« حال ما خوب است ، اما... | صفحه اصلی | جا مانده در فرودگاه فرانکفورت »

حرفهايی برای گفتن !

یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۲


رفتم تماشای آتش بازی ، باران آمد باروتها
نم برداشت !


« ابراهيم گلستان
»

-----------------------------
و اما اين شعر هم برای class=links href="http://www.khabgard.com/">خوابگرد عزیز - که دیگر
نمی نویسد - و مهرباني هايش . هرچند تکراری است اما خواندنش شايد بعضی از
علامتهای سوال ذهنمان پاک کند...

src="http://www.sharemation.com/natoor/lonely.jpg">

عطر
وفا


پشت گرمی به چه بودت که شکفتی ؟ گل يخ !
وندر آن عرصه که
کمر سرو شکست ،
نازکانه تن خود را ننهفتی ، گل يخ !
سرکشی های تبارت
را ، ای ريشه به خاک
تو چه زيبا به زمستان ها گفتی ، گل يخ !

تا
سر از سنگ برآوردی دلتنگ به شاخ
از کلاغان سيه بال چه ديدی و
شنيدی ؟ گل يخ
آمدی ، عطر وفا آوردی
همه افسانه بی برگ و بری ها را
رفتی ، گل يخ

چه شنفتی تو در اين غمزده باغ ؟
که چو گل ها همه
خفتند ، تو بيدار نخفتی ، گل يخ !
راستی را ، که چه جانبخش به سرمای
سياه
شعله گون ، در نگه دوست شکفتی ، گل يخ !

« سياوش کسرايی »


----------------------------------------
href="http://natoor.persianblog.com/">ناتور هم یک ساله شد ! این را
صفحات دفترچه خاطرات می گویند...