سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« ميل مرگی عجيب در من است ... | صفحه اصلی | در ادامه لرزيدنهای بهرام صادقی ! »
وقايع نگاری در چهارچوب رمان
اين يادداشت در روزنامه شرق مورخ ۳ آذر ۱۳۸۲ منتشر گرديده است .
-------------------------------------------------
اسماعيل فصيح داستان نويس اين سالهای ما است و هر خواننده جدی ادبيات در قسمت آثار ايرانی کتابخانه اش بی گمان در کنار بوف کور ، چشمهايش ، شوهر آهو خانم ، کليدر ، همسايه ها ، شازده احتجاب و بسياری آثار ديگر ، زمستان 62 را هم دارد . اسماعيل فصيح در دوره فعاليت ادبی اش تاکنون آثار بسياری از خود به جای گذاشته است ، تاثيرات قابل تاملی بر ديگران گذاشته است و طبعا آنچنان که در مورد هر فعاليت اجتماعی مصداق دارد ، از ديگران نيز تاثير پذيرفته است . يکی از ويژگيهای قابل توجه فصيح اين بوده است که در داستانهايش همواره گوش به زنگ حوادث و رخدادهای اجتماعی ملتی بوده است که از آنها و برای عموم آنها نوشته است و همين مساله جامعيت قابل توجه ای به آثارش داده است ، به طوري که موضوع داستانهايش ملغمه آشنايی از خون ، عشق و جنگ ، گريز و مهاجرت ، فشار و تنهايی است که گويی تمامی اينها ديگر جزء جدايی ناپذير خاطرات تاريخی ملت ما است .
اسماعيل فصيح متولد 1313 است .چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن خود را به عنوان نويسنده ای پرکار به جامعه ادبی معرفی کرده است . هرچند در مقابل و تا به امروز در انزوايی خودخواسته فرو رفته است و تمايلی به حضور در محفلهای ادبی و يا گفتگو با مطبوعات نشان نداده است ؛ گاه به صراحت از مصاحبه سرباز زده است و آن را بی فايده دانسته است و گاه – و بويژه در سالهای اخير – بيماری را دليل اين انزوا دانسته است . طبيعی است که اين امر نيز منجر به ايجاد شکاف ميان فصيح و خوانندگان حرفه ای و نسل جوان ادبيات شده است و از شمار مخاطبين او تا حدی کاسته است . آثار فصيح غالبا حکم زندگينامه نسلی سردرگم و سرخورده را دارند . نسلی که هنوز گيج و سردرگم حوادث و رويدادهای پر شر و شور پيرامونش بوده است که با کودتا و اختناق پس از آن مواجه شده است . داستانهای فصيح از اين منظر نيز قابل توجه اند که توانسته اند بن مايه بسياری از آثار پس از خود باشند . بافت مشترک داستانهای او خواننده را به اين نتيجه می رساند که او هرگز در پی ارايه طرحهای دگرگونه در آثار خود نيست .
خواننده ايرانی در تمامی اين سالها انواع شيوه ها و سبکهای ادبی را پابه پای تجربه های نويسندگان نوانديش آزموده است و طبعا انديشه های پيدا و پنهان هرکدام را به فراخور شرايط خود و جامعه دريافته است .علی رغم آنکه فصيح از بسياری موضوعات گذشته و حال جامعه پير و خسته ايرانی در داستانهايش به عنوان بن مايه استفاده کرده است ، اما در نهايت به نظر می رسد که حرف واحدی داشته است . او در داستانهای وقايع نگارانه اش برای جبر و تاثيرات محيط بر جامعه اهميت ويژه ای قايل است . نوعی ساده انگاری و تسليم نسبت به کليت فلسفه هستی در آثار فصيح به چشم می خورد که همراه با به کارگيری برخی تکنيکها و عادات ادبی همچون توضيح دقيق و در عين حال طنز گونه برخی موقعيتهای داستانی و از درجه اعتبار ساقط کردن بسياری از فجايع ، عده ای را متقاعد کرده است تا سبک ادبی وی را متاثر از آثار همينگوی بدانند .
