« نجدی ، داستان نويس يا شاعر ؟ | صفحه‌ی اصلی | ژنرالهايی که فراموش می شوند... »

اينجا چه خبر است ؟

October 22, 2003


- اينجا چه اتفاقی افتاده است ؟
- بهتر
است ندانی...
( خانه برناردا آلبا – فدريکو گارسيا لورکا )

فکر
می کنم بايد توضيح بدهم . هرچند که مسخره به نظر می آيد ، هم برای من و هم
برای شما . اگر نويسنده بودم شايد می توانستم همينطور که روبروی مونيتور
نشسته ام و اين چند خط را تايپ می کنم ، سيگاری روشن کنم – يا آنطور که اين
روزها دوباره مد شده است : سيگاری بگيرانم – پک عميقی به آن بزنم و به نقطه
نامعلومی خيره شوم ؛ بعد از چند ثانيه سکوت هم می توانستم آهی بکشم و با
قيافه ای حق به جانب بگويم : « نوشتن برای من درست مثل زندگی است ! من می
نويسم چون بدون آن نمی توانم حتی لحظه ای زنده بمانم...» . و احتمالا
حرفهايم را با يکسری شعار قشنگ در مورد تعهد نويسنده نسبت به جامعه و مردم
ادامه می دادم و در آخر نتيجه می گرفتم که جامعه بايد با تمام وجود نسبت به
من احساس دين کند .خب ، خب ، خب ! اما مشکل اينجا است که من نويسنده نيستم
، پس مجبورم که توضيح بدهم .
ماجرا خيلی ساده است . يک آدم بيست و سه
ساله که هميشه ادعا آن را داشته که در برخورد با حوادث منطقی ترين و
عاقلانه ترين راه را انتخاب می کند ، بعد از شکست در يک بازی احساسی – که
می شود آن را در اين سن و سال طبيعی و قابل پيش بينی دانست – با يک رويکرد
کاملا احساسی نسبت به ماجرا تصميم می گيرد که ديگر ننويسد . البته در نقطه
مقابل يک آدم بيست و دو ساله ای هم حضور دارد که قبلا قول داده است تا سايت
آدم منطقی قصه ما را طراحی کند و راه بياندازد ؛ اما پس از تمام شدن بازی
از آنجايی که هميشه در زندگی و تصميماتش احساسات حرف اول را زده اند و هرگز
ادعای عمل بر اساس منطق را نداشته است در يک حرکت کاملا قابل پيش بينی
تصميم می گيرد خدای منطق را سر کار بگذارد و دومين و هاست و صفحات طراحی
شده را يک جايی گم و گور کند ، البته بعد از گذشت يک ماه از ماجرا ! طبيعی
است که خدای منطق هم بعد از اين مشت محکمی که الهه احساسات بر دهانش کوبيده
است تصميم می گيرد دمش را روی کولش بگذارد و برگردد به همان خراب شده ای که
قبلا برای خودش ساخته است .
اينجا ديگر نه می شود با شعار تعهد ادبی و
تعهد اجتماعی ملت بلاگر را سر کار گذاشت و نه حرف از وابستگی به نوشتن زد .
بين خودمان بماند اما به نظر می رسد دوست ما می ترسيده است که فراموشش کنند
و در ادامه جايگاهی را که تا به امروز بدست آورده است از دست بدهد .
بنابراين بعد از يک ماه استراحت و خو گرفتن به شرايط جديد ، بی آنکه به روی
خودش هم بياورد برگشته است . شما هم ديگر بيشتر از اين ضايعش نکنيد . پس
شتر ديديد ، نديديد...! ( هرگونه شباهت ميان صاحب اين وبلاگ و شتر شديدا
تکذيب می شود )
.

--------------------------------------------
اما از همه اين
نقش بازی کردن ها که بگذريم :

ماندن به ناگزير و
به ناگزيری

به تماشا نشستن
که روتاتيف ها چگونه
بزرگترطن دروغ ها را
به
لقمه هايی بس کوچک
مبدل می کنند .
و دم فرو بستن – آری –
به
هنگامی که سکوت
تنها
نشانه قبول است و رضايت .
دريغا که فقر
چه
به آسانی
احتضار فضيلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن

چاره نيست ؛
بودن و ماندن
و رضا و پذيرش .


« ققنوس در
باران – احمد شاملو »


لينک مطلب | 12:00 AM