سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{عامهپسند }
{عروسک کوکی}
{ناتور }
{یک پزشک }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{از پشت یکسوم}
{فلش }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{زن روزهای ابری }
{لحظه }
{دورترها}
{خسرو نقیبی }
{تجربههای آزاد }
{رمزآشوب }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{This is me }
{یک پنجره }
{خواب بزرگ }
منصور نصیری
پاگرد
سهروزپیش
مامهر
زننوشت
مریم گلی
ورطه
آوا و لحظههایش
محسن آزرم
اگنس
فروغ
خسوف
اسنپشات
اتاق پسر
غلاف تمام فلزی
طلوعی تا فردا
Neverland
لولیان
سیب گاززده
امیرمهدی حقیقت
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
مهناز میناوند
دژاوو
از زندگی
حسن محمودی
Miss Anonymous
Powered by
BlogRolling
« گريز از خانه پدری... ( دولت آبادی از سلوچ تا سلوک ) | صفحه اصلی | حال ما خوب است ، اما... »
اين يک نقد نيست !
راستش را بخواهيد امروز حسابی بی حوصله هستم
( هستيم ) . توضيح در مورد علت و دليل اصليش بماند برای چند روز آينده که
بعضی مسايل روشن شد ، اما اگر شما هم بعد از آنکه کلی وقت و هزينه صرف
انجام کاری کرديد ، می شنيديد که قرار است کاری که به بهترين نحو ممکن
انجام داده ايد – و متاسفانه يا خوشبختانه هيچ کس در مورد کيفيت آن نظر
منفی ندارد – به دو نيم و شايد هم سه نيم شود حال و روزتان بهتر از من ( ما
) نمی شد . به هرحال از آنجايی که سابقه رفتارهای انقلابی را داشته ام (
داشته ايم ) به سادگی – البته ته آنقدرها هم ساده - قيدش را زدم ( زديم ) و
ترجيح دادم ( داديم ) برای خودم ( خودمان ) نگه اش دارم ( داريم ) . به
هرحال فکر می کنم ( می کنيم ) داشتن يک غول محبوس شده در چراغ بهتر از
نمايش يک شير بی يال و کوپال و دندان باشد ؛ هرچند که بايد منتظر ماند و
ديد در روزهای آينده چه اتفاقي می افتد
...
-------------------------
روی نيمکت شکسته و قديمی گوشه حياط
دانشگاه نشسته ام و سيگار می کشم . فکر می کنم قيافه آدمهای شکست خورده ای
را به خودم گرفته ام که به آخر خط رسيده اند . به هرحال جر و بحثهای هميشگی
در خانه می تواند بهانه خوبی برای سيگارهايی باشد که پشت سر هم و بی توقف
روشن می شوند و دودشان را به حلقم می فرستند . هنوز يک ساعت تا شروع کلاس
مانده است و حتی فکر تحمل قيافه تکراری و صدای يکنواخت استاد خفه ام می کند
. به سرم می زند که بروم و بالاخره بعد از روزها تعلل نفس عميق را ببينم .
سيگاری روشن می کنم و از دانشگاه می زنم بيرون ...
سينما عصر جديد ،
سالن شماره 1 . نيم ساعت زود رسيده ام و مجبور می شوم تا روی سکو داخل
سينما بنشينم . خوب که به اطرافم نگاه می کنم غير از چند دختر و پسز جوان
کسی را نمی بينم . بعضيها تنها آمده اند و بعضيها با همراه . زياد نمی شود
سرتاپای ملت را برانداز کرد - می گذارند به حساب چشم چرانی - پس سرم را می
اندازم پايين و خودم را مشغول خواندن روزنامه نشان می دهم . هنوز پنج دقيقه
به ساعت 2:30 مانده است که درها را باز می کنند . فکر می کنم پنجاه نفر
بشويم ، با مطانگين سنی 24 سال . دو رديف آخر پر می شوند . چند نفری هم
برای آنکه راحت باشند دور از جمع می نشينند . دفترچه ام را از کيفم در می
آورم و زل می زنم به پرده نمايش . چراغها را که خاموش می کنند دختری ، بعد
از لگد کردن پای چند نفر ، می نشيند روی صندلی خالی سمت چپ من
...
