سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« كورتر از همه آن كسي بود كه نمي خواست ببيند … | صفحه اصلی | بگذار اين وطن دوباره وطن شود... »
یک روز آفتابی برای جغد
خورشيد هنوز طلوع نكرده بود كه در حياط با
صداي آزاردهنده اي باز شد . چند گنجشك با شكسته شدن سكوت صبحگاهي از لبه
ديوار پركشيدند اما كلاغي كه كمي دورتر از در، بر درخت خشكيده كنار حياط
نشسته بود ، تنها چشمان سرد و بي روحش را به طرف صدا چرخاند ؛ گويي سالهاست
كه به چنين صحنه اي خو گرفته است . از ميان تاريكي ، شمايل مردي با جثه
متوسط نمايان شد . جوان بود اما خوب كه به صورتش نگاه مي كردي ، چين و
چروكهاي پوستش گواهي ميدادند كه روزهاي سختي را پشت سر گذاشته است . لحظه
اي ايستاد ، سيگاري روشن كرد و پك عميقي به آن زد . دستانش مي لرزيدند و
اين لرزش شايد ناشي از باد سردي بود كه در آن صبح زمستاني مي وزيد . چند
قدم به جلو رفت ، نگاهي به درخت خشكيده كنار حياط انداخت و لبخند تلخي بر
صورتش نقش بست . خواست چند قدم ديگر پيش برود كه صداي شليك گلوله اي در
حياط پيچيد . تعادل خود را از دست داد و به زمين افتاد . چشمهايش بر درخت
خشكيده خيره ماندند . كلاغ همچنان بي تفاوت بر درخت نشسته بود . نگاهش با
نگاه شوم آن پرنده گره خورد و آرام زمزمه كرد : « شايد اشتباه
ميكردم…»
زن در حاليكه به شدت دچار رعشه شده بود از خواب پريد .
چند ثانيه اي گذشت تا توانست بر خود مسلط شود . دستي به موهاي به هم ريخته
اش كشيد ، بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت . اما ميان راه – انگار كه منصرف
شده باشد – برگشت و روبروي آينه ايستاد . بي آنكه به تصوير چهره رنگ پريده
و چشمان گود رفته اش در آينه توجهي كند ، عكس مرد جواني را كه كنار آينه
قرار داشت برداشت ، بوسيد و به سينه اش چسباند . در حال زمزمه كردن جملات
نامفهومي بود كه ناگهان صداي زنگ تلفن اورا به خود آورد…
نيمه هاي
شب بود كه رييس زندان وارد بند شد . مردي نسبتا چاق ، با قدي متوسط و صورتي
كه چهره يك جغد را به يادت مي آورد . قبلا همه را بيدار كرده بودند .نگاه
ترحم آميزي به جمع انداخت وگفت: « برگه ها آماده اند ؛ هركس حاضره به
اشتباهاتش اعتراف و درخواست عفو كنه ، بلند شه . » دقيقه اي گذشت و
زندانيان يك به يك بلند شدند . همه به جز يك نفر كه انگار اصلا آنجا حضور
نداشت و چيزي نمي ديد و نمي شنيد . رييس زندان در حاليكه چشمانش مي
درخشيدند به او نگاه كرد و زمزمه كرد : « با خانواده اش تماس بگيريد . فردا
صبح آزاد ميشه . »
خورشيد آرام آرام بالا مي آمد و تمامي نقاط
تاريك زندان را روشن مي كرد . در گوشه اي از حياط ، مرد نسبتا چاق و كوتاه
قدي مشغول تميز كردن تپانچه خود بود . چند قدم آن طرف تر ، تعدادي از
ماموران زندان جسد مرد جواني را كه ظاهرا از پشت هدف گلوله قرار گرفته بود
، از زمين بلند مي كردند . نظافتچي زندان هم سعي مي كرد خونهاي ريخته شده
بر كف حياط را پاك كند . كلاغ رويش را به سمت ديگري برگرداند و بعد از لحظه
اي پركشيد و از زندان دور شد . پشت ديوارهاي بلند زندان ، زني با خوشحالي
به در زندان چشم دوخته بود و انتظار مردي را مي كشيد.
«پدرام رضايي
زاده »
-----------------------------------------
اين داستان در
ويژه نامه همشهري تهران امروز چاپ شده است .
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)