« ميل مرگی عجيب در من است ... | صفحه‌ی اصلی | زندگی را به آواز بخوان ! »

وقايع نگاری در چهارچوب رمان

December 10, 2003

اين يادداشت در روزنامه شرق مورخ ۳ آذر ۱۳۸۲ منتشر گرديده است .

-------------------------------------------------

اسماعيل فصيح داستان نويس اين سالهای ما است و هر خواننده جدی ادبيات در قسمت آثار ايرانی کتابخانه اش بی گمان در کنار بوف کور ، چشمهايش ، شوهر آهو خانم ، کليدر ، همسايه ها ، شازده احتجاب و بسياری آثار ديگر ، زمستان 62 را هم دارد . اسماعيل فصيح در دوره فعاليت ادبی اش تاکنون آثار بسياری از خود به جای گذاشته است ، تاثيرات قابل تاملی بر ديگران گذاشته است و طبعا آنچنان که در مورد هر فعاليت اجتماعی مصداق دارد ، از ديگران نيز تاثير پذيرفته است . يکی از ويژگيهای قابل توجه فصيح اين بوده است که در داستانهايش همواره گوش به زنگ حوادث و رخدادهای اجتماعی ملتی بوده است که از آنها و برای عموم آنها نوشته است و همين مساله جامعيت قابل توجه ای به آثارش داده است ، به طوري که موضوع داستانهايش ملغمه آشنايی از خون ، عشق و جنگ ، گريز و مهاجرت ، فشار و تنهايی است که گويی تمامی اينها ديگر جزء جدايی ناپذير خاطرات تاريخی ملت ما است .

اسماعيل فصيح متولد 1313 است .چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن خود را به عنوان نويسنده ای پرکار به جامعه ادبی معرفی کرده است . هرچند در مقابل و تا به امروز در انزوايی خودخواسته فرو رفته است و تمايلی به حضور در محفلهای ادبی و يا گفتگو با مطبوعات نشان نداده است ؛ گاه به صراحت از مصاحبه سرباز زده است و آن را بی فايده دانسته است و گاه – و بويژه در سالهای اخير – بيماری را دليل اين انزوا دانسته است . طبيعی است که اين امر نيز منجر به ايجاد شکاف ميان فصيح و خوانندگان حرفه ای و نسل جوان ادبيات شده است و از شمار مخاطبين او تا حدی کاسته است . آثار فصيح غالبا حکم زندگينامه نسلی سردرگم و سرخورده را دارند . نسلی که هنوز گيج و سردرگم حوادث و رويدادهای پر شر و شور پيرامونش بوده است که با کودتا و اختناق پس از آن مواجه شده است . داستانهای فصيح از اين منظر نيز قابل توجه اند که توانسته اند بن مايه بسياری از آثار پس از خود باشند . بافت مشترک داستانهای او خواننده را به اين نتيجه می رساند که او هرگز در پی ارايه طرحهای دگرگونه در آثار خود نيست .