به نظر می رسد که نوعی پوچی در آثار فصيح حضور دايم دارد ، البته نه از نوع فلسفی و « هدايت گونه اش » . نوعی پوچی که پذيرای همه چيز است و شخصيتها تنها در پی حل مشکلات روزمره زندگی – بدون وابسته شدن به آن - هستند و نه معضلات ازلی و ابدی و فلسفی آن . از منظری ديگر شايد بتوان اين خصوصيت آثار فصيح را با حضور نوعی عرفان گرايی در داستانهای او مرتبط دانست ؛ البته نه از جنس عرفان ابزاری امروز يا عرفان سخت گير و جانکاه ديروز . عرفانی که زندگی و ماديات را جدی و لازم می داند اما در عين حال مخاطبش را از وابستگی به آن نهی می کند ...
خواننده حرفه ای ادبيات ( که به تعبير فصيح با حاشيه نويسی ها کتاب را می خواند ) پس از چندی در می يابد که شخصيت اصلی و راوی بسياری از آثار فصيح ، جلال آريان ، تقريبا در تمامی آثار شخصيتی مشابه از خود به نمايش می گذارد و حوادث مشابهی را پيرامون خود تجربه می کند . اين احساس تا آنجا پيش می رود که خواننده گمان می کند شخصيت جلال آريان جلوه ای از شخصيت خود نويسنده است . خوبی مطلق و معصومانه در آثار فصيح کم و بيش محکوم به فنا است . به نظر می رسد نويسنده سعی دارد يک الگو متوسط و کاربردی و به دور از هرگونه ايده آل گرايی و نهايتا « آريان » گونه برای مخاطبين خود تجويز کند و شايد هم سعی دارد باورهای جامعه ای را که نابودی خوبی مطلق را بيش از بارور شدنش می پسندد ، به چالش فرا خواند . نکته ديگری که در آثار فصيح به چشم می خورد ، سمبوليسم پنهانی است که در زير پوست داستانهای او حضور دارد . اين ويژگی حتی در نامگذاری شخصيتهای داستانهای فصيح نيز جلوه می کند . به عنوان مثال منصور فرجام در « زمستان 62 » شخصيتی است که عاقبتی منصور وار را برای خود بر می گزيند و يا جلال آريان در بسياری از داستانها جلوه ای از غرور و شکوه هميشگی يک روح سرگشته ايرانی است که همواره با مصايب به هر تقدير ساخته و مانده است .
اما « داستان جاويد » بدون شک يکی از آثار برجسته و قابل تامل اسماعيل فصيح به شمار می آيد . اثری که شايد به همراه « زمستان 62 » از ديگر آثار فصيح متمايز باشد . شيوه روايت داستان کاملا ساده و به دور از هرگونه پيچيدگی است آن چنان که گويی در نظر فصيح ، حقيقت و موضوع تکان دهنده داستان برای خلق اثر کافی بوده است . داستان مصيبتهای طبيعی و غير طبيعی که برای پسرک زرتشتی نيک آيينی رخ می دهد و مقاومت او در برابر اين حوادث : نابودی عشق ، خانواده ، شخصيت ، زندگی و حتی مردانگی اش . فصيح در به تصوير کشيدن صحنه های دلخراش داستان ( مثل اختگی جاويد قهرمان داستان و يا مواجه شدن او با استخوانهای پوک شده خواهرش ) به گونه ای دهشتناک خونسرد و آرام است ، انگار که قرار است داستان شوربختی های جاويد ، در سکوت تحمل شده و تکراری ملتی هميشه در بند را روايت کند .
