سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« خانم رواني پور ، من هم يك كولي هستم ! | صفحه اصلی | نگاهی به کتابی که اسم نداشت »
دشمن ما
آن ها جا مانده بودند آن طرف خاكريز و ما تازه رسيده بوديم اين طرف خاكريز.ما روي خاكريز خودمان بوديم آن ها پشت خاكريز ما .آن ها پشت خاكريز خودشان بودند و ما پشت خاكريز آن ها. تعداد ما خيلي كم بود .خيلي كشته داده بوديم تا رسيده بوديم آن جا. آن ها هم خيلي كشته داده بودند تا بگريزند از آن جا . ما مانده بوديم اين طرف و آن ها مانده بودند آن طرف .آن ها از ما مي ترسيدند و ما از آن ها. ما چمباتمه زده بوديم پاي خاكريز و نمي دانستيم آن ها نشسته اند يا دراز كشيده اند.
مي خواستيم بگريزيم ، مي ترسيديم از عاقبت كار . مي خواستيم بجنگيم ، مردد بوديم . همان جا مي مانديم تا نيروي كمكي بيايد . اين امكان براي آن ها هم بود . بهترين راه بي خيالي بود . بي خيالش شديم . اما صداي نفس ها و پوتين هايشان از آن طرف خاكريز دشت را تنگ كرده بود . سكوتي گفت :« مي رويم آن طرف خاكريز، باداباد .» و همه انگار منتظر همين حرف بوديم ؛ ذره اي جسارت و خيز برداشتيم . به وضوح آن ها را مي ديديم و بر عكس .
آن ها دشمن ما بودند و بر عكس . رگبار گلوله باريد . هم ما و هم آنها گريختيم در جان پناه و من آدم هايي را مي ديدم كه قبل از اين فقط صداي گلوله هايشان را شنيده بودم و بر عكس .
سكوتي گفت :« دراز بكش نفهم .» و من فهميدم حيرت از آدم توي جنگ يعني مردن . دراز كشيدم . افتادم روي چند قوطي كنسرو كه دشمن آن ها را خورده بود . پايم زخمي شد . روبه روي هم بوديم . جاي گريزي نبود . شليك گلوله ها... رگبار... بوي باروت و سايه ي آدم هايي كه بلند مي شدند و تير مي انداختند و دوباره مي خوابيدند ؛ هراس از هم . « سكوتي » خودش را كشيد پشت گوني هاي ريخته ي سنگر دشمن و سايه ي آدم ها را بست به رگبار . گلوله هاي آن ها خاموش شد و نعره اي برخاست كه همه را به سكوت واداشت . نعره ي درد و ترس از مرگ . خرخر غليظ خون در گلو و ناله مرگ...ما فاتح ، آن ها مغلوب و برعكس . ما شهيد ، آن ها كشته و برعكس ...
از مجموعه « فعلا اسم ندارد » نوشته احمد غلامی
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)