خواننده ايرانی در تمامی اين سالها انواع شيوه ها و سبکهای ادبی را پابه پای تجربه های نويسندگان نوانديش آزموده است و طبعا انديشه های پيدا و پنهان هرکدام را به فراخور شرايط خود و جامعه دريافته است .علی رغم آنکه فصيح از بسياری موضوعات گذشته و حال جامعه پير و خسته ايرانی در داستانهايش به عنوان بن مايه استفاده کرده است ، اما در نهايت به نظر می رسد که حرف واحدی داشته است . او در داستانهای وقايع نگارانه اش برای جبر و تاثيرات محيط بر جامعه اهميت ويژه ای قايل است . نوعی ساده انگاری و تسليم نسبت به کليت فلسفه هستی در آثار فصيح به چشم می خورد که همراه با به کارگيری برخی تکنيکها و عادات ادبی همچون توضيح دقيق و در عين حال طنز گونه برخی موقعيتهای داستانی و از درجه اعتبار ساقط کردن بسياری از فجايع ، عده ای را متقاعد کرده است تا سبک ادبی وی را متاثر از آثار همينگوی بدانند .
به نظر می رسد که نوعی پوچی در آثار فصيح حضور دايم دارد ، البته نه از نوع فلسفی و « هدايت گونه اش » . نوعی پوچی که پذيرای همه چيز است و شخصيتها تنها در پی حل مشکلات روزمره زندگی – بدون وابسته شدن به آن - هستند و نه معضلات ازلی و ابدی و فلسفی آن . از منظری ديگر شايد بتوان اين خصوصيت آثار فصيح را با حضور نوعی عرفان گرايی در داستانهای او مرتبط دانست ؛ البته نه از جنس عرفان ابزاری امروز يا عرفان سخت گير و جانکاه ديروز . عرفانی که زندگی و ماديات را جدی و لازم می داند اما در عين حال مخاطبش را از وابستگی به آن نهی می کند ...

خواننده حرفه ای ادبيات ( که به تعبير فصيح با حاشيه نويسی ها کتاب را می خواند ) پس از چندی در می يابد که شخصيت اصلی و راوی بسياری از آثار فصيح ، جلال آريان ، تقريبا در تمامی آثار شخصيتی مشابه از خود به نمايش می گذارد و حوادث مشابهی را پيرامون خود تجربه می کند . اين احساس تا آنجا پيش می رود که خواننده گمان می کند شخصيت جلال آريان جلوه ای از شخصيت خود نويسنده است . خوبی مطلق و معصومانه در آثار فصيح کم و بيش محکوم به فنا است . به نظر می رسد نويسنده سعی دارد يک الگو متوسط و کاربردی و به دور از هرگونه ايده آل گرايی و نهايتا « آريان » گونه برای مخاطبين خود تجويز کند و شايد هم سعی دارد باورهای جامعه ای را که نابودی خوبی مطلق را بيش از بارور شدنش می پسندد ، به چالش فرا خواند . نکته ديگری که در آثار فصيح به چشم می خورد ، سمبوليسم پنهانی است که در زير پوست داستانهای او حضور دارد . اين ويژگی حتی در نامگذاری شخصيتهای داستانهای فصيح نيز جلوه می کند . به عنوان مثال منصور فرجام در « زمستان 62 » شخصيتی است که عاقبتی منصور وار را برای خود بر می گزيند و يا جلال آريان در بسياری از داستانها جلوه ای از غرور و شکوه هميشگی يک روح سرگشته ايرانی است که همواره با مصايب به هر تقدير ساخته و مانده است .

اما « داستان جاويد » بدون شک يکی از آثار برجسته و قابل تامل اسماعيل فصيح به شمار می آيد . اثری که شايد به همراه « زمستان 62 » از ديگر آثار فصيح متمايز باشد . شيوه روايت داستان کاملا ساده و به دور از هرگونه پيچيدگی است آن چنان که گويی در نظر فصيح ، حقيقت و موضوع تکان دهنده داستان برای خلق اثر کافی بوده است . داستان مصيبتهای طبيعی و غير طبيعی که برای پسرک زرتشتی نيک آيينی رخ می دهد و مقاومت او در برابر اين حوادث : نابودی عشق ، خانواده ، شخصيت ، زندگی و حتی مردانگی اش . فصيح در به تصوير کشيدن صحنه های دلخراش داستان ( مثل اختگی جاويد قهرمان داستان و يا مواجه شدن او با استخوانهای پوک شده خواهرش ) به گونه ای دهشتناک خونسرد و آرام است ، انگار که قرار است داستان شوربختی های جاويد ، در سکوت تحمل شده و تکراری ملتی هميشه در بند را روايت کند .

