« ... | صفحه‌ی اصلی | دو سال و نيم انتظار برای چاپ يک کتاب ! »

زبان شناسی در تقابل با نقد ادبی

July 11, 2003

 اين روزها
مشغول خواندن كتاب « زبان شناسي و نقد ادبي » هستم كه شامل مقالاتي است
از  راجر فالر ، رومن ياكوبسن ،
ديويد لاج و پيتر بري كه دكتر «حسين
پاينده » وشادروان « مريم خوزان » آنها را به فارسي برگردانده اند . به
شخصه همواره در برخورد با آثار داستان نويسان از مشاهده رويكردهاي تازه
آنان نسبت به زبان و بدعتهايي كه پديد مي آورند لذت برده ام و اصولا نقد
فرماليستي آثار داستاني و در كنار آن توجه به مفهوم زبان شناسي در اثر را
دوست داشته ام . هرچند كه سابقه نقد فرماليستي آثار ادبي – به خصوص ادبيات
داستاني –  در كشورمان چندان طولاني نيست و هنوز هم هستند منتقديني كه
چنين رويكردي را در نقد نمي پذيرند ، اما توجه نويسندگان – به ويژه
نويسندگان نسل چهارم – به زبان و پيچيدگيهايش موجب شده است تا اين شاخه از
نقد ادبي – اگر بپذيريم كه مفهوم مستقل و واحدي به نام نقد ادبي وجود ندارد
و  شاخه هاي متعدد  آن است كه به نقد ادبي معني مي بخشد – مجددا
مورد توجه قرار گيرد .
اگر از برخي كارهاي پراكنده چشم پوشي كنيم شايد
بتوانيم  گلشيري را به عنوان كسي كه اولين گامهاي جدي را در خصوص اين
رويكرد تازه در داستان نويسي ( دشوار نويسي و توجه به پيچيدگيهاي زبان )
برداشت و در طي سالهاي متمادي آن را ادامه داد و در كلاسها و جلسات متعدد
به شاگردان و اطرافيانش منتقل كرد ، بپذيريم . هرچند كه گلشيري هرگز حاضر
به پذيرفتن اين ادعاي منتقدين ادبي كه برخي از آثار او را در رده آثار
فرماليستي قرار مي دادند نگرديد و همواره آن را نفي كرد . اما از تاثير او
بر پيدايش قالب جديدي در داستان نويسي نمي توان چشم پوشي كرد . اگر نگاهي
به آثار سالهاي اخير نويسندگان جوان يا آنانكه پيش از اين پاي درس گلشيري
نشسته اند ، بياندازيم به خوبي رد پاي او را در اين آثار مي بينيم ( در اين
نوشته به اين موضوع كه اين دنباله روي آگاهانه است غالبا يا تنها تقليدي
است كوركورانه نمي پردازم و شايد بهتر باشد كه هرگز توجهي نيز به آن نكنم )
، از داستانهاي « علي صمد پور » و « حسين سناپور »  مي توان به عنوان
مثال ياد كرد و آثار دهها نويسنده ديگري كه هرچند فرصت نشستن پاي درس
گلشيري را نيافته اند اما آثار او را خوانده اند .
اما بيژن نجدي هم با
دو مجموعه داستان منحصر به فرد خود يعني يوزپلنگاني كه با من دويده
اند
و دوباره از همان خيابانها ، در ادامه
اين راه تاثير به سزايي داشت و قالبها و رويكردهاي تازه اي را در داستان
نويسي و توجه به پيچيدگيهاي زبان در داستان نويسي معرفي نمود ، هرچند كه
متاسفانه بسيار زود درگذشت . از رضا براهني نيز به عنوان يكي ديگر از
پيشگامان اين حوزه نام برده مي شود هرچند كه به شخصه معتقدم آثار براهني در
جايگاه و مرتبه ديگري قرار مي گيرند و قابل مقايسه با آثار گلشيري و نجدي
نيستند . به خصوص آنكه براهني بيش از آنكه به پيچيدگيهاي زبان اثرش توجه