فصيح در تعدادی از آثارش داستان ديگری را از نويسنده ای مشهور و غير ايرانی- مثل « بيگانه » و « طاعون » آلبر کامو ، « در انتظار گودو » ساموئل بکت يا « آفتاب نيز طلوع می کند » همينگوی - در پس زمينه داستانش حرکت می دهد و گاه داستان دوم را با روايتی طنز گونه پابه پای داستان اصلی به پيش می برد . اما ارتباط اين داستانهای فرعی با داستان اصلی گاه آنچنان ضعيف و سست است که حتی دقيق ترين خوانندگان نيز در رمزگشايی و کشف اين ارتباط در می مانند و ارتباطی هم اگر می يابند ، سطحی و فاقد عمق وگاه در حد تکرار صرف و خلق اثری عاريتی باقی می ماند . شخصيت پردازی و فضا سازی آثار فصيح نيز گاه در اين دسته قرار می گيرند و حوادث فرعی پرداخته شده در داستانها بيش از آنکه به پيشبرد و تکميل ديگر عناصر و روايت اصلی داستان کمک کند تنها جنبه سرگرم کنندگی اثر را تقويت می کنند .
« دل کور » اما حکايت خون ها ، عشق ها ، دغدغه ها ، پيچيدگيها ، اميدها و لحظه های زندگی خانواده ای سنتی را در محله ای قديمی به تصوير کشيده است . دل کور را از آن جهت که تصويری از يک دوره تاريخی خاص ارايه می دهد نيز می توان حايز اهميت دانست ...شخصيت اصلی داستان ، رسول ، در تقابل با زورگويی مختار دچار سرگشتگی و ديوانگی می گردد که اين موضوع بی اختيار خواننده جدی ادبيات را به ياد قهرمان ديوانه / نابغه سمفونی مردگان عباس معروفی می اندازد . اما آنچه در اين ميان سوال برانگيز است ، مرگی است که نويسنده در داستان برای رسول رقم می زند . مرگی که می تواند از جهاتی با شخصيتی که از رسول پرداخته شده شده است همخوانی نداشته باشد . چگونه است که ديوانه ای آنچنان مظلوم ناگهان چنان کار قهرمانانه و ناشی از شعور و درک را انجام می دهد که عاقلان نيز انگشت به دهان می مانند ؟ شايد نويسنده به تحول و دگرگونی ناگهانی شخصيتها اعتقاد داشته باشد و يا پيرو اين نظريه در رمان نويسی باشد که شخصيتها در طول رمان متحول می گردند ، اما بدون شک اين امر نيز نيازمند شخصيت پردازی پيچيده تر و هوشمندانه تر شخصيتها است تا برای مخاطب باور پذير بنمايد .
فصيح از دل کور در بسياری از داستانهای کوتاه خود وام گرفته است ( مثل مجموعه ديدار در هند ) و در واقع چند داستان کوتاه دربرگيرنده داستانها و حوادث تکه تکه شده دل کور هستند . شايد اين موضوع ناشی از اهميت شخصيتها و حوادث دل کور در نگاه فصيح باشد اما اين داستانهای کوتاه او را به نوعی دچار تکرار و روزمرگی کرده است .
قضاوت در مورد فصيح و آثارش – همچون ديگر نويسندگان برجسته کشورمان - صدالبته دشوار است و محتاج موشکافيهای بسيار در داستانهايش . نقد يک اثر آنچنان که الکساندر پوپ در رساله نقد خود آورده است به مراتب دشوار تر و پيچيده تر از خلق آن می باشد : « دشوار است بتوان گفت ناپختگی ، بيشتر در نگارش بد به ظهور می رسد يا در بد داوری کردن ؛ اما از اين دو ، اثری که به سبب نقص انشاء ايجاد ملال می کند از نقدی که درک ما را گمراه می سازد کم زيان تر است » . شايد بهتر باشد قضاوت را به تاريخ بسپاريم که پيش از اين بارها و بارها ثابت کرده است توان انجام اش را به بهترين شکل دارد .
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)