دوره‌ی تخصصی آموزش دانش‌های داستانی

December 6, 2016


photo_2016-12-06_20-51-19.jpg

از روزی که کاوه فولادی‌نسب طرح اولیه‌ و ایده‌ی دوره‌ی تخصصی آموزش دانش‌های داستانی را با ما در میان گذاشت تا امروز که آخرین جلسه هماهنگی (یا به قول مهندس جماعت، کیک‌آف‌ میتینگ) در دفتر موسسه بهاران و با حضور مینا حسنی، مدیریت این موسسه، برگزار شد چند ماه می‌گذرد. در این چند ماه، از نظر‌خواهی دوستانه و جمع مشورتی رسیدیم به شورای سیاست‌گذاری و هرچه‌گذشت ماجرا رنگ و بوی جدی‌تری گرفت. ما، یعنی یونس تراکمه، محمد تقوی، کاوه فولادی‌نسب و من، تا توانستیم در این چند ماه بحث کردیم، با جزییات سر و کله زدیم، سرفصل‌ دروس و واحدها را مرور کردیم و طرح و برنامه‌های مشابه را از نو نوشتیم. قرار بود از اول شروع کنیم، بنای متفاوتی بسازیم و به مجموعه‌ای برسیم که از تک‌صدایی رایج در دوره‌های مشابه فاصله بگیرد و برسد به چند صدایی. حالا در آستانه‌ی همین راهیم، برای آغاز یک دوره‌ی یک‌ساله؛ دوره‌ی تخصصی آموزش دانش‌های داستانی، در چهار ترم، با دوازده سرفصل و همکاری دوازده مدرس.

ترم اول: تحلیل و بررسی داستان کوتاه ایرانی(1)- فارسی‌نویسی- اصول و عناصر داستان‌نویسی
ترم دوم: شناخت تحلیلی عناصر داستان- تحلیل و بررسی داستان کوتاه غیر ایرانی- نقد ادبی
ترم سوم: میراث رمان غیر ایرانی- تحلیل و بررسی داستان کوتاه ایرانی(2)- نظریه‌ی ادبی
ترم چهارم: میراث رمان ایرانی- جریان‌ها و مکاتب ادبی- نوشتن برای مطبوعات

برای اطلاعات بیش‌تر،لطفاً با موسسه بهاران تماس بگیرید و برای آشنایی با مدرسان و جزییات این چهار ترم، لطفاً، چهارم دی‌ماه در همایش معرفی دوره‌ی تخصصی آموزش دانش‌های داستانی شرکت کنید.

لينک مطلب | 9:29 PM


Suicide Squad

November 20, 2016

harley-quinn-robbie.jpeg

به نظرم تنها دستاورد «جوخه‌ی انتحار»، باز کردن پای «هارلی کوئین»، معشوقه‌ی دیوانه و بی‌نظیر «جوکر»، به سینماست. جز این و بازی قابل قبول «مارگو رابی» که از یک جایی به بعد یک تنه فیلم را جلو می‌برد، فیلم هیچ‌چیز دندان‌گیر دیگری ندارد؛ حتی برای یکی مثل من که عاشق ابرقهرمان‌هاست...

