« گريز از خانه پدری... ( دولت آبادی از سلوچ تا سلوک ) | صفحه‌ی اصلی | حال ما خوب است ، اما... »

اين يک نقد نيست !

November 1, 2003


راستش را بخواهيد امروز حسابی بی حوصله هستم
( هستيم ) . توضيح در مورد علت و دليل اصليش بماند برای چند روز آينده که
بعضی مسايل روشن شد ، اما اگر شما هم بعد از آنکه کلی وقت و هزينه صرف
انجام کاری کرديد ، می شنيديد که قرار است کاری که به بهترين نحو ممکن
انجام داده ايد – و متاسفانه يا خوشبختانه هيچ کس در مورد کيفيت آن نظر
منفی ندارد – به دو نيم و شايد هم سه نيم شود حال و روزتان بهتر از من ( ما
) نمی شد . به هرحال از آنجايی که سابقه رفتارهای انقلابی را داشته ام (
داشته ايم ) به سادگی – البته ته آنقدرها هم ساده - قيدش را زدم ( زديم ) و
ترجيح دادم ( داديم ) برای خودم ( خودمان ) نگه اش دارم ( داريم ) . به
هرحال فکر می کنم ( می کنيم ) داشتن يک غول محبوس شده در چراغ بهتر از
نمايش يک شير بی يال و کوپال و دندان باشد ؛ هرچند که بايد منتظر ماند و
ديد در روزهای آينده چه اتفاقي می افتد
...
-------------------------
روی نيمکت شکسته و قديمی گوشه حياط
دانشگاه نشسته ام و سيگار می کشم . فکر می کنم قيافه آدمهای شکست خورده ای
را به خودم گرفته ام که به آخر خط رسيده اند . به هرحال جر و بحثهای هميشگی
در خانه می تواند بهانه خوبی برای سيگارهايی باشد که پشت سر هم و بی توقف
روشن می شوند و دودشان را به حلقم می فرستند . هنوز يک ساعت تا شروع کلاس
مانده است و حتی فکر تحمل قيافه تکراری و صدای يکنواخت استاد خفه ام می کند
. به سرم می زند که بروم و بالاخره بعد از روزها تعلل نفس عميق را ببينم .
سيگاری روشن می کنم و از دانشگاه می زنم بيرون ...
سينما عصر جديد ،
سالن شماره 1 . نيم ساعت زود رسيده ام و مجبور می شوم تا روی سکو داخل
سينما بنشينم . خوب که به اطرافم نگاه می کنم غير از چند دختر و پسز جوان
کسی را نمی بينم . بعضيها تنها آمده اند و بعضيها با همراه . زياد نمی شود
سرتاپای ملت را برانداز کرد - می گذارند به حساب چشم چرانی - پس سرم را می
اندازم پايين و خودم را مشغول خواندن روزنامه نشان می دهم . هنوز پنج دقيقه
به ساعت 2:30 مانده است که درها را باز می کنند . فکر می کنم پنجاه نفر
بشويم ، با مطانگين سنی 24 سال . دو رديف آخر پر می شوند . چند نفری هم
برای آنکه راحت باشند دور از جمع می نشينند . دفترچه ام را از کيفم در می
آورم و زل می زنم به پرده نمايش . چراغها را که خاموش می کنند دختری ، بعد
از لگد کردن پای چند نفر ، می نشيند روی صندلی خالی سمت چپ من
...
شهبازی از همان ابتدا تکليف تماشاگر را با فيلم مشخص می کند :« آقا
جان شما با يک فيلم متفاوت سر و کار داريد ! » عنوان بندی ابتدای فيلم در
سکوت و با پس زمينه ای سياه می گذرد و فيلم آغاز می شود . شايد بتوان فيلم
شهبازی را يک اثر پست مدرن به حساب آورد . اين حرف را از آن جهت می زنم که
شهبازی در نفس عميق مانند آثار پست مدرن به « چه » اهميتی نمی دهد . آنچه
برای شهبازی اهميت دارد ، « چگونگی » رخ دادن حوادث است و نه رويدادهای
داستانو به همين دليل است که در همان ابتدا خيال تماشاگر را راحت می کند :
« بنشين و روايت ساده و روان من را ببين ! » شايد از اين منظر بتوان اثر
شهبازی را در کنار فيلم خوش ساخت بيضايي ، مسافران ، قرار داد . در همين
فکر ها هستم که تکان خوردنهای غير عادی دختر و پسری که دو رديف جلوتر نشسته
اند نظرم را جلب می کند . دختر دستش را از پشت بر شانه پسر گذاشته است و
پسر بی توجه به خنده های آرام دختر مشغول مکيدن انگشتان دختر است . نگاهی
به اطرافم می اندازم و می بينم که انگار اين تصوير از نگاه ديگران به مراتب
جذاب تر از روايت شهبازی است . به هرحال اين هم تصويری است از قشر دانشجو
کشور...
شهبازی در فيلمش سعی نمی کند حرف تازه ای بزند . کاری که او می
کند درست مثل آن است که کسی يک دوربين هندی کم به دست بگيرد و يک روز در
تهران بچرخد . البته در آن صورت می توان اميدوار بود که ديگر خبری از برخی
ديالوگهای اضافه و مصنوعی نخواهد بود هرچند نبايد تدوين خوب و قصه قابل
قبول فيلم را ناديده گرفت . آشوبگری ، سرکشی ، نا اميدی و بی تفاوتی نسل
جوان و تقابلشان با ارزشهای ( ؟؟؟ ) جامعه حرفهايی هستند که شهبازی قصد
گفتنشان را دارد و به خوبی و بی آنکه تماشاگر را با روشهای تکراری و آزموده
شده خسته کند ، از پس آن بر می آيد .
اينکه منصور و آيدا واقعا به داخل
درياچه سقوط می کنند يا نه و اينکه آيا گريه کامران در هنگام مرگ به دليل
تصوير الهام شده به او است يا چيز ديگر ، شايد چندان اهميتی نداشته باشد .
شهبازی حرفهايش را زده است و تماشاگر هم پابه پای او تا آخر فيلم رفته است
و شايد چندان برايش اهميت نداشته باشد که ماشين منصور و آيدا در مه گم می
شوند يا در اعماق درياچه . خنده های بلند دختر و پسری که روبرويمان نشسته
اند و روشن شدن چراغها به همه می فهماند که فيلم تمام شده است و منصورها ،
آیدا ها و کامران ها می توانند یکی یکی از سالن خارج شوند...

لينک مطلب | 12:00 AM