داشته باشد به ساختار شكني و در هم شكستن قالبهاي نگارشي و دستوري زبان
فارسي اهميت مي دهد ( اين جمله براهني را در يكي از داستانهايش هرگز فراموش
نمي كنم كه : « پشت پيانو نشسته بود و مي شوپنيد » ظاهرا يعني او پشت پيانو
نشسته بود و قطعه اي از شوپن را مي نواخت ! ) . به هر حال توجه به زبان و
به بيان بهتر توجه به پيچيدگيهاي زبان و دشوار نويسي ، خواه به دليل
محدوديتهايي كه در به كار گيري مفاهيم مورد توجه داستان نويسان وجود دارند
( بگوييد خودسانسوري ) و يا به دليل اهميت زبان در ديدگاه نويسنده باشد ،
چند سالي است كه مسير خود را مشخص كرده است و علاقه مندان خاص خود را نيز .
هرچند كه معمولا مخاطبين اينگونه آثار بسيار اندك و تنها از قشر خوانندگان
بسيار جدي ادبيات هستند اما ظاهرا اين موضوع نيز براي نويسندگان  مايه
مباهات است ، چرا كه در نظر برخي از اين عزيزان ادبيات خلاق و پيچيده نويسي
ارتباطي ناگسستني با هم دارند . متاسفانه منتقدين نيز تنها در خصوص اينگونه
آثار نقد بر پايه دانش زبانشناسي را مورد توجه قرار مي دهند كه خود جاي
سوال دارد چرا كه زبان در يك اثر هرگز يك مفهوم درجه چندم و خاص نبوده است
و در هر اثري جايگاه منحصر به فرد و خاص خود را دارد . ونهايتا اين سوال
ذهنم رابه خود مشغول ساخته است که چرا علی رغم وجود تجربه های
فرماليستی فراوان در ميان آثار کشورمان ، هيچ نويسنده ای حاضرنيست خود را
نويسنده ای فرماليست بداند . آقاي  احمد غلامي عزيز و دوست
بزرگوارم  پيمان اسماعيلی (در آبی ) در طي هفته
گذشته به طور مفصل به اين موضوع پرداختند و با وجود صحبتهاي اين عزيزان حرف
ديگري باقي نمي ماند .
-----------------------------
« زندگي است .
بعضي اوقات تو حس مي كني كه دو چشم ، دارند تو را نگاه مي كنند ولي در واقع
آنها تو را نمي بينند . بعضي اوقات حس مي كني كسي را پيدا كرده اي كه هميشه
در جست و جويش بوده اي ولي در واقع كسي را پيدا نكرده اي . اين جور اتفاقات
فراوان است . و اگر اين اتفاقات نيافتد ، معجزه است . ولي معجزات زياد طول
نمي كشند .
»
                                         
( زندگي ، جنگ و ديگر هيچ – اوريانا فالاچي
)
----------------------------
گاهي اتفاقاتي در زندگي آدم مي افتد
كه مجبور مي شود به معجزه ايمان بياورد . پيدا شدن آبي ، سفيد ،
قرمز
كيشلوفسكي در ميان نوارهاي ويدئويي خانه آن هم بي آنكه كسي
قرض گرفتن آن را از دوستي به ياد داشته باشد ، از آن معجزات بزرگي است كه
خداوند ممكن است تنها براي بندگان خاص خود صورت دهد ! متشكرم خداي
بزرگ…!
----------------------------
هفت ترم تمام با عزت و احترام
درس خواندي بي آنكه براي فرار از مشروطي نياز به دويدن دنبال استاد داشته
باشي . هفت ترم تمام به دوستانت كه مشروط شده بودند خنديدي و مشروط شدن را
عجيب دانستي . تا آنكه در ترم هشتم چوب استادان بزرگوار به تن تو هم خورد و
الان مثل … از ترس مشروط شدن به خودت مي لرزي و دنبال اين استاد و آن استاد
مي دوي . خدا آخر و عاقبتم را ختم به خير بگرداند …آمين !

لينک مطلب | 12:00 AM