لينک مطلب | 11:41 AM


هیچ...
درحاشیه رمان جلبک

November 10, 2016


de470b9b-d655-4567-813d-fa03c4070c79.jpg

چهارشنبه پنجم آبان ماه، جلسه نقد و بررسی رمان «جلبک» کتایون سنگستانی با حضور مریم حسینیان و من به عنوان منتقد و دوستان و عزیزانی مثل مهدی یزدانی‌خرم و محمدحسن شهسواری در دفتر مرکزی نشر چشمه برگزار شد. من گزارش جلسه را تازه دیروز در سایت نشر چشمه دیدم (ظاهراً این گزارش در ایسنا هم منتشر شده است) و نمی‌دانم به چه دلیل دوستان تنظیم کننده گزارش جلسه، صلاح دیده‌اند محوریت گزارش را بر حرف‌های مریم حسینیان و مهدی یزدانی‌خرم بگذارند و از حرف‌های من تنها به چند خط کاملا خنثی و بی بو و رنگ و البته همراه با اشتباه بسنده کنند. چون از دلایل دوستان بی‌اطلاعم حرف دیگری باقی نمی‌ماند جز این که ممکن است به هرحال حرف‌های مریم حسینیان و مهدی یزدانی‌خرم از نظر دوستان تنظیم کننده گزارش جذاب‌تر بوده، یا شاید با توجه به آن‌چه در جلسه گفته‌ام، دوستان سایت نشر چشمه به این نتیجه رسیده‌اند که گفته‌های من کمکی به بیش‌تر دیده شدن کتاب و جذب مخاطب نخواهد کرد. به‌هرحال، مهم‌تر از همه‌، آغاز دوباره این جلسات است و نه حاشیه‌هایی از این دست. متن حرف‌هایم را تا آنجا که حافظه‌ام یاری می‌کند، اینجا منتشر می‌کنم. ممکن است کلمه‌ای کم و زیاد شود یا ساخت و شکل جملات تغییر کرده باشد، اما اصل ماجرا و مضمون اصلی همین‌هایی است که در ادامه می‌آید. همین‌جا لازم است دوباره از مجموعه نشر چشمه به خاطر راه‌اندازی این جلسات و برخورد حرفه‌ای‌شان با منتقدان تشکر کنم. و اما بعد...

«خب، با توجه به حرف‌های خانم حسینیان ظاهراً قرار است نقش منتقد بد جلسه را من بازی کنم. همین اول بگویم که من رمان را دوست نداشتم. بخشی از ماجرا به ضعف‌های کتاب بر می‌گردد که در ادامه خواهم گفت، اما بخشی هم سلیقه‌ای است. اوایل کتاب دلیل این دوست نداشتن و آزار دیدن را نمی‌فهمیدم، اما یک جایی متوجه شدم که این رمان من را دقیقاً به یاد فیلم‌ها و سینمایی می‌اندازد که دوست ندارم؛ سینمای کاهانی. اینجا هم مثل فیلم‌های کاهانی، مثل «بی‌خود و بی‌جهت» یا مثلاً «استراحت مطلق»، ما با شخصیت‌ها و قهرمانی کاملاً معمولی، روزمرگی و همین طور جزییاتی بسیار دقیق از زندگی‌شان رو‌به‌رو هستیم. چیزهای دیگری هم هست، مثل فضای ابزورد و عبث و پوچ، فاکتور طنز و شبیه بودن شخصیت‌ها و اتفاقات به چیزهایی که هر روز می‌بینیم. من این فضا را دوست ندارم. ممکن است آدم‌هایی باشند که سلیقه‌شان چیز دیگری باشد، ولی حتی کاهانی هم برای جذب مخاطب بیش‌تر به دنبال راهکارهای دیگری می‌رود. مثلا در «استراحت مطلق» از یک حادثه وحشتناک کمک می‌گیرد و با تصادف و مرگ قهرمان، مخاطب را وادار می‌کند که او را به خاطر بسپارد یا در «بی‌خود و بی‌جهت» شخصیت‌ها را در یک موقعیت خاص و متفاوت قرار می‌دهد؛ زن و مردی که قرار است در خانه‌شان مراسم ازدواج برپاکنند اما هنوز درگیر وسایل و لوازم زوجی هستند که قبل از آنها در خانه بوده‌اند. اما در «جلبک» ما هیچ‌کدام از این راهکارها را هم نمی‌بینیم و برای همین من اصلاً نمی‌دانم که چرا باید این رمان و قهرمان‌اش را به خاطر بسپاریم یا مثلاً چند سال دیگر این کتاب را به کسی پیشنهاد کنیم. هرچند باید بگویم که کار نویسنده در فضاسازی و ساختن جزییات و به خدمت گرفتن آن‌ها در رمان قابل تحسین است و از یک جایی به بعد هم تنها دلیل من برای ادامه دادن رمان همین جزییات فوق العاده بود.
اما درباره ساختار رمان. بله این رمان همان‌طور که خانم حسینیان گفتند رمان شخصیت است و از الگوی «تغییر» هم استفاده می‌کند. یعنی یک شخصیت را به مرور زمان بر اثر اتفاقاتی که برایش می‌افتد، دچار تحول کنیم و در پایان به موقعیتی برسیم که آن شخصیت از آن دور بوده است. آدمی که در ابتدا به امیر همیشه بله می‌گفته و هیچ‌وقت جرات مخالفتی با او نداشته، آدمی که به آن شکل اخراج می شود و باز صدایش در نمی‌آید و مقاومتی نمی‌کند، آدمی که همواره توسط امیر تحقیر می‌شود، در پایان به جایی می‌رسد که در یک صحنه نمادین با کفش گلی می‌رود و خانه را آلوده می‌‌کند و اولین‌بار یا آخرین‌بار به امیر نه می‌گوید. خب این تحول را ما می‌بینیم. مشکل اما اینجاست که ریشه این تغییر و اتفاقی که برای بنشاد می‌افتد، به عقب‌تر بر می‌گردد و به نظرم در واقع علت تغییر، مرگ پدرش است نه دوستی با امیر. نشانه‌های داستان هم به ما همین را می‌گویند و ظاهراً بنشاد رابطه خاصی با پدرش داشته. اما تمام چیزی که از پدر می‌دانیم یک شیشه است و حب تریاک و شلوار کردی و ورشکسته شدن‌اش. در الگوی تغییر شما باید وضعیت پیش از حادثه را برای مخاطب بسازید تا تحول معنی پیدا کند. اما ما هیچ چیزی از قبل از مرگ پدر یا ورشکستگی‌اش نمی‌دانیم. حتی رمان طوری است که انگار این خانواده از اول فقیر و مچاله بوده‌اند. حتی عاشق شدن بنشاد هم برای رسیدن به امنیت است و این را شما در آن شبی می‌بینید که شیشه و بوی حب تریاک و دهان پدر جایش را به بوی امیر می‌دهد.اما هیچ‌وقت شخصیت پدر در رمان ساخته نمی‌شود و همه چیز در سطح می‌ماند.»

