شده بودم كه تنها چند سالي از آشنايي ام با آثارش مي گذشت . در چنين حالت مسحور شدگي اي بود كه مانيفستي پيش – پسامدرنيستي را با عنوان « ادبيات فرسودگي » منتشر كردم و به دنبال آن نيز مجموعه سياه مشق هاي خود را در قالب داستان كوتاه با نام « گمشده در شهربازي » . در واقع اينگونه بود كه زمينه براي جلب توجه من به كتاب كمدي هاي كيهاني كالوينو و پس از آن به مجموعه اي از داستان هاي ديگر او كه وي ور آن را به انگليسي برگردانده بود ، فراهم آمد ؛ داستان هايي سبكبالانه و هجو آميز ، و همچون آثار بورخس از حيث زبان و شكل ، ناب و از حيث درايت و صور خيال ، غني ؛ با اين تفاوت كه اشكي را كه بورخس بر چشم خوانندگانش مي نشاند ، او نمي پسندد .
در سپتامبر 1985 ، يعني حدودا يك هفته پس از آنكه از مرگ كالوينو با خبر شديم ، پذيراي امبرتو اكو در دانشگاه جان هاپكينز بوديم و طبيعي بود كه بيشتر از دوست مشترك مان سخن مي گفتيم . البته ايتالو به اكو نزديك تر بود تا به من و آنطور كه اكو مي گفت ، كالوينو « نديم » او بوده است . اكو با اطمينان مي گفت كه گويا علي رغم حمله قلبي شديدي كه دو هفته قبل از مرگ گريبان ايتالو را گرفته بود ، با اين حال آخرين كلام را اينگونه بر زبان جاري ساخته بود : « خطوط موازي ! خطوط موازي ! »
موازي بودن دستاوردهاي بورخس و كالوينو به همان اندازه آشكار است كه ناموازي بودن آنها . براي شروع مي توان به اين نكته اشاره كرد كه هردود نويسنده به خاطر قدرت خلاقيت و ذهنيت متمايزشان ، آثارشان را به شكلي صريح و بي پرده و بدون پيروي از اصول و قواعد مرسوم ، اما با دقت و وسواس خيره كننده اي نگاشته اند . « شفاف ، سنجيده ، ظريف و سرراست » همگي صفاتي هستند كه كالوينو ( در مجموعه سخنراني هايش در نورتون با عنوان « شش يادداشت براي هزاره بعدي » ) در توصيف نوشتار بورخس به كار مي برد كه البته تمام آن صفت ها را در توصيف كار خود او نيز مي توان به كار بست ، آنچنان كه شش سرفصل يادداشت هايش نيز بر آنها استوارند : « سبكي » و اشارت زبردستانه ؛ « چابكي » هم ابزارها و شيوه ها و هم در اثر گذاري روايي ؛ « دقت » هم در ساخت و هم در كلام ؛ « شفافيت » در جزئيات جذاب و تصاوير زنده و گويا ، و نيز حتي در استفاده از تخيل ؛ « كثرت گرايي » به هردو مفهوم عامل انسجام هنري و پيوندگاه غايي اشياء ؛ و در نهايت « انسجام » در سبك ، مقوله هاي ساختي و آنچه بورخسي و كالوينويي باز مي شناسيم اش . گرچه كالوينو بسيار پايبند اين ارزشگذاري ششگانه ادبي خويش است ، اما نبايد از ذهن دور داشت كه اين شش ويژگي كلام آخر است و بس . چرا كه اين رويكرد ، محالفاني نيز داشته است كه نكاتي بر آن افزوده اند . كالوينو ، خود ، درباره « چابكي » مي نويسد : « آن ويژگي هايي را كه من در سختراني ام برشمردم ، به معناي طرد متقابل هاي آنها نيست . اشاره من به سبكي به خاطر احترامي است كه براي سنگيني قايلم . و نيز جانبداري ام از چابكي به معناي ناديده گرفتن ارزش هاي اطناب نيست . »
