Two Soldiers
دو سرباز
یا، بیا درباره‌ی طعم‌اش حرف بزنیم...

May 15, 2012


But every night me and Pete would go down to Old Man Killegrew's and stand outside his parlor window in the cold and listen to his radio; then we would come back home and lay in the bed and Pete would tell me what it was. That is, he would tell me for a while. Then he wouldn't tell me. It was like he didn't want to talk about it no more. He would tell me to shut up because he wanted to go to sleep, but he never wanted to go to sleep.

He would lay there, a heap stiller than if he was asleep, and it would be something, I could feel it coming out of him, like he was mad at me even, only I knowed he wasn't thinking about me, or like he was worried about something, and it wasn't that neither, because he never had nothing to worry about. He never got behind like pap, let alone stayed behind


اما هر شب من و پیت می‌رفتیم پشت پنجره‌ی کیلگرو و رادیو گوش می‌کردیم. و بعد می‌آمدیم می‌گرفتیم می‌خوابیدیم و آن‌وقت پیت به من می‌گفت که موضوع از چه قرار است. یعنی یک کمی می‌گفت و بعد دیگر نمی‌گفت. انگار دلش نمی‌خواست راجع به آن موضوع بیش‌تر حرف بزند. به من هم می‌گفت دیگر حرف نزنم چون می‌خواهد بخوابد.اما هیچ‌وقت هم نمی‌خوابید.
همین‌طور بی‌حرکت، از وقتی هم که خواب بود بی‌حرکت‌تر، دراز می‌کشید. و من حس می‌کردم که انگار یک چیزی ازش بیرون می‌زند. انگار از من عصبانی بود، اما من می‌فهمیدم که تو فکر من نیست. یا انگار تو فکر یک چیزی بود. شاید هم نبود، چون که چیزی نداشت تا تو فکرش باشد. هرگز مثل بابا که عقب می‌افتاد، پیت عقب نمی‌افتاد.


- William Faulkner
- ویلیام فاکنر، یک گل سرخ برای امیلی، دو سرباز، ترجمه‌ی نجف دریابندری.

لينک مطلب | 10:51 PM


شهر بابک



شهر خانه‌های ناتمام.

لينک مطلب | 10:28 AM


دلخوشی‌ها

May 11, 2012


وقتی طالبی هست و توت فرنگی، وقتی بستنی پريما دبل چاکلت ميهن هست، در محضر گوجه‌های سبز، چگونه می‌توان افسرده بود ناتانائیل؟

لينک مطلب | 4:04 PM


گفته‌ها
چند نکته‌ی خودمانی درباره‌ی نشرِ اُفق، انتشاراتِ چشمه، عامه‌پسندهای مُهوع و...