لينک مطلب | 1:37 AM


آبی آرام

November 4, 2016


Mansour.jpg

از چهارشنبه شروع شد. می‌گفتند ماندنی نیست و تنها یک معجزه ممکن است او را روی زمین نگه دارد؛ و این برای ما که سالهاست دور مانده‌ایم از معجزه، خبر خوبی نبود.
من تمام این سالها استقلالی بوده‌ام، چه آن روزهایی که با قانون من درآوردی جماعت و بی‌کفایتی مدیران وقت استقلال، سر از دسته‌ی سوم درآوردیم و چه آن روزی که قهرمان آسیا شدیم؛ با همین منصورخان پورحیدری، با آبی آرام.
من تمام این سالها استقلالی بوده‌ام، یک استقلالی آرام و نه چندان متعصب. یکی از همان‌ها که نه اهل اشک ریختن روی سکو‌اند و نه اهل کل کل و دعوا. اما امروز، در میانه‌ی این جمعه‌ی سخت، چند ساعتی است که با مرور عکسهای آقای باشخصیت، گریه می‌کنم.
پورحیدری شخصیت و هویت استقلال بود و حالا، بعد از مرگ شیرهای پیر، بعد از حجازی و پورحیدری، فقط می‌توان نشست و به رقص کفتارهای جوان نگاه کرد.
خداحافظ آقای باشخصیت، خداحافظ آبی آرام.

پی‌نوشت: نام عکاس و صاحب عکس را متاسفانه نمی‌دانم.