بررسي اين شش يادداشت ما را در پس سبك نوشتاري كالوينو و بورخس به ديگر خطوط موازي و داستانهاي اين دو مي رساند . گرچه كالوينو نوشتن را با خلق رمان هايي واقع گرايانه آغاز كرد و هرگز استفاده از روايت هاي بلند و طولاني را در داستان هايش ترك نكرد ، با اين حال او همواره داستان هاي كوتاه و موجز بورخس را مي ستود . حتي آثاري را كه او بعدها خلق كرد ، همچون « اگر شبي از شب هاي زمستان ، مسافري » ، « كمدي هاي كيهاني » ، « قصر تقديرهاي متقاطع » و يا « شهرهاي نامرئي » ( با در نظر گرفتن توصيف هاي خود كالوينو ) خودمدار و به هم پيوسته اند و از عناصري كوچك تر و چابك تر شكل گرفته اند . بورخس بيشتر به خاطر باورهاي زيبايي شناسانه ويژه اش و شايد هم به جبر شرايطي كه نابينايي برايش فراهم كرده بود ، هرگز تمايلي به نوشتن رمان ، چه بلند و چه كوتاه ، از خود نشان نداد . او در زندگي نامه خود نوشته اش مي نويسد : « در طول يك عمر زندگي با كتاب ، تنها چند رمان خواندم كه البته فكر مي كنم آن هم به دليل احساس وظيفه اي بود كه در خود احساس مي كردم بايد كتاب را تا صفحات پاياني ادامه بدهم . » و تا پايان عمر نيز ، همچون يارومير لاديك ، قهرمان كتاب « معجزه پنهاني » ، محكوم به بازخواني و بازنويسي خاطرات اش بود . و تعجبي ندارد اگر نوشتار او چنين به يادماندني و ظريف است .

از ديگر شباهت هاي اين دو نويسنده ، توجه ويژه آنها به محيط پيرامون شان است . به عبارت ديگر ، همانطور كه بورخس تصاوير دقيق و موشكافانه اي از بوينس آيرس به دست مي دهد ، در مقابل كالوينو از كشورش ، ايتاليا ، بسيار در نوشته هايش دارد ، و اگرچه هركدام از اين دو از چهره هاي شاخص ادبيات ملي كشور خود در ادبيات مدرن به شمار مي روند اما هردو به شدت از رئاليسم اجتماعي – روانكاوانه اي كه شالوده ادبيات داستاني آمريكاي لاتين را تشكيل مي دهد ، رويگردان بوده اند . كالوينو ، اسطوره ، فابل و علم را ، و بورخس ، تاريخ فلسفي – ادبي و تحيل را جايگزين تحليل هاي اجتماعي – روانكاوانه و جزئيات تريخي – جغرافيايي كرده اند . هردوي آنها به سطحي از روايت اميخته با طنز گرايش دارند : ادبيات عامه و بن مايه هاي طنز در آثار كالوينو و فراواقعيت و داستانهاي پليسي – جنايي در آثار بورخس . كالوينو در بخش « شفافيت » ، پسامدرنيسم را اينگونه تعريف مي كند : « تلاشي براي به كارگيري طنز در تصاوير پيش پا افتاده رسانه هاي گروهي ، و يا تزريق رنگ و بوي سنت ادبي اعجاب انگيز بومي به ساختار روايت برپايه برجسته سازي ناهمگوني ها » يا درست همان مشخصه اي كه در آثار بورخس و حتي خود كالوينو نمايان است . هيچ كدام از اين دو نويسنده ، چه بد و چه خوب ، نه كارشان خلق شخصيت هاي به يادماندني است و نه علاقه اي به برانگيختن احساسات مخاطب دارند . گرچه ناگفته نماند كه بورخس ( 1975 ، ميشيگان ) در پاسخ به اين پرسش كه « شما تعهد اصلي نويسنده را چگونه تعريف مي كنيد ؟ » بي درنگ گفته بود : « خلق شخصيت » ؛ پاسخي تكان دهنده از نويسنده اي بزرگ كه هيچ گاه شخصيتي خلق نكرده است ! همانطور كه تمام غذاهايي يك رستوران درجه يك ارائه مي كند عالي نيستند ، شما هم اگر به دنبال شخصيتهايي يگانه با احساساتي ناب و دست نيافتني هستيد ، بايد جايي بيرون از نوشته هاي استادانه خورخه لوييس بورخس و ايتالو كالوينو را جستجو كنيد .
