« اين يک نقد نيست ! | صفحه‌ی اصلی | حرفهايی برای گفتن ! »

حال ما خوب است ، اما...

November 5, 2003

می گويند نويسنده هر قدر هم که باهوش و خلاق باشد ، هميشه بخشی از وجودش را در نوشته هايش جا می گذارد . شايد اين جمله کاملا صحيح نباشد اما به آدمهايی مثل من که به دليل سن و سالشان و شايد هم به دليل شرايط جامعه ای که در آن زندگی می کنند هرگز فرصت آن را نيافته اند که مقابل نويسنده ای بنشينند ، به چهره و حرکاتش خيره شوند و تک تک صحنه ها را به خاطر بسپارند ، می تواند فرصت آن را بدهد که تصويری – هرچند گنگ – از آقا يا خانم نويسنده در ذهن خود بسازند . شخصيت عباس معروفی در تمامی اين سالها اينگونه در نظر من شکل گرفته است . تصويری برگرفته از شخصيتهای داستانهای معروفی و حرفهای « ديگران » ، شخصيتی که در نظرم بيشترين شباهت را به آيدين « سمفونی مردگان » داشت .
روايت معروفی از خود و آثارش اما با آنچه در تمامی اين سالها ديگران روايت کرده اند متفاوت است . شايد به همين دليل بود که وقتی برای اولين بار صدايش را از گوشی تلفن شنيدم دريافتم که تصوير ساختگی ام از او آنقدرها هم با واقعيت شباهت ندارد . آنچه بيش از هرچيزنظرم را جلب کرد فروتنی و مهربانی اش بود که به دليل آنچه در ايران از بعضی بزرگان ديده بودم برايم غير منتظره می نمود .
روزی که احمد غلامی پيشنهاد گفتگو با عباس معروفی را به من داد خوب می دانستم که اين گفتگو شايد جدی ترين کاری باشد که تا به امروز بر عهده ام گذاشته شده است . گفتگو با منيرو روانی پور ، جمال ميرصادقی ، حسن ميرعابدينی و... همه و همه سختيهای خود را داشتند ، اما گفتگو با معروفی به دليل برخی حواشی مسموم که در ايران پيرامون نام او وجود داشت دشوار بود . شايد به همين دليل بود که نشستم و تمامی کتابهای او را از نو خواندم و چون هنوز نگران بودم از سيد رضا شکراللهی کمک خواستم ؛کسی که اگر کمکهايش نبود اين گفتگو هرگز به شکلی که امروز می بينيد انجام نمی شد .
گفتگو طولانی و مفصل ما با معروفی – که با حوصله ای ستودنی به سوالهای بيشمار ما پاسخ داده بود – برای انتشار در روزنامه بايد کوتاه می شد و اين مساله به دغدغه چند روز اخير من ، سيد رضا شکراللهی و احمد غلامی تبديل شده بود . هدف مشترک ما شکستن فضا مسمومی بود که در ايران بر شخصيت و وجهه ادبی عباس معروفی تا حدی سايه افکنده بود . خوب می دانستيم که اين گفتگو حرف و حديثهای زيادی را به دنبال خواهد داشت ، بنابراين سعی کرديم تا حد امکان خودمان به حاشيه ها دامن نزنيم . احمد غلامی با بزرگواری ، و در حاليکه به سادگی می توانست خود اين کار را انجام دهد ، از من خواست تا مصاحبه را به صورتی کوتاه کنم که دغدغه های عباس معروفی بيشترين نمود را در آن داشته باشد . اما نگران بوديم که مبادا معروفی با ذهنيتی که از فضای ايران دارد اين کار ما را به حساب سانسور بگذارد . دغدغه مان را با او در ميان گذاشتيم و او فروتنانه اين اجازه را به ما داد .
دوشنبه که در تمامی مراحل صفحه بندی ، ويرايش و تاييد نهايی اين مطلب حضور داشتم تلاش قابل تحسين احمد غلامی را برای فراهم ساختن امکان چاپ اين مطلب ديدم . بی انصافی است اگر به اين نکته اشاره نکنم که اين مطلب بدون تلاشهای او هرگز فرصت چاپ نمی يافت . گفتگو با معروفی و صحبتهای فراوانی که در اين روزها با احمد غلامی داشتم درسهای زيادی به من در رابطه با روزنامه نگاری داد .
دوشنبه شب وقتی با معروفی تماس گرفتم تا خبر تاييد و چاپ مطلبش را بدهم ، بسيار خسته بود . انگار او هم پابه پای ما در اين روزها دويده بود و برای چاپ اين مطلب تلاش کرده بود . گفت : « به دستان شما بسيار اميد دارم » و اين جمله را طوری گفت که بغض راه گلويم را بست . وقتی خداحافظی می کرديم فکر می کنم صدايم می لرزيد ...

حال ما خوب است
اما
تو باور نکن...!

ممنونم آقای غلامی ، ممنونم آقای معروفی ، ممنونم آقای شکراللهی
-----------------------
ايستاده در گورستان پرلاشز ، چاپ شده در روزنامه شرق ( شامل 8 پرسش و پاسخ )

-----------------------
و اگر به ادبيات علاقه داريد ، خواندن متن کامل و مفصل گفتگو با معروفی ( شامل 19 پرسش و پاسخ ) را از دست ندهيد . سيدرضا شکراللهی آن را به صورت کامل در سايتش قرار داده است . پس بسم الله !

متن کامل و مفصل گفتگو با عباس معروفی...

لينک مطلب | 12:00 AM