ردِ خونِ تو روی برف

July 20, 2016

istadehdarghobar1.jpg

تمام این سال‌ها، روایت‌های غیر رسمی و غیرخودی از هشت سال جنگ با عراق و طرح جنگی فرماندهان ایرانی، یکسان بوده است: نفر مقابل تانک، دسته در برابر میدان مین، گردان در محاصره، تیپ در برابر خط مستقیم آتش دشمن، زمین‌گیر شدن تجهیزات و کمبود مهمات و نیرو در سال‌های آخر جنگ. مهم نبود/نیست کجای دنیا، هرکس مساله‌ای با جنگ و استراتژی جنگی فرماندهان وقت داشت/دارد، هرجا نشست/می‌نشیند، بی‌آنکه اشاره‌ای به تجهیزات مدرن ارتش عراق، حمایت‌های آشکار و پنهان کشورهای دیگر، خیانت‌های گروهک رجوی و بعضی اشتباهات تاکتیکی و پیش‌بینی‌های غلط کند، تنها از بی‌کفایتی و ضعف فرماندهان گفت/می‌گوید و از بی تفاوتی‌شان در برابر تعداد شهدا. در مقابل، توی این بیست و چند سال، دستگاه تبلیغاتی نظام و آن‌ها که خودی بودند و مسوولیتی داشتند و خط مشی تعیین می‌کردند برای سینماگران و فیلم سازان هم کم دامن نزدند به این تفکر کم‌وبیش مغرضانه. نسل ما با فیلم‌ها و داستان‌ها و خاطراتی بزرگ شد که کودن‌ترین و ابله ترین شخصیت‌هایش، سربازان و فرماندهان عراقی بودند و شخصیت اولش، ابرقهرمان‌های شکست‌ناپذیری که ابرقهرمان‌های هالیوودی و بالیوودی را به یادت می‌آوردند و حتی اگر سهم‌شان در پایان فیلم یا داستان شهادت بود هم، قبل از شهادت حتماً یکی دو گروهان عراقی را ناکار می‌کردند. فیلم‌هایی که با سرمایه‌های هنگفت و حمایت‌های بی‌وقفه‌ی دستگاهها و نهادهای فرهنگی و نظامی و تبلیغاتی ساخته می‌شدند و قرار بود شور انقلابی و وطن‌پرستی را در جامعه تقویت کنند اما تنها نتیجه‌شان دور کردن مردم از واقعیت‌های جنگ با عراق بود و افزایش بی‌اعتمادی به روایت‌های رسمی از جنگ و داغ کردن بازار روایت‌های غیر رسمی. ما کم‌کم بزرگ شدیم و چیزهایی از «نصر»، «توکل»، «کربلای 4»، «والفجر 1»، «خیبر» و سقوط فاو شنیدیم و خواندیم که با فیلم‌های روزگار کودکی و خاطراتی که در مدرسه شنیده بودیم در تضاد بود.
