« خانم رواني پور ، من هم يك كولي هستم ! | صفحه‌ی اصلی | نگاهی به کتابی که اسم نداشت »

دشمن ما

August 19, 2003

آن ها جا مانده بودند آن طرف خاكريز و ما تازه رسيده بوديم اين طرف خاكريز.ما روي خاكريز خودمان بوديم آن ها پشت خاكريز ما .آن ها پشت خاكريز خودشان بودند و ما پشت خاكريز آن ها. تعداد ما خيلي كم بود .خيلي كشته داده بوديم تا رسيده بوديم آن جا. آن ها هم خيلي كشته داده بودند تا بگريزند از آن جا . ما مانده بوديم اين طرف و آن ها مانده بودند آن طرف .آن ها از ما مي ترسيدند و ما از آن ها. ما چمباتمه زده بوديم پاي خاكريز و نمي دانستيم آن ها نشسته اند يا دراز كشيده اند.

مي خواستيم بگريزيم ، مي ترسيديم از عاقبت كار . مي خواستيم بجنگيم ، مردد بوديم . همان جا مي مانديم تا نيروي كمكي بيايد . اين امكان براي آن ها هم بود . بهترين راه بي خيالي بود . بي خيالش شديم . اما صداي نفس ها و پوتين هايشان از آن طرف خاكريز دشت را تنگ كرده بود . سكوتي گفت :« مي رويم آن طرف خاكريز، باداباد .» و همه انگار منتظر همين حرف بوديم ؛ ذره اي جسارت و خيز برداشتيم . به وضوح آن ها را مي ديديم و بر عكس .

آن ها دشمن ما بودند و بر عكس . رگبار گلوله باريد . هم ما و هم آنها گريختيم در جان پناه و من آدم هايي را مي ديدم كه قبل از اين فقط صداي گلوله هايشان را شنيده بودم و بر عكس .

سكوتي گفت :« دراز بكش نفهم .» و من فهميدم حيرت از آدم توي جنگ يعني مردن . دراز كشيدم . افتادم روي چند قوطي كنسرو كه دشمن آن ها را خورده بود . پايم زخمي شد . روبه روي هم بوديم . جاي گريزي نبود . شليك گلوله ها... رگبار... بوي باروت و سايه ي آدم هايي كه بلند مي شدند و تير مي انداختند و دوباره مي خوابيدند ؛ هراس از هم . « سكوتي » خودش را كشيد پشت گوني هاي ريخته ي سنگر دشمن و سايه ي آدم ها را بست به رگبار . گلوله هاي آن ها خاموش شد و نعره اي برخاست كه همه را به سكوت واداشت . نعره ي درد و ترس از مرگ . خرخر غليظ خون در گلو و ناله مرگ...ما فاتح ، آن ها مغلوب و برعكس . ما شهيد ، آن ها كشته و برعكس ...


از مجموعه « فعلا اسم ندارد » نوشته احمد غلامی

لينک مطلب | 12:00 AM