در ادامه ي آنچه در مورد « گرايش هاي پسامدرنيستي » كالوينو گفته شد – بازيابي طنز آميز تصاوير پيش پا افتاده و به كارگيري ساختارهاي سنتي روايت – شايسته است به فرم و ساختار در آثار كالوينو بيش از بورخس بها داد . بورخس اما با مهارتي شگرف و بسيار هنرمندانه آنچه را من رهيافت هاي استعاري مي نامم ، « نه تنها با استفاده از استعاره هاي پيچيده ، تصويرهاي كليدي ، صحنه آرايي ، زاويه ديد و هنر داستان پردازي ، بلكه با پرداختن به متن به عنوان پديده اي مستق و مصنوع ، در آثارش به كارگرفته است » . او با كم گويي خارق العاده اي ، به جاي آنكه مهارت خود را در پرداخت داستان هايش آشكارا باز نمايد ، آن را در پس روايت هايش پنهان مي كند . اما در مقابل ، كالوينو ، بي آنكه قصد خودنمايي داشته باشد ، نوعي لذت و سرمستي وصف ناپذيري را در « فرماليسم رمانتيك » اش به كار مي گيرد . بسياري ، پيدايي چنين گرايش هايي را در كالوينو ، حاصل ارتباط تنگاتنگ او با ريموند كوئنو و گروهش ( oulipo ) مي دانند .
كالوينو در جلسه بازخواني آثارش ( جان هاپكينز ، 1976 ) به استعاره پنهان در « شهرهاي نامرئي » اش اشره مي كند و مي گويد : « اكنون مي خواهم يك... » ، لحظه اي درنگ مي كند تا واژه دلخواهش را بيابد و سپس اينگونه ادامه مي دهد ، « ... يك آرياي كوچك از رمانم را بخوانم . » آنچه كالوينو را از ديگر نويسندگان بزرگ گروه كوئنو متمايز مي ساخت اين بود كه او دقيقا مي دانست كجا و كي بايد دست از ساختارگرايي بشويد و داستانش را همچون نغمه اي آواز كند ؛ به بيان ديگر ، او قادر بود بنيان هاي داستانش را به خواندن وا دارد .