اهمیت روایت‌های محمدحسین مهدویان در «آخرین روزهای زمستان» و «ایستاده در غبار»بیش از هرچیز در همین فاصله گرفتن از شعارزدگی، ابرقهرمان سازی و دروغ‌گویی به مخاطب است. «حاج احمد» وقتی برای مخاطب ایرانی باور پذیر می‌شود که توی برگه‌ی بازجویی ساواک می‌نویسد «از کارهای خود سخت پشیمانم»، معلوم می‌شود رابطه‌اش با پدر آن‌قدرها هم عمیق و گرم نبوده، مثل آدم‌های دیگر گاهی سر لج می‌افتاده و گاهی هم زود جوش می‌آورده. همین چیزهای به ظاهر کوچک است که او را می‌سازد و بی‌آنکه ارزش و مقام یکی مثل او، یا شهدایی مثل همت، باقری، خرازی، بروجردی و باکری را پایین بیاورد، آن‌ها را از ابرقهرمانی تکرار نشدنی به قهرمانی زمینی و قابل لمس تبدیل می‌کند که برای نیروهای تحت امرشان دلسوزترین‌اند و برای عملیات‌ها پای کار...
«ایستاده در غبار» البته برای مخاطبی که پیش از آن پای «آخرین روزهای زمستان» نشسته است، آن قدرها هم غافلگیرکننده نیست. از فرم و چگونگی اجرا که بگذریم، خود «حاج احمد متوسلیان» هم در «آخرین روزهای زمستان» نقش پررنگی داشت و بسیاری از سکانس‌های تاثیرگذار فیلم در آن مجموعه هم تصویر شده بودند. فارغ از این‌ها، «ایستاده در غبار» در مقام یک داکیودرام (اگر فرض‌مان از اساس اشتباه نباشد) ضعف‌هایی هم دارد که مهم‌ترین‌اش به گمانم ریتم نیمه‌ی اول فیلم است؛ جایی که به سادگی می‌تواند مخاطب عام را ، یعنی مخاطبی که جنگ و تاریخ و قهرمانان‌اش مساله‌اش نیست و برای کشف چیزهایی که اجرای ایستاده در غبار به سینمای ایران اضافه کرده است به سالن نیامده، ناامید کند و پس بزند. با همه‌ی این‌ها، داستان فیلم مهدویان و روایت‌اش از جنگ و فرماندهان‌اش، داستان همان سکانس جادویی و بی‌نظیری است که در «آخرین روزهای زمستان» هم دیده بودیم‌. میان شعارهای تمام این سال‌ها، وسط دعوای خودی‌ها و غیر خودی‌ها و روایت‌های متناقض‌شان از جنگ، فرماندهان قدیمی ایستاده‌اند. دیگر انتخاب با مدیران و سرمایه‌گذاران و سرداران فرهنگی است که به آدم‌هایی مثل مهدویان اعتماد کنند و اجازه بدهند مردم، صدای جنگ و قهرمانان‌اش را همان‌طور که بوده‌ است بشنوند، یا نظرکرده‌ها دوباره برگردند به فرمول‌های سال‌های پایانی دهه شصت و دهه‌ی هفتاد.