May 8, 2012


نویسنده‌ی مهمان: مهدی یزدانی‌خُرم


اول
روزگارِ پر سوء‌تفاهمی شده؛ روزگاری که یا باید دیگران را بر خود بدانیم یا با خود و شاید به‌همین دلیل باشد که این کلمات را قلمی می‌کنم مگر روشن‌گرِ دو سه دغدغه‌ای باشد که این روزها دور و بَرَم هستند و بدم نمی‌آید با خواننده‌گانِ ناتور هم در میان بگذارم.
دوم
پدرام رضایی‌زاده را بیشتر از ده سال است که می‌شناسم. تقریبا از سالِ 81 . نویسنده‌ی سخت‌گیر و به‌شدت دقیقی که در عینِ‌حال آدمِ تندی هم می‌شود بعضی وقت‌ها؛ اما تردیدی ندارم در صداقت‌اش... اگر اشتباه نکنم دو سه‌باری به هم پریده‌ایم در روزهای جوان‌تر‌بودن‌مان؛ دو سه‌باری که قضیه فقط ادبیات بوده و لاغیر. فارغ از این ماجرا چه خودتان را بدرید که من و او و دیگرانی عضو باندی هستیم و چه ندرید که عضوِ باندی نیستیم، این‌جانب دوستانِ معدودی دارم که یکی‌شان همین جنابِ پدرام خانِ عزیز است که مطمئن هستم یکی از آدم‌هایی‌ست که خیلی برای ادبیات هزینه داده و البته این امری‌ست علی‌حده؛ چه این روزها به‌قولِ بلینسکی کبیر از زمین نویسنده می‌رویانند مثلِ قارچ...و کسانی چون پدرام، امیرحسین خورشیدفر، امیر احمدی آریان، حامد حبیبی، پیمان هوشمندزاده، شاهرخ گیوا، سینا دادخواه، فرشته نوبخت، علی چنگیزی، و خیلی‌های دیگر که مدام در حال تحمل توهین‌های فضای اینترنتی هستند، نه تنها قارچ نیستند که با جان‌کندن همین چند کتابِ محدود را چاپ کرده‌اند و البته این هم برای نویسنده امری‌ست علی‌حده. فارغ از قارچ‌ها که به آن‌ها اشاره‌ای خواهم کرد، تمامِ نویسنده‌گانِ جوان و میان‌سالی که امروز در طبقه‌بندی‌های مختلف و حتا گاه با عداوت نسبت به هم دارند کار می‌کنند، موجوداتی شریف هستند که تابِ انواعِ هتاکی‌ها، سانسورها، بی‌پولی‌ها و هر چیزِ بدی را که علمای منطق و کلام به‌معنای امورِ شرِ دنیوی از آن نام برده‌اند، می‌آورند... خیلی از این‌ها را در نشرِ چشمه گردِ هم آوردیم در شش سالِ گذشته و همان‌طور که اُفتد و دانید، کتاب‌هایی چاپ شد از ایشان که برخی را خوش آمد و برخی را ناخوش. که البته این هم در ادبیات امری‌ست علی‌حده...القصه؛ ماجرای نشرِ افق و تصمیمی که به‌گفته‌ی انسانِ قابلِ احترامی چون رضا هاشمی‌نژاد برای حمایت از چشمه گرفته‌شده و به‌قول امیر‌حسین‌خانِ خورشیدفر حرکتی صنفی بوده، قابلِ احترام است اما نگاهی که پدرام رضایی‌زاده داشته نیز با توجه به بد‌اعلام‌شدن این تصمیم و عدمِ آگاهی و اطلاع اصحاب و بزرگانِ صاحبِ چشمه از آن، بوده است؛ درواقع، این قول در زمان نامناسبی و از راهی نامناسب‌تر اعلام‌شده و چه در غیر این‌صورت در حدِ یک خبرِ حمایتی مثبت تلقی می‌شد. اما من به‌عنوانِ یکی از اعضای خانواده‌ی چشمه همین‌جا اعلام می‌کنم که به امید خدا چشمه خود به‌راه‌اش ادامه خواهد داد و این را در آینده خواهیم دید و از امیرحسین خورشیدفر به خاطرِ حسن‌نیت و صداقت‌اش در چند دفعه صحبت با خودم در این‌باره ممنون هستم. همین‌طور از پدرام عزیز که همیشه کارِ خودش را کرده و احتمالا خواهد کرد و ابایی ندارد از چیزی و کسی...
بنابراین در این وانفسای مه‌زده بهتر است با حُسنِ‌نظر به قول‌ها نگاه کنیم که به قولِ حافظ عزیز «خوش بوَد گر مَحَکِ تجربه آید به‌میان......تا سیه‌روی شود هر که در او غَش باشد» که این ماجرا با توجه به محکِ تجربه، بازیابی خواهد شد و من فکر می‌کنم هم نشرِ افق آن‌قدر حرفه‌ای و خوش‌نام است که به کارِ قابلِ ستایشش مشغول باشد، هم چشمه آن‌قدر حرفه‌ای و با تجربه که دچارِ حاشیه نشود. باز هم از امیر‌حسین و پدارم ممنونم که با حفظِ پرنسیپ و اصولِ خودشان زندگی می‌کنند و اصول‌مندی در این روزگار کاری‌ست بس گران.
سوم