لينک مطلب | 4:44 PM


می‌شود لطفاً ساکت باشی؟

October 16, 2016

فرقی نمی‌کند کجای این جهان باشید، احتمالاً برای شما هم پیش آمده که از شنیدن بهانه‌ها و حرف‌های خام و گنده‌گویی‌ها و دفاعیات نسنجیده و عجولانه آدم‌های سیاسی یا مدیران و وزیران و صاحبان قدرت و تریبون عصبانی بشوید و کلمات خاص و غیرقابل انتشاری را زیر لب تکرار کنید. حالا اگر مثل ما در ایران باشید، ممکن است مجبور شوید برای تجربه کردن چنان اتفاق و چنین حس کم‌یابی سال‌ها صبر کنید و اگر از بخت بد در کشوری دیگر، یک جایی توی اروپا مثلا یا یک گوشه‌ای در شمال قاره آمریکا گیر افتاده باشید، روزتان بدون شک بی گل‌واژه‌های ماندگار صاحب منصبانِ دیوانه شب نخواهد شد. این طور وقت‌ها، معمولاً مودبانه ترین چیزی که آدم‌ها زیر لب تکرار می‌کنند همان جمله‌ای است که سال‌ها پیش ریموند کارور، احتمالاً بد از شنیدن مزخرفات یکی از همین تریبون‌دارها، بالای یکی از داستان‌هایش نوشت: «می‌شود لطفاً ساکت باشی؟»
ما که خوشبختانه تا همین امروز تجربه‌اش نکرده بودیم، اما با یک گشت ساده در صفحات مجازی و سایت‌های خارج نشین‌ها می‌فهمی که درد اصلی آن‌ها که دیده‌اند و شنیده‌اند چیزهایی است از این دست: چرا برخورد نمی‌کنید؟ چرا سرپوش و ماست‌مالی؟ یعنی یک آدم عاقل دور و بر این یارو نیست راهنماییش کنه؟ چرا برکنارش نمی‌کنند؟ این‌ها همه از یک قماش‌اند و البته آخرش، ای فلان تو فلانِ فلان. اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها همیشه خیال می‌کنند که سیاسی‌ها و آن‌ها که آن بالا نشسته‌اند، از کره‌ی دیگری آمده‌اند؛ اصلاً برای همین گاهی دروغ می‌گویند، نمی‌بینند، زیرآبی می‌روند، رشوه می‌گیرند، گرفتار هزار و یک فسادند، از تعهد و مسوولیت چیزی نمی‌دانند، خودشان را به نفهمیدن می‌زنند، تهدید می‌کنند و آخرش اگر هنوز آدم نشده بودی، کرکره‌ات را پایین می‌کشند. هیچ‌کس حتی یک لحظه هم فکرش را نمی‌کند که آن هیولای توی قاب تلویزیون یا آن مینوتور میکروفون به دست، یکی است شبیه خودشان، شاید حتی کمی هم مهربان‌تر، عاقل‌تر، دوست‌داشتنی‌تر.
من نه با عباس کیارستمی عکس دونفره دارم، نه با بهمن قهوه خورده‌ام، نه رفیق گرمابه و گلستان احمد بوده‌ام. نه می‌دانم این چند ماه چی کشیده‌‌اند و نه می‌توانم درک کنم که اظهارنظرهای بی‌وقفه‌ی آدم‌های میکروفون به دست چه‌قدر این سه نفر را آزار داده و چطور فرصت سوگواری و نفس کشیدن و فاصله گرفتن از فاجعه را از آن دو مصیبت دیده، گرفته است. دروغ چرا، هیچ‌وقت طرفدار سینمای کیارستمی و جهان‌اش نبوده‌ام و از همه‌ی این‌ها بدتر، آن روزهای اول، یکی دوجا، چندخطی هم در انتقاد از داریوش مهرجویی و موج فراگیر حمله به پزشکان نوشته‌ام. نه نماینده مجلس‌ام، نه چیزی از پرونده پیچیده و خاک خورده خون‌های آلوده و درد و رنج قربانیان یا بی‌کفیاتی مسببان‌اش می‌دانم، نه رئیس یک سازمان نظارتی‌ یا پزشک آدم بزرگی بوده‌ام و نه از بد حادثه به چیزی و کسی و جایی حتی کوچک وابسته‌ام که بشود بعد از آوردن اسمم به آن اشاره کرد. اما امروز، فقط همین امروز، بعد از شنیدن حرف‌های بعضی پزشکان محترم صاحب تریبون، فقط بعد از شنیدن حرف‌های آن‌ها، برای اولین‌بار، در تمام عمرم، به این فکر کردم که کاش یک بزرگی هم پیدا بشود، توی چشم‌هایمان نگاه کند، عیب‌ و قصور و تقصیر و سیرت‌مان را ببیند و دور از چشم دیگران و اگر لازم شد پشت بلندگو حتی، به بعضی‌های‌مان بگوید، به صلاح این کشور، به صلاح این مردم و به صلاح خودتان است که حرف نزنید، بروید یا اصلاً نباشید...

- این یادداشت اولین بار در سایت آی‌سینما منتشر شده است.

لينک مطلب | 9:34 PM