- عنوان، نام داستان کوتاهی‌ست از گابریل گارسیا مارکز.
- این یادداشت اولین بار در سایت آی-سینما منتشر شده است.

لينک مطلب | 8:20 PM


دروغ و دیگر هیچ

July 16, 2016

وسط خبرهای کودتای ترکیه و دعوای پزشکان و سینماگران بد نیست اگر حواس‌تان به شاهکار آقای تناولی و اطرافیانش در دروغ‌گویی و وارونه جلوه دادن حقیقت و تبدیل یک مساله‌ی شخصی و دعوای خصوصی به یک پرونده سیاسی و امنیتی هم باشد. غول‌ها یکی یکی سقوط می‌کنند و این خبر خوبی نیست.

لينک مطلب | 8:52 PM


سرگذشت یک غریق

July 15, 2016


حالا که فکرش را می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که ما، یعنی من و همه‌ی آن چند صد دانش‌آموز دیگر نوبتِ صبحِ دبستان دکتر محمود افشار که یک روز زمستانی معمولی مثل هر روز از مینی‌بوس‌ها و سرویس‌های مدرسه پیاده شدیم، به آقای عرب (که صاحب همه‌ی آن مینی‌بوس‌ها و اتوبوس‌ها بود و عادت داشت هر روز کمی پایین‌تر از در ورودی مدرسه بایستد و چشم بدوزد به بچه‌ها و مراقب باشد اول صبحی بلایی سر کسی نیاید) سلام کردیم و بی‌توجه به ماشین‌های نظامی پارک شده نزدیک مدرسه، دویدیم توی حیاط بزرگ دبستان، احتمالاً بدترین انتخاب برای نوشتن از مدرسه، برنامه‌ریزی، سیستم و در کل، مفهوم آموزش و پرورش و تاثیرش بر زندگی و کودکی‌مان هستیم. دروغ چرا، حتی خیال می‌کنم شعاع این دایره باید خیلی بزرگ‌تر از این‌ها باشد و همه‌ی آدم‌های متولد 1355 تا 1360 را هم در بر بگیرد. همه‌ی ما که وقتی آن روز صبح پا توی مدرسه گذاشتیم، ردیف پلنگی‌پوش‌هایی را دیدیم که میان ما و زمین‌های بازی صف کشیده بودند و پشت‌شان، درست در مرز زمین فوتبال و بسکتبال، دو پلنگی‌پوش دیگر سرگرم کلنجار رفتن با توده‌ی سفیدی بودند که بعدا فهمیدیم یک موشک عراقی عمل نکرده است.
احمد محمود جایی نوشته است، «تا تهران موشک نخورد، جنگ را حس نکرد». قبل از آن همه‌ی درک ما پایتخت‌نشین‌ها از جنگ در حجله‌هایی خلاصه می‌شد که گاه و بی‌گاه، بی سر و صدا سر یکی از خیابان‌های مرکز و جنوب شهر برپا می‌شدند و بعد از چند روز به همان آرامی که آمده بودند جمع می‌شدند. جز این، جنگ برای ما آژیرهای خطر بود و شیشه‌های چسب خورده و خواب در انباری‌های فرش شده و پیام‌های رادیویی و آن صدای آشنا که همیشه از شنوندگان عزیز می‌خواست توجه فرمایند، مینی‌بوس‌ها و اتوبوس‌های پر از سربازان داوطلب و گشت دژبانی ایستاده در میدان‌های اصلی شهر و وحشت سرباز فراری‌های توی محل و چهره سنگی گوینده‌های خبر تلویزیون و مستندهای منتخب و محدودی که خبر از پیروزی‌ می‌دادند و برنامه‌ی یک ساعته‌ی ممنوعی که هر شب روی موج کوتاه رادیو پیدا می‌شد و جنس خبرهایش چندان با روایت رسمی و دولتی از جنگ و اقتصاد