ماجرای سوء‌تفاهم مذکور من را یادِ نکته‌ای انداخت که این روزها و در آستانه‌ی چاپِ دومین رمانم ذهنم را به‌خود داشته و آن تهدیدِ وحشتناکی‌ست که عامه‌پسندی برخی رمان‌های امروز ما را فرا گرفته. من زیاد «یوسف انصاری» را نمی‌شناسم و از قضا قرابتی هم جز سلام و علیکی عادی با او ندارم اما روزیکه او نوشت رمان‌ها عامه‌پسندی به‌اسمِ آثارِ روشنفکری در حالِ حِقنه‌کردنِ خود به ملتِ کم‌سواد هستند، با خودم گفتم چه قدر قضیه را شور می‌بیند اما الان تصدیق‌اش می‌کنم و چند ماهی‌ست که شاهدِ انتشار سرطانی رمان‌هایی هستیم که فاقد هر نوع ساختِ جدی، دغدغه‌ی قابلِ تامل و اصلا اصولِ اولیه‌ی روایت هستند. یادم می‌آید در یکی از اختتامیه‌های جایزه‌ی« واو»خانم نویسنده‌ای که واقعا نام‌شان یادم نیست در پاسخ به صحبت‌های من درباره‌ی رمانِ عامه‌پسند یا بازاری گفتند، « ما هستیم که چاپ‌های زیاد داریم و پول سازیم و شبیه نویسنده‌گانِ آن‌ورِ دنیا که با پول کتاب‌هاشان زنده‌گی می‌کنند» بنده‌ی خدا پُر بی‌راه هم نمی‌گفت اما جای خودش را می‌دانست و می‌دانست که معیارهای زیبایی‌شناسانه‌ای که متنی را برجسته می‌کنند در اثرِ او وجود ندارد.اما این روزها چند ناشرِ نو‌ظهور را می‌بینم که مدعی هستند که ادبیاتِ امروز ایران قاذوراتی‌ست که اینان چاپ می‌کنند و به مردمِ بی‌نوا می‌چپانند. من بسیاری از این کتاب‌ها را خوانده‌ام و از روی جلد و هوا و هوس حرف نمی‌زنم(حیفِ وقت)و همان‌طور که بارها نوشته‌ام اعتقادی به روحیه‌ی نسبی‌گرایانه ندارم و ایده‌های تندخویانه‌ام در بیشتر نوشته‌های آغازین‌ام در ده شماره‌ی اخیرِ «تجربه» و بسیاری مقالاتم در «مهرنامه» گواهی هستند که اگر بخواهیم همین‌طور به این ادبیاتِ خاطره‌نویسِ فربه و مظلوم‌نما باج بدهیم و سکوت کنیم روزی همه‌مان باید پوسترِ سهل‌انگاری به در و دیوارِ ذهن‌مان بزنیم. این خطرِ بزرگی‌ست که عامه‌پسندنویس‌ها می‌خواهند جای ادبیاتِ نخبه را بگیرند. هرچند که ناشرانِ اینان به‌واسطه‌ی برخی روابط هم خوب مجوز می‌گیرند، هم نوچه‌هایی دارند که تبلیغ‌شان کنند اما ایشان هم حق دارند چون کاسب هستند و به‌تجارت مشغول. ولی کارِ منتقدهای پر ادعای ماست که مرزها را دوباره روشن کنند به‌جای متن‌هایی طولانی و مغلق که خودشان را هم برنمی‌انگیزاند...به‌هر‌حال ما که بخیل نیستیم اما این ادبیات باید سرِ جای خودش بماند و اصلا روزی صد‌هزار نسخه هم بفروشد که این امر در حوزه‌ی ادبیاتِ عامه‌پسند امری‌ست علی‌حده. چه این‌سال‌ها دیده‌ایم که آثارِ نخبه هم می‌توانند بسیار خوب بفروشند مانندِ نگران نباش، شبِ ممکن، برف و سمفونی ابری، مونالیزای منتشر و... پس افسانه‌ی فروشِ ادبیاتِ عامه‌پسند هم تَقَش درآمده و دیگر جذاب نیست.
چهارم
رفقا، داستان‌نویسی این کشور در حالِ پوست‌انداختن است. بیایید اصلا با هم دشمن باشیم اما باج به دولتی‌بودن و عامه‌پسندنویسی ندهیم. من یک تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی جدی را ترجیح می‌دهم به ده رمانِ عامه‌پسندی که بوی وامانده‌گی و عقده‌های جنسی ارضانشده‌می‌دهند. این شعار نیست، به‌خدا شعار نیست. در ضمن یادمان نرود رمانِ بست‌سلر را تفاوت‌هایی‌ست با رمانِ عامه‌پسند که در این بحث نگنجد...
در این روزها کتاب‌های خوبی چاپ‌شده و اگر سوءتفاهم‌ها را کنار بگذاریم، می‌توانیم ببینیم‌شان؛ مثلا «با چراغ و آینه». چرا این کتاب شفیعی‌کدکنی را مثال زدم؟ چون خیلی از این دغدغه‌های تاریخی در مقالات‌اش وجود دارند
آخر
امیدوارم بحثِ نشرِ افق و چشمه را تمام شده بدانید و بگذارید اگر به فرضِ محال رعونتی هم در ماجرا بوده با «محکِ تجربه» آشکار شود.
باقی بقای‌تان
مهدی یزدانی‌خُرم
اُردی‌بهشتِ 1391


پی‌نوشتِ ناتور: دو نکته؛ اول ممنونم از مهدی یزدانی‌خُرم، از صداقت و صراحت و حضورش، و دوم آن‌که معذورم از انتشار کامنت‌های بی‌نام و نشان که در پی توهین به این و آن یا نیش و کنایه زدن باشند. اگر حرفی هست که فکر می‌کنید باید منتشر شود، لطفن یا با نام و نشان حقیقی‌تان بنویسیدش یا دست کم از دایره ادب و احترام خارج نشوید.