« كورتر از همه آن كسي بود كه نمي خواست ببيند … | صفحه اصلی | بگذار اين وطن دوباره وطن شود... »

یک روز آفتابی برای جغد

دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۲


 خورشيد هنوز طلوع نكرده بود كه در حياط با
صداي آزاردهنده اي باز شد . چند گنجشك با شكسته شدن سكوت صبحگاهي از لبه
ديوار پركشيدند اما كلاغي كه كمي دورتر از در، بر درخت خشكيده كنار حياط
نشسته بود ، تنها چشمان سرد و بي روحش را به طرف صدا چرخاند ؛ گويي سالهاست
كه به چنين صحنه اي خو گرفته است . از ميان تاريكي ، شمايل مردي با جثه
متوسط نمايان شد . جوان بود اما خوب كه به صورتش نگاه مي كردي ، چين و
چروكهاي پوستش گواهي ميدادند كه روزهاي سختي را پشت سر گذاشته است . لحظه
اي ايستاد ، سيگاري روشن كرد و پك عميقي به آن زد . دستانش مي لرزيدند و
اين لرزش شايد ناشي از باد سردي بود كه در آن صبح زمستاني مي وزيد . چند
قدم به جلو رفت ، نگاهي به درخت خشكيده كنار حياط انداخت و لبخند تلخي بر
صورتش نقش بست . خواست چند قدم ديگر پيش برود كه صداي شليك گلوله اي در
حياط پيچيد . تعادل خود را از دست داد و به زمين افتاد . چشمهايش بر درخت
خشكيده خيره ماندند . كلاغ همچنان بي تفاوت بر درخت نشسته بود . نگاهش با
نگاه شوم آن پرنده گره خورد و آرام زمزمه كرد : « شايد اشتباه
ميكردم…»

 زن در حاليكه به شدت دچار رعشه شده بود از خواب پريد .
چند ثانيه اي گذشت تا توانست بر خود مسلط شود . دستي به موهاي به هم ريخته
اش كشيد ، بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت . اما ميان راه – انگار كه منصرف
شده باشد – برگشت و روبروي آينه ايستاد . بي آنكه به تصوير چهره رنگ پريده
و چشمان گود رفته اش در آينه توجهي كند ، عكس مرد جواني را كه كنار آينه
قرار داشت برداشت ، بوسيد و به سينه اش چسباند . در حال زمزمه كردن جملات
نامفهومي بود كه ناگهان صداي زنگ تلفن اورا به خود آورد…

 نيمه هاي
شب بود كه رييس زندان وارد بند شد . مردي نسبتا چاق ، با قدي متوسط و صورتي
كه چهره يك جغد را به يادت مي آورد . قبلا همه را بيدار كرده بودند .نگاه
ترحم آميزي به جمع انداخت وگفت: « برگه ها آماده اند ؛ هركس حاضره به
اشتباهاتش اعتراف و درخواست عفو كنه ، بلند شه . » دقيقه اي گذشت و
زندانيان يك به يك بلند شدند . همه به جز يك نفر كه انگار اصلا آنجا حضور
نداشت و چيزي نمي ديد و نمي شنيد . رييس زندان در حاليكه چشمانش مي
درخشيدند به او نگاه كرد و زمزمه كرد : « با خانواده اش تماس بگيريد . فردا
صبح آزاد ميشه . »

 خورشيد آرام آرام بالا مي آمد و تمامي نقاط
تاريك زندان را روشن مي كرد . در گوشه اي از حياط ، مرد نسبتا چاق و كوتاه
قدي مشغول تميز كردن تپانچه خود بود . چند قدم آن طرف تر ، تعدادي از
ماموران زندان جسد مرد جواني را كه ظاهرا از پشت هدف گلوله قرار گرفته بود
، از زمين بلند مي كردند . نظافتچي زندان هم سعي مي كرد خونهاي ريخته شده
بر كف حياط را پاك كند . كلاغ رويش را به سمت ديگري برگرداند و بعد از لحظه
اي پركشيد و از زندان دور شد . پشت ديوارهاي بلند زندان ، زني با خوشحالي
به در زندان چشم دوخته بود و انتظار مردي را مي كشيد.

«پدرام رضايي
زاده »
-----------------------------------------
اين داستان در
ويژه نامه همشهري تهران امروز چاپ شده است .