و روزگار جور نبود. نه کسی آن‌قدرها از خرمشهر و سوسنگرد و آبادان و مردم‌اش خبر داشت، نه از مصائب و رنج‌های آوارگان در شیراز و شهرهای اطرافش و نه از جزییات عملیات‌ها. اسکادهای اصلاح شده‌ی الحسین عراق اما کار خودش را کرد، تهران خیلی زود خالی شد و دبستان دکتر محمود افشار و بچه‌هایش هم تجزیه؛ در روستاها و شهرهای شمالی، در مشهد، بجنورد، یزد یا حتی در تهران، پای تلویزیون و برنامه‌های آموزش دبستانی‌ها.
خود من، جز تصویری مبهم از زنی عبوس و سخت‌گیر که عادت داشت شلوغ‌ترها را هر روز گوشه کلاس جمع کند و ساعت‌ها بعد از تعطیلی کلاس توی مدرسه نگهشان دارد و وادارشان کند که سطل آشغال توی کلاس را به نوبت بالای سر ببرند و یک پای‌شان را هم بالا بگیرند ، چیز دیگری از اول دبستان به یاد ندارم. دوم دبستان هم کنار مادربزرگ و پدربزرگ گذشت، در روستایی نزدیک تفرش و کلاسی که موش‌ها هر روز گوشه‌ای از سقف چوبی‌اش را می‌جویدند و گاهی هم وقت دویدن، از روی تیرهای قدیمی‌اش می‌افتادند توی پارچه توری سفید زیر سقف؛ با معلم زیبا و مهربانی که یک ثلث طول کشید تا به لهجه‌‌اش عادت کنم و در دیکته نمره‌ای بالاتر از شانزده بگیرم. حالا شما می‌خواهید این آدم‌ها، این آدم‌های خو گرفته به ناپایداری، آدم‌های معلق میان آژیرهای قرمز و ترس‌ها و آرامش و دوستی‌ها و هم شاگردی‌ها و لهجه‌ها و دلبستگی‌های موقت، از کدام سیستم آموزشی و برنامه بلندمدت و اثرگذاری حرف بزنند؟ نسل گیاهان خودرو و مقاومی که زیر سایه‌ی آرمان‌ها و شعارها و سعی و خطاها قد کشیدند و قرار بود محصول بی‌نقص ساختار تازه باشند و قهرمان و الگوی نسل‌های بعد. در نبود ماهواره و موبایل و شبکه‌های مجازی و روابط آزاد و ترس از تهاجم فرهنگی، سال‌ها با معلم‌های پرورشی و مدیران و ناظمان ارزشی سروکله زدند، دعای توسل صبح و نماز جماعت ظهر بخشی از برنامه روزانه مدرسه‌شان بود، نظام قدیم‌شان شد نظام جدید، کتاب‌ها و سرفصل‌های دروس‌شان تغییر کرد، خودشان شدند Case Study مدیران فرهنگی، و آخرش، خب بعضی هم آخرش شدند این: دو سر طلاهای خسر الدنیا و الاخره، که آن تلاطم لعنتی و آن تعلیق بی‌پایان هنوز هم دست از سرشان بر نداشته است. قهرمان‌هایی که روزگاری توی ایران «تکثیر» شدند و حالا سالهاست که بی‌ کمترین شباهت به آن روزگار، با چند فریم عکس و در بهترین حالت، یک بلیت‌ برگشت رزرو شده و خاطره‌ی روشن اما کم‌رنگ معلم انشایی که یک روز با «سرگذشت یک غریق» مارکز آمد توی کلاس و بی‌توجه به برنامه درسی، پیش چشم‌های هیجان زده بچه‌ها، یک نفس رمان را خواند، «تکسیر» شده‌اند توی جهان؛ در استرالیا، انگلستان، آلمان، آمریکا، مالزی و آن سیاه‌چاله‌ی بزرگ، کانادا؛ انگار فقط تنهایی، همان تنهایی است.