فصيح در تعدادی از آثارش داستان ديگری را از نويسنده ای مشهور و غير ايرانی- مثل « بيگانه » و « طاعون » آلبر کامو ، « در انتظار گودو » ساموئل بکت يا « آفتاب نيز طلوع می کند » همينگوی - در پس زمينه داستانش حرکت می دهد و گاه داستان دوم را با روايتی طنز گونه پابه پای داستان اصلی به پيش می برد . اما ارتباط اين داستانهای فرعی با داستان اصلی گاه آنچنان ضعيف و سست است که حتی دقيق ترين خوانندگان نيز در رمزگشايی و کشف اين ارتباط در می مانند و ارتباطی هم اگر می يابند ، سطحی و فاقد عمق وگاه در حد تکرار صرف و خلق اثری عاريتی باقی می ماند . شخصيت پردازی و فضا سازی آثار فصيح نيز گاه در اين دسته قرار می گيرند و حوادث فرعی پرداخته شده در داستانها بيش از آنکه به پيشبرد و تکميل ديگر عناصر و روايت اصلی داستان کمک کند تنها جنبه سرگرم کنندگی اثر را تقويت می کنند .

« دل کور » اما حکايت خون ها ، عشق ها ، دغدغه ها ، پيچيدگيها ، اميدها و لحظه های زندگی خانواده ای سنتی را در محله ای قديمی به تصوير کشيده است . دل کور را از آن جهت که تصويری از يک دوره تاريخی خاص ارايه می دهد نيز می توان حايز اهميت دانست ...شخصيت اصلی داستان ، رسول ، در تقابل با زورگويی مختار دچار سرگشتگی و ديوانگی می گردد که اين موضوع بی اختيار خواننده جدی ادبيات را به ياد قهرمان ديوانه / نابغه سمفونی مردگان عباس معروفی می اندازد . اما آنچه در اين ميان سوال برانگيز است ، مرگی است که نويسنده در داستان برای رسول رقم می زند . مرگی که می تواند از جهاتی با شخصيتی که از رسول پرداخته شده شده است همخوانی نداشته باشد . چگونه است که ديوانه ای آنچنان مظلوم ناگهان چنان کار قهرمانانه و ناشی از شعور و درک را انجام می دهد که عاقلان نيز انگشت به دهان می مانند ؟ شايد نويسنده به تحول و دگرگونی ناگهانی شخصيتها اعتقاد داشته باشد و يا پيرو اين نظريه در رمان نويسی باشد که شخصيتها در طول رمان متحول می گردند ، اما بدون شک اين امر نيز نيازمند شخصيت پردازی پيچيده تر و هوشمندانه تر شخصيتها است تا برای مخاطب باور پذير بنمايد .

فصيح از دل کور در بسياری از داستانهای کوتاه خود وام گرفته است ( مثل مجموعه ديدار در هند ) و در واقع چند داستان کوتاه دربرگيرنده داستانها و حوادث تکه تکه شده دل کور هستند . شايد اين موضوع ناشی از اهميت شخصيتها و حوادث دل کور در نگاه فصيح باشد اما اين داستانهای کوتاه او را به نوعی دچار تکرار و روزمرگی کرده است .

قضاوت در مورد فصيح و آثارش – همچون ديگر نويسندگان برجسته کشورمان - صدالبته دشوار است و محتاج موشکافيهای بسيار در داستانهايش . نقد يک اثر آنچنان که الکساندر پوپ در رساله نقد خود آورده است به مراتب دشوار تر و پيچيده تر از خلق آن می باشد : « دشوار است بتوان گفت ناپختگی ، بيشتر در نگارش بد به ظهور می رسد يا در بد داوری کردن ؛ اما از اين دو ، اثری که به سبب نقص انشاء ايجاد ملال می کند از نقدی که درک ما را گمراه می سازد کم زيان تر است » . شايد بهتر باشد قضاوت را به تاريخ بسپاريم که پيش از اين بارها و بارها ثابت کرده است توان انجام اش را به بهترين شکل دارد .

لينک مطلب | 12:00 AM