« بگذار اين وطن دوباره وطن شود... | صفحه اصلی | سرگردان ميان حقيقت و افسانه »

داستانک

دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۲

روي تنها صندلي اتاقك اهداء خون نشسته بودم كه پرستار جوان صدايم زد . به طرف ميز ش كه مي رفتم ، سنگيني نگاه پيرمردي كه تا به حال كنار صندلي ام ايستاده بود نفسم را به شماره انداخت . درست مقابل پرستار نشستم ؛ برگه سوالات را از پوشه كنار دستش درآورد و با چشمهاي خاكستري اش خيره شد به صورتم . چهره اش برايم آشنا بود ، اما هرچه فكر كردم يادم نيامد كه كجا ديدمش . بي آنكه از من چيزي بپرسد – انگار كه تمامي جوابها را بداند – پرسشنامه را پر كرد تا رسيد به آخرين سوال .
- طي شش ماه گذشته رابطه جنسي مشكوك نداشته ايد ؟
نمي دانم شانه هايم را بالا انداختم يا سرم را تكان دادم، اما جوابم فقط يك كلمه بود : « نه ! » .
هنوز دهانم را نبسته بودم كه صورتم از سيلي محكم اش داغ شد . حس كردم يقه ام را كسي چسبيده است و به سمت خود مي كشد . عصباني شده بود فكر مي كنم . صورتش را آنقدر به من نزديك كرد كه بوي گند مشروبي كه ديشب خورده بودم پيچيد توي دماغش . گيج بود و داشت فرياد مي زد انگار .
- مطمئني لعنتي ؟
و من ناگهان همه چيز را به ياد آوردم…

«خرداد 82 »