و اكنون به عنوان واپسين شباهت هاي اين دو نويسنده مي توان به اين نكته اشاره كه هم كالوينو و هم بورخس به گونه اي شگفت انگيز آنچه را من « جبر » و « آتش » مي نامم ، در داستان هايشان به هم مي آميزند ( من اين دو واژه را از ط نخستين دانش نامه تلون » ، اثر يگانه و بي نقص بورخس وام گرفته ام ؛ آنجا كه مي گويد : « با آن پادشانهان و درياهايش ، با آن كاني ها و پرندگان و ماهي هايش ، با آن جبر و با آن آتش اش . » ) . بگذاريد جبر را براي انسجام ساختار و آتش را براي قليان احساسات به كار ببريم ( گرچه مي توان دو واژه « كريستال » و « اثير » را كه كالوينو در يكي از سخنراني هايش از آنها استفاده كرده است ، به كار گرفت اما با توجه به آنچه در اين مقال مراد من است ، استفاده از آنها چندان دقيق به نظر نمي رسد ) . ساختاري بي نقص و استادانه به تنهايي مي تواند كانون توجه قرار گيرد اما فزوني جبر بر آتش ، درست همانند آنچه در دو اثر كوئنو با نام هاي « يكصد هزار ميليارد غزل » و « سبك آزمايي » اتفاق افتاده است ، اثر را جاني تازه بخشد . در حالي كه فزوني آتش بر جبر ، بي آنكه نياز به ذكر مثالي باشد ، موجب پريشاني و آشفتگي احساسات خواننده مي شود . آنچه ما همواره از ادبيات طلب مي كنيم ، احساساتي است كه در آثار هر دو نويسنده به قدر كفايت وجود دارد . به اعتقاد من ، بي آنكه قصد رده بندي هنرمند را داشته باشم ، كالوينو ، همانند همتايانش دونالد بارتلمي ، ساموئل بكت ، خورخه لوئيس بورخس ، آنجلا كارتر ، رابرت كوور ، گابريل گارسيا ماركز ، ولادمير ناباكوف و بسياري ديگر ، به الگويي كه من از يك پست مدرنيست تمام و كمال در ذهن دارم ، نزديك تر است . منظور من تنها آفرينش مناسب جبر و آتش نيست ، بلكه مهارت همراه با جسارت ، آشنايي كامل با آنچه امبرتو اكو « گفته شده ها » مي خواندش و نيز بازنمايي طنز آميز آنها ، آميزش جذابيت روايت با صراحت و سادگي را نيز در خود دارد و در عين حال كه از ميراث روايي گذشتگان سود مي جويد ، گوش چشمي نيز به ساختارها و شيوه هاي روايي مدرن ( كه در مورد كالوينو ، ساختارگرايي از نوع پاريسي مطرح است ) داشته باشد . به تمامي آنچه برشمرديم ، در – جهان – بودگي و جهان شمولي را نيز بيافزاييد .
از مهمترين تفاوت هاي ميان اين دو نويسنده مي توان به هندسه روايت هاي بورخس اشاره كرد كه همگي اقليدسي اند . در مقابل ، تركيب هاي پيچيده و گيج كننده كالوينو است كه همگي غير اقلديسي اند . به همين دليل است كه من نيز همچون او همواره بوكاچيو را به خاطر خلق شخصيت « دينيو » در رمان « دكامرون » اش تحسين كرده ام . و اين همان گونه ديانوسي است كه خود را از بند قوانين باهم آيي مي رهد و عنصر خيال انگيز تعليق را به روايت مي افزايد .
تا آنجا كه من به ياد دارم ، اين دو نويسنده بزرگ تنها يك بار ، آن هم در رم و در سالهاي پاياني عمر بورخس يكديگر را ملاقات كردند . در اين ديدار ، احترامي كه كالوينو براي بورخس قايل بود به يادماندني است . بسيار متاسفم كه در گفتگوهايي كه با بورخس داشتم ، نظر او را درباره كالوينو جويا نشدم . به هرحال ، احترامي كه من براي هردو انها قايلم ، غير قابل انكار است . در اصول هندسي اقليدسي ، خطوط موازي هرگز به يكديگر نمي رسند ، اما در هندسه غير اقليدسي چنين رويدادي توجيه پذير است و خطوط موازي مي توانند يكديگر را ملاقات كنند ؛ البته نه در برزخ ( جايي كه دانته با هدايت ويرژيل ، روح هومر را ملاقات كرد ) و نه در رم يا بوينس آيرس ، بلكه در بي نهايت ؛ جايي كه تصور مي كنم هرود آنها به تلاش ما براي رسم خطوط موازي ميانشان ، لبخند مي زنند .

« برگرفته از سخنراني جان بارت در همايش ايتالو كالوينو ، يو . سي . ديويس ، 1997 »

-----------------------------------------
(1 ) . آريا در اصطلاح موسيقي ، نوعي تك خواني است كه به ويژه در اپرا به كار گرفته مي شود – مترجم

لينک مطلب | 12:00 AM