شهبازی از همان ابتدا تکليف تماشاگر را با فيلم مشخص می کند :« آقا
جان شما با يک فيلم متفاوت سر و کار داريد ! » عنوان بندی ابتدای فيلم در
سکوت و با پس زمينه ای سياه می گذرد و فيلم آغاز می شود . شايد بتوان فيلم
شهبازی را يک اثر پست مدرن به حساب آورد . اين حرف را از آن جهت می زنم که
شهبازی در نفس عميق مانند آثار پست مدرن به « چه » اهميتی نمی دهد . آنچه
برای شهبازی اهميت دارد ، « چگونگی » رخ دادن حوادث است و نه رويدادهای
داستانو به همين دليل است که در همان ابتدا خيال تماشاگر را راحت می کند :
« بنشين و روايت ساده و روان من را ببين ! » شايد از اين منظر بتوان اثر
شهبازی را در کنار فيلم خوش ساخت بيضايي ، مسافران ، قرار داد . در همين
فکر ها هستم که تکان خوردنهای غير عادی دختر و پسری که دو رديف جلوتر نشسته
اند نظرم را جلب می کند . دختر دستش را از پشت بر شانه پسر گذاشته است و
پسر بی توجه به خنده های آرام دختر مشغول مکيدن انگشتان دختر است . نگاهی
به اطرافم می اندازم و می بينم که انگار اين تصوير از نگاه ديگران به مراتب
جذاب تر از روايت شهبازی است . به هرحال اين هم تصويری است از قشر دانشجو
کشور...
شهبازی در فيلمش سعی نمی کند حرف تازه ای بزند . کاری که او می
کند درست مثل آن است که کسی يک دوربين هندی کم به دست بگيرد و يک روز در
تهران بچرخد . البته در آن صورت می توان اميدوار بود که ديگر خبری از برخی
ديالوگهای اضافه و مصنوعی نخواهد بود هرچند نبايد تدوين خوب و قصه قابل
قبول فيلم را ناديده گرفت . آشوبگری ، سرکشی ، نا اميدی و بی تفاوتی نسل
جوان و تقابلشان با ارزشهای ( ؟؟؟ ) جامعه حرفهايی هستند که شهبازی قصد
گفتنشان را دارد و به خوبی و بی آنکه تماشاگر را با روشهای تکراری و آزموده
شده خسته کند ، از پس آن بر می آيد .
اينکه منصور و آيدا واقعا به داخل
درياچه سقوط می کنند يا نه و اينکه آيا گريه کامران در هنگام مرگ به دليل
تصوير الهام شده به او است يا چيز ديگر ، شايد چندان اهميتی نداشته باشد .
شهبازی حرفهايش را زده است و تماشاگر هم پابه پای او تا آخر فيلم رفته است
و شايد چندان برايش اهميت نداشته باشد که ماشين منصور و آيدا در مه گم می
شوند يا در اعماق درياچه . خنده های بلند دختر و پسری که روبرويمان نشسته
اند و روشن شدن چراغها به همه می فهماند که فيلم تمام شده است و منصورها ،
آیدا ها و کامران ها می توانند یکی یکی از سالن خارج شوند...
لينکده
- آدم مگر چندبار عاشق میشود؟
علیرضا معتمدی
- مصائب پاگرد
یادداشت من در حاشیهی رمان پاگرد- خوابگرد
- حاشيهی غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
حرفه؛ خبرنگار
- خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد درمهریزسینما بزند.
امام جمعهی مهریز
- خینه یا خانه؟ گینه یا گونه؟ مسأله، فعلاً، همین است...
در حاشیهی مجموعه داستان «یک درخت، یک صخره، یک ابر» و ترجمهاش- محسن آزرم
- به خروجی ما توجه کنید.
گفتوگویی خواندنی با مجید حمیدزاده

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)