سنگر و قمقمههای خالی (دو)
ما سرباز بودیم
1. به اهل سینما حسادت کردهام، همیشه، و خیال میکنم با این اوضاعی که در ادبیات داستانی برای خودمان ساختهایم، باید با همین حسادت، زبانم لال، بعد از صد و بیست سال، یک روز سرم را بگذارم زمین و بمیرم. جشنواره و جایزه که دارند، تا دلت بخواهد، داخلی و خارجی، دولتی و خصوصی؛ اراده میکنند، با مقامات دولتی و عالیرتبه «دیدار دوستانه» و «گفتوگوی صمیمانه و سازنده» ترتیب میدهند؛ صنف و اتحادیه و خانه هم که دور و برشان ریخته، از همه رقم ؛ از روزنامهها و سایتها و خبرگزاریها و مجلات هم که دیگر نگویم، روزشان بیخبر و یادداشتی از سینما نباید بگذرد. خب واقعا چرا؟ حالا دایرهی مخاطبشان گستردهتر از ادبیات هست که باشد، سرمایهی عظیم بخش خصوصی و دولتی پشتسرشان هست که هست؛ من که نمیگویم جایگاه و صندلی آنها را بدهند به ادبیات داستانی؛ نه، اصلا همه جای دنیا قاعده همین است و در بر همین پاشنه میچرخد، طبیعی هم هست، اما چرا ادبیات داستانی نمیتواند جایگاهی شبیه به سینما، گیرم در مقیاسی بسیار بسیار کوچکتر، داشته باشد. مگر ادبیات چه ضعفی دارد؟ اگر حرف بر سر آدمهای دو طرف است که خب، اگر آنها بهرام رادان و امین حیایی دارند، ادبیات هم امیرحسین یزدانبد و سینا دادخواه دارد؛ رضا میرکریمی، مجید مجیدی و حبیب رضایی من را به یاد رضا امیرخانی، محمدرضا بایرامی و محمدحسن شهسواری میاندازند، رضا کیانیان توی ذهنم شانه به شانهی حسین سناپور ایستاده و حامد حبیبی، کنار حامد بهداد؛ یوسف علیخانی یکجورهایی شده محمدرضا گلزار ادبیات داستانی، و وقتی به حسن محمودی فکر میکنم، وقتی به حسن محمودی فکر میکنم...راستش وقتی به حسن محمودی فکر میکنم فقط یاد حسن محمودی میافتم؛ و نمیتوانم خوشحال نباشم که تنها و تنها این ادبیات داستانی است که یکی مثل حسن محمودی دارد.
جدی میپرسم، ما چی کم داشتیم و داریم که کارمان به اینجا رسیده است؟
2. یکی دو هفتهی گذشته، در ستونها و صفحاتی که ظاهرا قرار بوده و هست که به ادبیات و داستان و چیزهایی شبیه این بپردازند، بحثی شکل گرفت دربارهی نوع خاصی از رماننویسی. وسط این بحث و جدل، دوستان نویسنده و منتقد و کارشناس و روزنامهنگار و یادداشت نویس من (امیدوارم لقبی را جا نینداخته باشم و فردا متهم نشوم به کوچک شمردن طرف مقابلم) یوسف انصاری و آراز بارسقیان، یکی دو خاطرهی شخصی هم رو کردند؛ خاطراتی که هیچ کارکردی نداشتند جز زمین زدن رقیب و از میدان به در بردن او. من البته خوشحالم که میان نسل جدیدِ نویسندگان، هستند کسانی که هنوز به محافظهکاری و در پسله حرف زدن، به ریاکاری و دروغگویی تن ندادهاند. من خوشحالم و مغرور از دیدن آدمهایی که آن قدر شهامت دارند که اسم میبرند از طرفشان - حتی وقتی حواسشان نیست و سطح بحث را تا جدلی شخصی، مبتذل و بیارتباط به ادبیات پایین میآورند - که عادت نکردهاند به کلیگویی و ایهام، یکی به میخ و یکی به نعل زدن و باز گذاشتن راه فرار و انکار، و دلخوش کردن به این توهم که سیاست و هوش یعنی همین. این شخصینگاریها و خاطرات اما، این چنگ و دندان نشان دادنها بر سر هیچ، این یکی کردن نقد اثر و صاحب اثر، این همیشه بر حق دانستن خود و زخمی کردن دیگران، ما را به بیراهه خواهد کشاند و از اصل، از کلمه، دورمان خواهد کرد. اخلاق حرفهای را که ببازیم، حسادت و نفرت و بخل و حب و بغض را که جایگزین داستان و رمان کنیم، هزار سال هم که بگذرد، نمی رسیم به جایی که اهل سینما امروز ایستادهاند.
3. امیرحسین یزدان بد، سینا دادخواه، یوسف انصاری، مهدی یزدانیخرم، جیران گاهان، شاهرخ گیوا، علی چنگیزی، حامد اسماعیلیون، فرشته نوبخت، آیدا مرادی آهنی، امیرحسین خورشیدفر، امیر احمدیآریان، حامد حبیبی، پیمان اسماعیلی، ندا کاووسیفر، میثم کیانی، مریم منصوری، علی شروقی، آیت دولتشاه، سعید شریفی، سپینود ناجیان، رضیه انصاری، آراز بارسقیان، مهدی ربی و...وقتی به این اسمها فکر میکنم، همه را نشسته دور یک میز میبینم؛ هرکسی داستان خودش را مینویسد، جهان خودش را میسازد، متفاوت از جهان دیگری، اما دغدغهها و دردها، صراحت و جسارت، رویاها و کابوسهایشان آنقدر شبیه به هم و هم اندازه هست، که جمعشان را نشکند، که زیر یک سقف نگاهشان دارد. خب، قبول، نقد اصولی ، جایگاه خودش را دارد، قرار هم نیست که این نامها، از سلیقه و ادبیات و جنس نگاه خودشان دفاع نکنند، اما اگر کسی واقعا خیال میکند آدمی بزرگتر یا داستاننویس بهتری است، به جای کلیگویی و انگ زدن به جهان داستانی دیگران و تحقیر آن، بهتر است در میدان اصلی نبرد، در آرنای کلمه، در داستانها، رمانها و یادداشتهای دقیقاش این را نشان بدهد.
- این یادداشت امروز، هشتم بهمن، در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر شده است.
ببخش ما را، به خاطر همهی دوستت دارمهایی که نگفتیم...
گفت، «میخوای یه چیزی بهت بگم؟»
گفتم، «باشه بگو»
گفت، «حالا که دیگه همهی مردم به زودی زود میمیرن و کسی زنده نمیمونه، دیگه میتونم بگم دوستت دارم.»
«شب مادر- کورت ونهگات- ترجمهی ع.ا.بهرامی»
پینوشت: تکراری است و قبلن اینجا نوشته بودماش، اما چه کار کنم که چفت حال الانام است.
لينکده
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان
- هشت کتاب در دور نهایی جایزهی هفتاقلیم
مهر
- تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم
ازدواج- شعری از مجتبا پورمحسن
- بازی کردن با آبروی یک صنف فرهنگی
کاوه فولادی نسب
- بمب خبری غیر مهم
پوریا عالمی

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)