چرا گاهی هنگ می‌کنم؟

دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

وزیر راه و ترابری ایران و وزیر حمل و نقل بلغارستان امروز درباره‌ی صادرات گاز ایران به اروپا و انتقال گاز ایران از ترکیه به بلغارستان مذاکره کردند.

لينک مطلب | ۲۱:۵۵


حافظ سرود مجلس ما ذکر خیرتست...

شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید
فغان که بخت من از خواب بر نمی‌آید

یادم نمی‌آید تا امروز دروغ گفته باشد به من- که کاش می‌گفت؛ همیشه یک‌راست می‌زند به هدف، نه به حالت کاری دارد و نه به ساعتی که سراغش رفته‌ای، نه اهل وعده‌های سرخرمن است و نه دلسوزی و شوخی. اصلا برای همین است که تا امروز کسی نتوانسته تکانش دهد و جایش را بر آن بلندترین قله مال خود کند، برای همین است که برایم «حافظ» است هنوز و زبان عالم دیگر، و کلماتش- حتی اگر ارمغانی نداشته باشند جز حسرت و دریغ- هنوز همان معجزه‌ای را دارند که «الا بذکر الله تطمئن القلوب».

لينک مطلب | ۲۰:۰۸


...

پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

هر روز قهوه‌ای‌تر از دیروز...!

لينک مطلب | ۲۳:۱۵


تو بخوان دیوانگی

یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

«وقتی به خاطره‌ای در ذهن ديگری تبديل می‌شوی، وقتی ديگری به خاطره‌ای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشده‌ايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره‌ای دور نيست؟»

رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانه‌ها -بی‌توجه به های و هوی آدم‌ها و بالا و پایین رفتن‌های دختر و پسری که درست چند سانتیمتر جلوتر از ما توی یک پراید سفید مشغول تجربه کردن همدیگر بودند- رو به نقطه‌های کوچک و نورانی شهر نشسته بودیم توی ماشین و لیست کتاب‌های «موجود» چند ناشر را زیرورو می‌کردیم، بی‌آنکه بدانیم دنبال چه هستیم.
درگیر لیست کتاب‌های «افق» بودم که پرسیده بود «لکه‌های ته فنجان قهوه»ی رضا ارژنگ را خوانده‌ام یا نه. فکر نکرده جوابش را دادم، که دوستش دارم، و بعد همان چند خط را خواندم از حفظ. وقتی میان این همه رمان و داستان کوتاه درخشان و ماندگار، فقط چند کلمه‌ از یک رمان معمولی یادت مانده باشد، یعنی آن کلمه‌ها به خاطرات تو و روزگارت چنگ زده‌اند. حالا دیگر مطمئنم که همه‌ی ما، فارغ از حال امروز‌مان و کسانی که دوستشان داریم، فارغ از همه‌ی آدم‌هایی که آمده‌اند و رفته‌اند، به خاطره‌ای دور، تکرار ناشدنی و یگانه، وفاداریم.