- این یادداشت در شماره 8 و 9 مجله روایت منتشر شده است.
- نمی‌دانم چرا، ولی دوستان روایتی در هنگام حروف‌چینی تشخیص داده‌اند که منظور من از «تکسیر» در دو خط پایانی، همان «تکثیر»ی بوده است که چند خط بالاتر هم آورده‌ام و برای همین این کلمه را در هنگام چاپ تغییر داده‌اند و تلاش من برای بازی با این دو کلمه به چشم‌شان نیامده است. به هرحال، تکسیر به معنی بسیار شکستن و تجزیه و خرد کردن است، هرچند در علوم غریبه این شکستن مفهوم دیگری پیدا می‌کند.

لينک مطلب | 8:40 PM


سنگ و مریم

July 12, 2016


مرگ کیارستمی قطعاً تلخ است، اما بعضی واکنش‌ها به گونه‌ای است که آدم خیال می‌کند اگر این اشتباه پزشکی (با فرض درست بودن حرف و حدیث‌های این چند ماه) پیش نمی‌آمد، کیارستمی هرگز تسلیم مرگ نمی‌شد. چه کسی می‌تواند تضمین کند که آقای کارگردان وقت قدم زدن در خیابان یا پارک داخل گودالی بدون حفاظ نمی‌افتاد یا یک روز صبح زندگی‌اش پس از تصادف با راننده تاکسی/وانت/ون بی‌اعصاب و لجبازی به آخر نمی رسید، یا بی‌احتیاطی راننده‌ای مست، خمار یا درگیر موبایل، توی جاده‌ی لواسان یا چالوس، ماشین‌اش را به ته دره نمی‌فرستاد؟ یعنی می خواهید بگویید بقیه‌ی آدم‌های این جامعه کارشان را درست و دقیق و بی‌ ذره‌ای کم‌فروشی انجام می‌دهند و فقط این پزشکانند که بی‌تعهدند؟ اصلاً چه‌قدر به سقف بالای سرتان و طراح و مجری‌اش اعتماد دارید، یا مثلاً به ماشین‌تان، غذایی که از رستوران محل می‌گیرید، آب استخری که تویش شنا می‌کنید، ماموری که در خیابان می‌بینید، کارمندی که کارتان پیش‌اش گیر است و کاهو و تربچه‌ای که همراه غذای هر روزتان می‌خورید؟ همین آقای مهرجویی که امروز در کانون سنگ تمام گذاشتند و همه‌مان را روسفید کردند چه‌قدر کارش را درست انجام می‌دهد؟ چه‌قدر توی این سال‌ها مزخرف ساخته و تحویل مردم داده و با همین مزخرفات کاسبی کرده است؟
فکر می‌کنم قبل از شرکت در کارناوال سنگ‌پرانی به پزشکان شاید بد نباشد نگاهی به خودمان و کارهایمان بیندازیم.

لينک مطلب | 11:46 PM


و بگو ماهی‌ها حوض‌شان بی‌آب است

July 10, 2016

photo_2016-07-10_15-45-26.jpg

1. لازم نیست حتماً همه‌ی آثار نویسنده یا فیلم سازی را مرور کرده باشی تا از کیفیت خودش و کارهایش مطمئن بشوی. گاهی، کنار هم گذاشتن چند کلمه‌ی ساده، در یک مراسم سوگواری هم، نشان می‌دهد که آن آدم، چه‌قدر بالاتر از آدم‌های دور و برش ایستاده است. اصغر فرهادی امروز، نه داستان سرایی کرد، نه کلاس درس راه انداخت و نه دنبال خودنمایی بود؛ ساده، کوتاه، موجز، دقیق و تاثیرگذار حرف زد، به پیکر کیارستمی ادای احترام کرد و پایین آمد. چه‌طور می‌شود چنین آدم و چنین کیفیت و چنین شعوری را دوست نداشت؟

2. آدم‌هایی هم بودند در مراسم که انگار آمده بودند برای ایجاد تشنج و نمایش ضدیت‌شان با مذهب. من نمی‌دانم آن‌ خانم‌های نامحترمی که سمت چپ جایگاه ایستاده بودند و امروز وقت قرائت قرآن همه کار کردند که اوضاع را به هم بریزند (از دست زدن و درود درود کردن تا عربده کشی سردسته‌شان که «قطعش کنید، ما نمی‌خواهیم قرآن بشنویم») یا آن‌ها که وقت قرائت نماز یادشان آمد که باید «ای ایران» بخوانند و کار را به جایی رساندند که آقای دعایی چندبار مکث کند و یک نفر میکروفن را دست بگیرد و با عصبانیت فریاد بزند که «ساکت!»، هنگام سوگواری برای پدر،مادر، برادر، خواهر و فرزندان‌شان چه خواهند کرد و از دیگران چه انتظاری خواهند داشت. نمی‌دانم اصلاً به چیزی و کسی اعتقاد دارند یا نه؛ اما گمان می‌کنم آدم‌ها، همه‌ی آدم‌هایی که ذره‌ای شعور دارند، در هر کجای جهان، وقتی در مراسمی شرکت می‌کنند، فارغ از اینکه عزا باشد یا عروسی، به تصمیم و خواست صاحبان و برگزارکنندگان آن مجلس و به کیفیت، اصول و قواعد آن مراسم احترام می‌گذارند. این حجم از خودخواهی و طلبکاری و خودمرکزجهان پنداری و بی‌اخلاقی، واقعاً ترسناک است.

- عنوان، از سهراب سپهری است و اصغر فرهادی، حرف‌هایش را با این جمله تمام کرد.

لينک مطلب | 3:55 PM